مکتب قدرت، مکتب غرب ؛ گفتاری از شهید مطهری
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠ 

بسم الله الرحمن الرحیم

راستش از این صحبت های شهید مطهری خیلی خوشم اومد ، باید کتابهای این مرد رو با طلا نوشت . نظر اسلام درباره انسان کامل رو هم در آینده میگذارم رو وبلاگ.

نقد و بررسی نظریه مکتب قدرت در باب انسان کامل

«و کاین من نبی قاتل معه ربیون کثیر فما وهنوا لما اصابهم فی سبیل‏ الله و ما ضعفوا و ما استکانوا و الله یحب الصابرین» یکی دیگر از مکتبها در مورد انسان کامل ، انسان برتر ، انسان نمونه ، انسان ایده‏آل و انسان متعالی مکتب قدرت است . در این مکتب ، انسان‏ کامل مساوی با انسان مقتدر و صاحب قدرت است و به عبارت دیگر ، کمال‏ در این مکتب مساوی با توانائی ، و نقص مساوی با عجز و ناتوانی است . هر انسانی که قویتر است کاملتر ، و هر انسانی که ضعیفتر است ناقصتر است و اساسا حق و عدالت ، حقیقتی نیست و معنی‏ای غیر از همان قدرت و توانائی ندارد ، یعنی اگر دو نیرو در برابر یکدیگر قرار گیرند ، ما معمولا اینطور فکر می‏کنیم و می‏گوئیم که قطع نظر از اینکه این نیرو پیروز شود یا آن نیرو ، یکی از اینها حق و عدالت است و دیگری باطل و ظلم و جور . ممکن است‏ در یک جا حق ، باطل را شکست دهد و بر باطل پیروز شود و یک جا هم ممکن‏ است عکس قضیه اتفاق بیفتد ، یعنی باطل بر حق پیروز شود . البته طبق‏ منطق قرآن ، پیروزی نهائی همیشه با حق است . و پیروزی باطل ، پیروزی‏ موقت است و این یک مطلبی از دیدگاه قرآن است که بسیار قابل توجه است‏ . ولی از نظر قرآن هم ، مطلب از این قبیل نیست که اگر دو نیرو در برابر یکدیگر قرار گیرند ، آن نیروئی که نیروی مقابل را شکست دهد حق است و آن‏ که شکست بخورد باطل است . اما طرفداران این مکتب می‏گویند هر که طرف‏ مقابل را شکست دهد ، همان عدالت است ، کاری که توانا و مقتدر می‏کند ، به دلیل اینکه تواناست عین عدالت است .

 


