نفحه ای از عرش
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱ 

بسمه تعالی

نفحه ای از عرش

ان لله فی ایام دهرکم نفحات، الا فتعرضوا لها[1]

پروردگار من،گناهان من زبان مرا بند آورده و رشتة سخنم را از هم گسسته است و من عذری اقامه نتوانم کرد. پس همچنان اسیری، گرفتار و گروگان کردار خویشتنم. در میان گناهان سرگردانم، و از مقصد خود بیراه شده‌ام و دستم از چاره کوتاه است. من خود را در جایگاه گنهکاران سرشکسته قرار داده‌ام؛ در جایگاه شور بختانی که با تو گستاخی می‌ورزند و تهدیدهایت را سبک می‌شمارند. پاک و منزهی تو، به چه جرئتی با تو گستاخی کردم؟ و با کدامین فریب خود را به ورطة نابودی افکندم؟ ای مولای من، بر من رحمت آور که به صورت بر زمین افتاده‌ام و از راه لغزیده‌ام. به حلم خود از نادانی‌ام درگذر، و به احسان خود از بدکرداری‌ام چشم بپوشان، که به گناه خود اقرار دارم و به خطای خود معترفم. اینک این دست من و این سر من که برای قصاص از خود آن را با فروتنی تسلیم کرده‌ام. بر پیری‌ام و پایان گرفتن روزگارم و نزدیک شدن مرگم و ناتوانی و درویشی و بیچارگی‌ام رحمت آور. مولای من، به من رحم کن آنگاه که پایم از دنیا بریده شود ، و یادم از خاطر آفریدگان برود، و همچون کسی که یکباره از یاد رفته است، به جمع فراموشان درآیم. مولای من، آنگاه که چهره و حالتم دگرگون شود و جسمم بپوسد و اندامم پاره گردد و بندبند وجودم از هم بگسلد، بر من رحمت آور، که وای بر غفلت من از آنچه در پیش رو دارم. ای پروردگار هستی‌ها.[2]

"حالم بد نبود... طوریم نشده بود... مطمئن بودم که این هم یک مریضی ساده است مثل قبلی‌ها؛ و دوران دردمندی‌ای دارد و نقاهتی و بعد هم سرسلامتی. قراین هم همین گونه می‌نمود: رفتار عادی و طبیعی اطرافیان، شوخی‌ها و خنده‌هاشان، خواب هایی که می‌دیدم، و پدر خدابیامرزم دلداری‌ام می‌داد و اوضاع و احوال خودم که روزاروز رو به بهبودی می‌رفت. همه چیز خوب بود... حالم بد نبود... طوریم نشده بود... .

پریروز همه جا را می‌دیدم. چشمانم کار می‌کرد؛ دیروز اما سویش کم شده بود. می‌گرایید سوی سردی، سوی تاریکی. گوشهایم هم که از اول خوب کار نمی‌کردند، ارثی بود، ثقل سامعه یادگار خانوادگیمان بود. بینی‌ام ولی خوب بو می‌کشید. دیروز قورمه سبزی داشتیم، بویش را حس می‌کردم. صدای خوردن دیگ را روی اجاق می‌شنیدم؛ با اینکه کمی ترش شده بود، اما مثل همیشه مطبوع بود. دیروز قورمه سبزی داشتیم؛ چیزیم نبود ...حالم بد نبود... طوریم نشده بود... .       

امروز نمیدانم چرا حالم خیلی بهتر است، کتفم فقط کمی درد می‌کند. چشمانم خوب شده، خوب خوب، همه جا را می‌بینم. عجیب است؛ گوشهایم هم مثل ساعت کار می‌کنند!! بو هم می‌کشم. تازه این ها که چیزی نیست، لامسه‌ام از همیشه بهتر کار می‌کند!! امروز اما انگار قورمه سبزی نداریم. بوی آش می‌آید و حلوا... بوی خرما... کتفم، آه... کتفم چقدر درد می‌کند...  صدای آمبولانس است این، یا که ماشین حمل زباله!!؟؟ چرا برانکارد مرا جابه‌جا می‌کنند؟ کتفم چقدر درد می‌کند... چرا مرا داخل آمبولانس می‌گذارند؟ من که حالم خوب است! چیزیم نیست... طوریم نشده ..."