تاریخچه مکتب قدرت

این مکتب سابقه زیادی در دنیا دارد و سابقه آن به دوره قبل از سقراط می‏رسد . سقراط در حدود چهارصد سال قبل از میلاد مسیح بوده است و از زمان‏ او حدود 2400 الی 2500 سال می‏گذرد . قبل از دوره سقراط گروهی بوده‏اند که‏ در مسائل فلسفی آنها را سوفسطائیان می‏نامند و اینها در مسائل اجتماعی ، چنین نظری داشته اند و این فکر در همان دنیای یونان ، با ظهور فیلسوفانی‏ از قبیل سقراط و افلاطون و ارسطو منسوخ شد و بعد با آمدن مسیحیت هیچ جائی‏ برای این نوع افکار نبود ، چون مسیحیت درست در نقطه مقابل این طرز فکر است ، یعنی نه تنها از قدرت تبلیغ نمی‏کند ، بلکه از ضعف تبلیغ می‏کند . اینکه‏ در مسیحیت گفته می‏شود اگر کسی به طرف راست صورت تو سیلی زد ، طرف‏ چپ صورت خود را بیاور و حتی از خودت دفاع نکن ، نوعی تبلیغ ضعف است‏ . بعد که اسلام در دنیا ظهور کرد گواینکه یک منطق خاصی در مورد قوت و قدرت دارد که توضیح خواهیم داد مسلم است که مطلب را به این صورت طرح‏ نکرد که زور مساوی با حق و عدالت است ، و حق و عدالت مساوی با زور ، خود فرنگیها [به "حق"] "حق زور" می‏گویند یعنی حقی که مساوی با زور است . بار دیگر در مغرب زمین این فکر زنده شد که بله ، حق مساوی است با زور ، و این فکر برای اولین بار در فلسفه سیاسی یعنی در حد سیاست و نه بیش‏ از آن ظهور کرد . ماکیاول دانشمند و فیلسوف معروف ایتالیائی اساس‏ فلسفه سیاسی‏اش را بر سیادت گذاشت . او می‏گوید در سیاست تنها چیزی که‏ باید ملحوظ شود ، سیادت است و هیچ اصل دیگری در سیاست ، معتبر نیست ، برای رسیدن به هدفهای سیاسی که همان سیادت است هر چیزی جایز است : دروغ ، فریب ، مکر ، قسمهای دروغ ، خیانت کردن ، پا روی حق گذاشتن . می‏گوید در سیاست ، [ مذموم شمردن ] این مسائل به هیچ نحو نباید مطرح‏ باشد . بعد از او فیلسوفان دیگری پیدا شدند که نه تنها در سیاست مطلقا این‏ مسأله را طرح کردند و به عنوان یک اخلاق عمومی ، چراغ سبزی به سیاسیون‏ دادند که شما در سیاست این راه را در پیش بگیرید ، بلکه اساسا معتقد شدند که اخلاق عالی و اخلاق انسانی یعنی همین [ سیادت و اقتدار ] . در این جهت ، نیچه فیلسوف‏ معروف آلمانی به طور عموم ، اصل قدرت را در اخلاق مطرح کرد .

استفاده نیچه از اصول داروین

یک اصل دیگری هم در دنیا پیدا شد که باز این اصل هم پایه دیگری برای‏ جناب نیچه شد و آن اصل یکی از اصول داروینیزم بود . داروین خودش شخصا یک مسیحی متدین است و یک آدم ضد خدا نیست و در کلمات خود به وجود
خدا تصریح و اقرار و اعتراف می‏کند و به مسیح احترام می‏گذارد ، (حتی در تاریخ زندگی او نوشته‏اند : وقتی که داشت می‏مرد و در حال‏ احتضار بود ، کتاب مقدس را روی سینه‏اش محکم گرفته و به آن چسبیده بود.) ولی اصول داروین در دنیا مورد سوءاستفاده های زیادی واقع شد که خود او هم نمی‏خواست چنین شود . از جمله‏ ، مادیین ( ماتریالیستها ) اصول تکامل داروین را ابزاری برای انکار خدا قرار دادند که این خودش داستانی است . یکی از سوءاستفاده‏های دیگری که از فلسفه داروین شد ، در " اخلاق " بود ، یعنی در مورد ساختن انسان خوب و نمونه ، انسان برتر و یا کامل ، چرا که یکی از اصول داروین اصل تنازع بقا بود . داروین چهار اصل تأسیس کرد که یکی اصل حب ذات بود ، یعنی هر حیوانی حب به ذات دارد و برای‏ صیانت ذات خود کوشش می‏کند ، و اصل دیگر همین اصل تنازع بقا بود ، یعنی‏ گفت اساس زیست و حیات در این عالم این است که جاندارها با یکدیگر دائما در حال جنگ و مبارزه هستند و آن که قویتر است باقی می‏ماند ، جانداران در غربال طبیعت ، غربال می‏شوند ( خود جنگ ، غربال طبیعت است) و طبیعت ، در جنگ و کشمکش دائمی که حیوانات دارند ، غربال می‏کند و اصلح را برای بقا انتخاب می‏کند و " اصلح برای بقا " یعنی آن موجودی که‏ در میدان مبارزه بهتر توانسته است خود را نگه دارد و توانسته است حریف‏ را از بین ببرد و خود را حفظ کند .

به هر حال آقای نیچه از این اصل نتیجه گرفت و گفت : اصل در حیات همه‏ جانداران و حتی در حیات انسان همین است و جنگ و تنازع ، اصلی در زندگی‏ انسانهاست و هر انسانی که قویتر باشد باقی می‏ماند و حق هم با همان است‏ که باقی می‏ماند ، و بعد گفت که طبیعت به سوی انسان برتر (انسانی را که ما انسان کامل می‏گوئیم ، اینها انسان برتر یا "سوپرمن " می‏نامند) سیر می‏کند و انسان کامل باید در آینده به وجود بیاید . انسان کامل یعنی چه ؟ یعنی انسان قویتر و نیرومندتر ، انسانی که اخلاق ضعیف پرور اصلا در او وجود ندارد . اخلاق ضعیف پرور چیست ؟ همینهائی که ما امروز آنها را [ به‏ عنوان کمال حساب می‏کنیم: ] محبت ورزیدن ، مهر ورزیدن ، احسان کردن ، خدمت به خلق کردن . می‏گوید این اخلاق ، پدر بشر را درآورده است ، اینها مانع تکامل بشریت و مانع بروز انسان برتر و قویتر و انسان کامل است . انسان کامل آن است که در او این نقطه‏های ضعف که ما آنها را کمال حساب‏ می‏کنیم وجود نداشته باشد ، و لذا نیچه ، هم دشمن سقراط است و هم دشمن‏ مسیح می‏گوید سقراط که در [ مکتب ] اخلاق خودش ، به عفت و پاکی و عدالت‏ و مهربانی و امثال این حرفها توصیه کرد [ خیانت کرد ] و بدتر از سقراط به عقیده او مسیح است که اینهمه راجع به مهربانی و عطوفت و محبت‏ انسانها سخن گفته است . از نظر نیچه اینها نقاط ضعف انسان است ، انسان‏ هرچه از این صفات نداشته باشد به کمال نزدیکتر است ، چون کمال یعنی توانائی ، و نقص یعنی‏
ناتوانی و اینها از نقص ناشی می‏شود .

خلاصه‏ای از نظریات نیچه

حال برای اینکه ببینید موضوع تا کجا کشیده شده است ، قسمتهائی از کلمات او را که در کتابهای تاریخ فلسفه ، زیاد نقل کرده‏اند برای شما می‏خوانم . شاید در کتابهای متعددی که در این باره خوانده‏ام ، فروغی بهتر از دیگران نقل کرده باشد و لذا من قسمتهائی از آنچه را که فروغی نقل کرده‏ است ، برای شما می‏خوانم . فروغی می‏نویسد : (عبارات نقل شده از کتاب " سیر حکمت در اروپا " ج 3 می‏باشد )

 "همه دانشمندان دنیا خودپرستی را مذموم ، و غیرپرستی و شفقت را مستحسن شمرده‏اند ، نیچه به خلاف همه ، خودپرستی را حق دانسته و شفقت را ضعف نفس و عیب پنداشته است"

ما راجع به این موضوع باید صحبت کنیم که آیا واقعا شفقت ، ضعف نفس‏ است یا نه . این خودش یک مطلبی است.

"از رأی داروین ، نیچه کوشش در بقا را پذیرفته و آن را به معنی‏ تنازع گرفته و آنچه را دیگران نتیجه فاسد رأی داروین شمرده‏اند او درست‏ پنداشته که افراد با یکدیگر در کشمکش باشند و تحصیل توانائی کنند تا غلبه یابند . عموم خیرخواهان عالم انسانیت ، رعایت حال اکثر را واجب‏ شمرده و مدار امر دنیا را بر صلاح حال عامه قرار داده‏اند . نیچه جمعیت اکثر را خوار پنداشته ، جماعت‏ قلیل یعنی خواص را ذیحق شمرده است و بس . بنیاد فکر نیچه این است که‏ شخص باید هر چه بیشتر توانا شود و زندگانی‏اش پرحدت و خوشتر ، و "من" یعنی نفسش شکفته‏تر و نیرومندتر و از تمایلات و تقاضای نفس برخوردارتر باشد"

هم فال و هم تماشا ! تا حال دیگران می‏گفتند اگر این کارها را انجام‏ دهید ضد اخلاق است ، ولی او می‏گوید نه ، این کارهائی را که مطابق هوای‏ نفستان است انجام دهید و اخلاق هم همینهاست ، اصلا کار خوب هم همین است.