این‌ها شاید زبان حال پیرمرد همسایه‌مان باشد، همان که چند ماه پیش با کمک پسرهایش سر برانکاردش را گرفتیم و توی آمبولانسش گذاشتیم، و هفتة بعد سر تابوتش را گرفتیم و تشییعش کردیم[3]. من تا آن زمان هیچ جنازه‌ای را از نزدیک ندیده بودم. اما این بار کسی را در تابوت دیدم که سالها می‌شناختمش، کسی که عمری بود هنگام راه رفتن در کوچه، به رسم پیرمردهای قدیم، بلند بلند "لا اله الا الله" و "علی ولی الله" می‌گفت، و بوی نفسش که از پنجرة‌ اتاق تو می‌آمد قلب مرا آرام می‌کرد. اما حالا باید کسی دیگر حملش می‌کرد و بلند بلند برایش "لا اله الا الله" می‌گفت؛ خودش دیگر نمی‌توانست. از بس که بی قوت شده بود... از بس که نای سخن گفتن نداشت... رمق راه رفتن نداشت...بله، او مرده بود... از بس که جان نداشت... جنازه‌اش را که دیدم اوضاعم به‌کلی به هم ریخت. تا مدتی پکر بودم. هنوز هم اثرات آن پکارت!!! در بشره‌ام هویداست. ناراحتیم به خاطر او نبود، بیشتر به خاطر خودم بود،از آن وقت بود که بیشتر به حال خودم می‌اندیشیدم تا پیرمرد . چقدر مانده مگر تا آخر خط!؟ من که هنوز خیلی جوانم، هنوز بیست سالم نشده؛ تازه چیزیم هم نیست... حالم هم خوب است... طوریم هم که نشده ... .

اااه، انگار دارم دیوانه می‌شوم. از وقتی "سید" امرمان کرد و گفت: "هی بچه!! بشین و متنی ادبی معرفتی در باب ماه مبارک رمضان، و فرصت اصلاح و بندگی بنویس" این طوری شدم. دائم در این فکر بودم که چه بنویسم و چطور بنویسم. هر چه به او ‌گفتم که من نه ادب دارم و نه معرفت، تا بلکه دست از سر من بردارد؛ افاقه نکرد. بسیجی است دیگر، از همان ناخورده مستانی[4] که دیکتا... ولش کن بابا.

از نوشتن می‌گفتم... از متن ادبی، معرفتی!!! اولش خواستم مثل همیشه یک متن کلیشه‌ای بنویسم و دو سه تا حدیث و آیه و... بزنم تنگش و خلاص؛ می‌شد مثل همان‌ها که تا حالا ان[5] بار نمونه اش را دیده اید و خوانده اید: «خداوند رحمتگر مهربانمان امسال هم مثل هرسال بار عامی داده و خوان کرمی گشوده و ضیافتی به پا کرده و ماها هم الحمدلله همه دعوتیم انگار. روزه هم که اصالتا چیز خوبی است و برای سلامتی هم مفید است و "یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام..."[6] است و صد البته، روزه واقعی هم به نگهداشتن قلب و دل است و ...» چنان که افتد و دانی... .

اما دلم نیامد. از همان اول، فکرم رفت سمت پیرمرد و فرصت تمام شده‌اش، و خودم و فرصت ناتمامم.بالاخره درست است که ما جوانیم و طوریمان هم نیست و حالمان هم خوب است!!! و... اما "شاید"ی هم در کار است؛ "شاید"ی که اگر تحقق بیابد دیگر همه چیز تمام شده، دیگر فرصت نیست،این "شاید" معلوم الحالﹺما دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد.

«ای مردم همانا بر شما از دو چیز می‌ترسم: هواپرستی و آرزوی طولانی. آگاه باشید دنیا به سرعت و تندی روی گرداند. پس باقی نمانده از آن مگر ته مانده‌ای مانند باقی ماندة آب ظرفی که کسی آن را ریخته باشد؛ و آگاه باشید که آخرت نزدیک است، و برای هر یک از دنیا و آخرت فرزندانی است. پس شما از فرزندان آخرت باشید، و از فرزندان دنیا نباشید.[7]»

به خدا مولایمان راست می‌گفت و می‌گوید: "نمانده از آن مگر ته مانده‌ای، مانند باقی ماندة آب ظرفی که کسی آن را ریخته باشد." حالا خدا خودش فرصتی به ما داده، تا فرزند آخرت باشیم، تا دست از تمام شدنی‌ها بشوییم و جانمان را از زنگار معاصی پاک کنیم. "پس آیا نیست کسی که پیش از رسیدن مرگش از گناه خود توبه کند، و آیا نیست کسی که پیش از رسیدن روز بدبختیﹺخود، برای نجات خویش چاره‌ای نماید"[8]. مثل فرصتهای دیگرمان، می‌توانیم از "ماه رمضان، از شب‌های قدر، از لحظات افطار و استجابت دعا، از باب گشودة رحمت خدا " به دوگونه استفاده کنیم: "غفلت ورزیم و بوزینگانی رانده شده باشیم"[9] یا "سبک شویم و ملحق گردیم"[10]  بیا ما دومی را برگزینیم، و نباشیم مثل "آن روزه داری که از روزه خویش جز تشنگی بهره‌ای ندارد"[11].