"بعضی می‏گویند بهتر آن بود که به دنیا نیائیم شاید چنین باشد نمی‏دانم‏ اما می‏دانم که خوب یا بد به دنیا آمده‏ام و باید از دنیا متمتع شوم و هرچه بیشتر ، بهتر"

 می‏گوید من باید هدفم این باشد که هرچه بهتر بتوانم خود را متمتع‏تر کنم‏ و بیشتر از دنیا بهره ببرم . هرچه که مرا در رسیدن به این مقصد کمک کند ، خوب است و اخلاق است . این همان فکری است که معاویه داشت و همیشه‏ این حرف را می‏زد : " ما در نعمتهای دنیا غلت زدیم و غلت خوردیم".

"آنچه برای این مقصود مساعد است اگرچه قساوت و بی‏رحمی و مکر و فریب و جنگ و جدال باشد خوب است و آنچه مزاحم و مخالف این غرض است‏ اگرچه راستی ، مهربانی ، فضیلت و تقوی باشد بد است . . . این سخن باطل‏ است که مردم و قبایل و ملل در حقوق یکسانند و این عقیده با پیشرفت عالم انسانیت منافی است"

 می‏گوید تساوی حقوق همه انسانها غلط است ، زیرا سبب می‏شود ضعیفها را در حد قویها نگهداریم و دیگر قویهای بیچاره ! هم پیش نروند . بگذار ضعیفها پایمال بشوند تا میدان برای قوی باز شود ، وقتی میدان برای قوی‏ باز شد " انسان برتر " به وجود می‏آید .

"مردم باید دو دسته باشند : یکی زبردستان و خواجگان و یکی زیردستان و بندگان ، و اصالت و شرف متعلق به زبردستان است و آنها غایت وجودند (یعنی خلقت برای آنهاست) و زیردستان آلت و وسیله اجرای اغراض ایشان می‏باشند . . . هیئت‏ اجتماعیه و مدنیت برای پیشرفت کار آن طبقه شریف تشکیل شده است ، نه‏ چنانکه گمان رفته است که زبردستان برای حفظ زیردستانند"

 می‏گوید اجتماع فقط برای این است که اقویا به نوائی برسند و ضعفا حکم‏ چهارپایان را دارند که باید برای اقویا بارکشی کنند . به عقیده او ، اینکه سعدی می‏گوید: « گوسفند از برای چوپان نیست           بلکه چوپان برای خدمت اوست » درست نیست ، اصلا گوسفند برای چوپان است .

"زبردستان و نیرومندان که خواجگانند باید پرورش یابند تا از ایشان‏ مردمان برتر به وجود آیند و انسان در مدارج صعود و ترقی قدم زند "

خودفرنگیها بحثی راجع به بهبود نسل بشر و اصلاح نژاد دارند که حتی تا اندازه‏ای آلکسیس کارل در آخر کتاب " انسان ، موجود ناشناخته‏ " همین اصل را پیروی می‏کند که خلاصه ، نژادها را باید اصلاح کرد و معتقد است که اساسا نباید به انسانهای ضعیف حق تولید نسل داد.

" اصول اخلاقی که مردم تاکنون پیروی کرده‏اند در صلاح عامه و طبقه اکثر یعنی زبردستان ترتیب داده شده است نه در صلاح زبردستان و طبقه شریف (به عقیده او طبقه شریف ، زبردستان هستند ) . این است که باید آن اصول را بهم زد و اصولی باید اختیار کرد که در صلاح حال شریفان باشد" . توضیح این معنی چنین است که به عقیده نیچه نیکی و راستی و زیبائی که اموری است که همه پیشنهاد خاطر دارند امور حقیقی و مطلق نیستند . آنچه حقیقت است این است که همه کس خواهان توانائی است‏."

بعد مخصوصا به ادیان حمله کرده ، می‏گوید :  ادیان به بشریت خیانت‏ کردند زیرا بشر را دعوت به عدالت و حمایت زیردستان و ضعفا کردند . اول‏ که ادیان نبودند و همان قانون جنگل حکمفرما بود [ دوران ] خوبی بود . هر که قویتر بود ضعیفتر را می‏خورد و ضعیف از بین می‏رفت .

" در آغاز امر ، دنیا بر وفق خواهش مردمان نیرومند می‏گذشت و ناتوانان ، زبردست و بنده ایشان بودند ولیکن نیرومندان اندکند و ناتوانان بسیار ، پس این بسیاری را وسیله پیشرفت خود ساختند و به حیله‏ و تدبیر ، اصول رأفت و شفقت و فروتنی و غیرخواهی و مهربانی و عدالت و کرامت را در اذهان به صورت نیکی و درستی و زیبائی‏ جلوه دادند و قبولانیدند تا توانائی نیرومندان را تعدیل کنند و از بندگی‏ آنها رهائی یابند و این مقصود را بیشتر به وسیله ادیان پیش بردند و نام‏ خدا و حق را حصار آنها قرار دادند"

 این نظریه ، درست نقطه مقابل نظریه کارل مارکس است . نیچه و مارکس‏ ، هر دو ضد دین هستند ولی نیچه مدعی است دین را ضعفا علیه اقویا اختراع‏ کردند تا به [ گردن ] اقویا افسار بزنند چون خودش را طرفدار اقویا می‏داند و مارکس که خودش را طرفدار ضعفا معرفی می‏کند ، می‏گوید دین را اقویا اختراع کردند برای اینکه جلو شورش ضعفا را بگیرند .

نیچه بعد به سقراط و بودا و عیسای مسیح حمله می‏کند و می‏گوید

 "اخلاق مسیحی اخلاق بندگی است و اخلاق خواجگی را تباه کرده است و گفتگوی برادری و برابری و صلح و رعایت حقوق زنان و رنجبران و امثال این‏ سخنان که امروز در دنیا شایع شده از آن منشأ است و خدعه و تزویر و فریب‏ است و مایه فقر و ضعف و انحطاط می‏باشد و باید این اصول را خراب کرد و اصول زندگی خواجگی باید اختیار نمود . اصول زندگی خواجگی کدام است ؟ فکر خدا و زندگی اخروی را باید کنار گذاشت (به قول او اینها خیلی اسباب زحمت است  ) . . . باید رأفت و رقت‏ قلب را دور انداخت . رأفت از عجز است ، فروتنی و فرمانبرداری از فرومایگی است ، حلم و حوصله و عفو و اغماض از بی‏همتی و سستی است . مردانگی باید اختیار کرد . بشر باید به مرحله مرد برتر ( 1 ) برسد . مرد برتر آن است که از نیک و بد برتر باشد ، عزم و اراده داشته باشد " .

در میان فرنگیها مکتبهای زیادی ظهور کرده است . خوشبختانه در میان ما چنین مکتبهائی _ یعنی چنین وباهائی_  پیدا نشده است و در میان آنها این‏ مکتبها پیدا شده است .