به قول منبری‌ها مطلب آخری هم دارم و عرضم تمام: خاصیت میهمانی می‌دانید چیست؟ اینکه در حضور میزبان هستی. اگر... اگر خطا کنی... .

مسأله ای که علمای اخلاق و عرفا، فوق العاده بر آن تکیه دارند «مراقبه و محاسبه» است. «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ  وَ اتَّقُواْ اللَّهَ  إِنَّ اللَّهَ خَبِیرُ  بِمَا تَعْمَلُونَ[12]» ای اهل ایمان، تقوای الهی داشته باشید و هر کس شدیدا دقت کند در آنچه که برای فردا پیش می‌فرستد. بار دیگر کلمة "اتقوا الله" تکرار می‌شود و سپس می‌گوید: خدا به تمام آنچه عمل می‌کنید آگاه است، گویی می‌خواهد بگوید: اگر شما دقت نکنید، چشم بسیار دقیقی هست که او می‌بیند، این جاست که علمای اخلاق با الهام از این دو آیه مساله‌ای را مطرح می‌کنند که آن را ام المسائل اخلاق می‌دانند و آن "مراقبه" است یعنی با خود مانند شریکی معامله کنی که به او اطمینان نداری، و همیشه باید مراقبش باشی. دستور دیگری به نام محاسبه هم هست: «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» البته قبل از اینها مشارطه یا همان برنامه ریزی و پیمان بستن با خودمان است. لذا انسان باید ابتدا مشارطه را روی کاغذ بیاورد و بر اساس آن همیشه از خود مراقبت کند که آیا همان طور که پیمان بسته، رفتار کرده، یا نه؟ سپس در هر شبانه روز یک دفعه از خودش حساب بکشد، که آیا مطابق برنامه عمل کرده و مراقبت نموده یا نه؟ اگر آری، سجدة شکر بگذارد؛ وگرنه خود را معاتبه و معاقبه کند؛ یعنی در صورت کمی تخلف، خود را معاتبه (ملامت و سرزنش) کند، و در صورت زیاد بودن تخلف، به عنوان جبران، خود را معاقبه (یعنی جریمه و تحمیل کار سخت) کند[13] .

 

 

 


[1] - «همانا در زندگانی شما نسیمهای رحمتی از جانب خداست، آنها را با قوت بگیرید و از دست ندهید»؛ رسول اکرم (ص)؛ بحارالانوار ج 68، ص 221

[2] - فرازهایی از دعای 53 صحیفه سجادیه؛ نیایش آن حضرت در ابراز تواضع و فروتنی

[3] - یک فاتحه برای شادی روحش بخوانید.

[4] - « عمری خطاب کردند ناخورده مست ما را  آویختند چون تاک از داربست ما را » ؛ سعید بیابانکی

[5] - همان n خودمان در ریاضیات!

[6] - « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ » (بقره /183)

[7] - نهج البلاغه؛ خطبه 42

[8] - نهج البلاغه؛ خطبه 28

[9] - « فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ »(اعراف/166): « و چون از آنچه نهی شد بودند سرپیچی کردند به آنان گفتیم: بوزینگانی رانده شده باشید.» 

[10] - "تخففوا تلحقوا" ؛ حضرت علی (ع)

[11] - «کم من صائم لیس له من صیامه الا الظمأ» ؛ غرر الحکم و درر الکلم ؛ حضرت علی (ع)

[12] - حشر/ 18

[13] - شهید مرتضی مطهری؛ انسان بر آستان دین (خلاصه کتاب تعلیم و تربیت در اسلام)؛ص72 ؛ انتشارات دانشگاه امام صادق(ع)؛چاپ نهم؛ تهران؛ 1387

 

این نوشته در سایت بسیج دانشجویی دانشگاه تهران نیز درج شده است


کلمات کلیدی: دلنوشته ، مذهبی