روح اروپائی همین است . اعلامیه حقوق بشر را هم که آنها می‏دهند برای‏ فریب دیگران است . تربیت اروپائی و اخلاق واقعی اروپائی یعنی اخلاق‏ ماکیاولی و نیچه‏ای . عملی که استعمار در دنیا انجام می‏دهد بر همین اساس‏ است و روح فرنگی اعم از آمریکائی و اروپائی ، استعمار است و همین اخلاق [نیچه‏ای ] است . اگر جلوی ما دم از حقوق بشر می‏زنند و ما بدبختها گاهی‏ آب دهان خودمان را قورت می‏دهیم و می‏آئیم حرفهای آنها را بازگو می‏کنیم ، به خدا قسم اشتباه می‏کنیم . ببینید آیا کاری که مثلا آمریکا الان در ویتنام می‏کند غیر از اجرای فلسفه نیچه است ؟ عین همان است و هیچ چیز دیگری‏ نیست . اینها این همه دم از انسانیت و انسان دوستی می‏زنند و ما می‏گوئیم‏ راسل چنین گفته است و سارتر چنین گفته است ولی هم راسل ته فکرش همین‏ است و هم سارتر . تمام فرنگیها اساس فکرشان بر همین [ فلسفه نیچه ] است . شاید خیلی افراد استثنائی پیدا شوند که این طور نباشند و احتمالا در آنها هم خونی از مشرق زمین وجود دارد ، لابد مادرشان اهل مشرق زمین بوده ، والا نژاد اینها این نژاد نیست ! نیچه می‏گوید : (باز خدا پدرش را بیامرزد که عقیده‏اش را بروز داده است)

"نفس کشتن چرا ؟ باید نفس را پرورد . غیرپرستی چیست ؟ خود را باید خواست و خود را باید پرستید ، ضعیف و ناتوان را باید رها کرد تا از میان برود و رنج و درد در دنیا کاسته شود (یعنی نسل اینها باید بربیفتد ) . . . مرد برتر آن است‏ که نیرومند باشد و به نیرومندی زندگی کند و هواها و تمایلات خود را برآورده نماید " .

این ، تعریف مرد برتر است که آن غایت هستی و غایت کمال است و می‏گوید خلقت برای اوست و همه مقدمه وجود او هستند . حال ببینید انسان‏ کامل آقای نیچه چه چیز از آب درمی‏آید : هیچ چیز نباید مانعش شود و باید اخلاق و رحم و انسانیت و مروت و مهربانی و عدالت و همه این جور حرفها را دور بریزد و خود را از همه اینها پاک و مبرا کرده باشد .

"هواها و تمایلات خود را برآورده نماید ، خوش باشد و خود را خواجه و خداوند بداند و هر مانعی که برای خواجگی در پیش بیاید از میان بردارد و از خطر نهراسد و از جنگ و جدال نترسد " .

بعد هم سراغ زنها می‏رود و می‏گوید:

"برابری زن با مرد و لزوم رعایت حقوق او نیز از سخنان باطل است . اصل مرد است . مرد باید جنگی بوده و زن وسیله تفنن و تفریح جنگیان باشد و فرزند بیاورد " .

می‏گوید زن برای کار دیگری نیامده است ، فقط وسیله‏ای برای تفریح ، و تفننی برای مرد و ماشینی برای بچه زائیدن است .

این هم باز یک معیاری در دنیا برای معرفی انسان کامل ، انسان نمونه ، انسان اعلی ، مرد برتر و یا سوپرمن است . با کدام مقیاس ؟ مقیاس قدرت‏ و توانائی . در اینجا راجع به مسئله قدرت و توانائی چه باید گفت ؟

 نقطه مقابل این مکتب ، مکتبی است که ضعف را تبلیغ می‏کند و خوبی و نیکی را در ضعف می‏داند ، و چنین مکاتبی هستند و بوده‏اند و مخصوصا این‏ ایراد بر مسیحیت وارد است که در اخلاق مسیحیت بر روی ضعف ، خیلی تبلیغ‏ شده است . اصلا همین حرف که " اگر به طرف راست صورتت نواختند ، طرف‏ چپ صورت خودت را بیاور " تبلیغ ضعف است .

انسان کامل ؛ ص 246-263


کلمات کلیدی: مذهبی ، فلسفی