اخوانیه ای با آنها که هوای رفتن دارند
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩ 

بسم الله الرحمن الرحیم

نسخه ی چکیده مقاله :

نسخه ی کامل تر مقاله را در ادامه ی مطلب بخوانید.

اخوانیه ای با آنها که هوای رفتن دارند

آنان که میخواهند در خارج از کشور به زندگی و تحصیلاتشان ادامه دهند...

یکم : «حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ[1]...»

 قرآن زیاد خوانده ایم، آیه الکرسی را هم :

لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ... فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى...

اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ...[2]

ماجرای زندگی بشر، دو رو دارد:

یک روی قصه خدای بزرگ ما است؛ همو که رفیق گرمابه و گلستان و یار و یاور و غمخوار و مولای بعضی ها است و چه خوب مولایی است. و کمی آن سوتر - به اندازه ی نقطه ای که در رحیم و رجیم فرق است – و در برابرش، هر چه هست و هر چه غیر اوست طاغوت است؛ هر چه میخواهد باشد: آدمی که او را آخر متفکرهای عالم میپندارم و هر روز در برابر تابلوی او در اتاقم تعظیم میکنم و کتابهایش را ورق ورق میکنم، بتی سنگی در خانه ی عربی ملخ خور که با عشق او را میپرستد و برایش نذر میکند و بچه اش را زنده به گور مینماید، گوساله ای که با وزش باد صدای سوت میدهد، گاوی که در خیابان های دهلی راه میرود، سگی که همه ی فکر و ذکر همسایه ی ما شده است و روزاروز برای تعویض لباس و آمپولش از این سر تهران تا آن سر تهران را گز میکند، دلارهایی که من در آرزویش چندین سال است که لا ینقطع میدوم و تلاش میکنم، مدرکی که برایش درس میخوانم و حاضرم در راه رسیدن به آن پای بر هر چه خیر و نیکی و احساس مسئولیت هست بگذارم، شهرتی که از نام دکتر و مهندس شدن در سر میپرورانم، شهوتی که این چند روزه ی جوانی مرا از من گرفته است، دوست دخت...

با خودم میگویم بس کن؛ اینها همه اش روی هم آنقدر حال به هم زن است که ارزش فکر کردن را هم ندارد چه رسد به اینکه آدم آن را خدای خود بگیرد و با او انس پیدا کند... فتأمّل!!

آنها که آن سوی خط اند اسمشان میشود اولیاء الله؛ هر که میخواهند باشند و هر چه میخواهند باشند و هر جا که میخواهند باشند.

و باز -اگر بروی از آن طرف خط نگاه کنی- آنها که آن سوی خط اند!! اسمشان میشود اولیاء الطاغوت؛ آنها هم هر که میخواهند باشند و هر چه میخواهند باشند و هر جا که میخواهند باشند.

و تاریخ به خوبی نشان داده که در سراسر دورانی که بر بشر گذشته است میان این دو دسته جنگ و درگیری بوده و بینشان سلم و آشتی در نگرفته و رنگ سازش و صلح ندیده اند، در اکثر اوقات هم آنکه غلبه کرده...

چرا از خودم بگویم، مولایم این طور گفته است:

حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ‏ فَلَئِنْ أَمِرَ الْبَاطِلُ لَقَدِیماً فَعَلَ‏ وَ لَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ [لَرُبَّمَا] فَلَرُبَّمَا وَ لَعَلَ‏[3]

از دیر باز حقّ و باطل- در پیکارند- و هر یک را گروهى خریدار.  اگر باطل پیروز شود شیوه دیرین او است، و اگر حقّ اندک است، روزى، قدرت قرین اوست.

امروز هم در دورانی از ادوار تاریخ هستیم و تا امروز هم این جنگ دیرین ادامه دارد، و امروز هم من و تویی هستیم و حقی و باطلی و آزمایشی و امتحانی و البته انتخابی!

دوم: علم در خدمت قدرت...

«قبل از بیکن، اکابر بشر اعم از فلاسفه و بالخصوص ادیان، علم را در خدمت حقیقت گرفته بودند؛ یعنى وقتى انسان را تشویق به فراگیرى علم مى‏کردند، تکیه گاه این تشویق این بود که‏اى انسان، عالم باش! آگاه باش! که علم تو را به حقیقت مى‏رساند؛ و به همین دلیل علم قداست داشت.

بیکن نظر جدیدى ابراز کرد و گفت: انسان علم را باید در خدمت زندگى قرار دهد؛ آن علمى خوب است که بیشتر به کار زندگى انسان بخورد، آن علمى خوب است که انسان را بر طبیعت مسلط کند. این بود که علم جاى جنبه آسمانى خودش را به جنبه زمینى و مادى داد.

البته این نظریه از یک نظر خدمت بسیار بزرگى به بشریت کرد، چرا که علم در مسیر کشف طبیعت براى تسلط انسان بر طبیعت و بهره‏مند شدن او از طبیعت افتاد و از این نظر بسیار خوب بود. اما در کنار این، علم دیگر آن قداست و والایى و مقام قدس و طهارت خود را از دست داد و تدریجاً که بشر از علم، فقط توانایى و قدرت مى‏خواست، به جایى رسید که همه چیز در خدمت قدرت و توانایى قرار گرفت.

الآن چرخ دنیا بر این اساس مى‏گردد که علم به‏طور کلى در خدمت قدرتهاست. هیچ وقت در دنیا علم به اندازه امروز اسیر و در خدمت زورمندان و قدرتمندان نبوده است و علماى طراز اول عالَم، اسیرترین و زندانى ترین مردم دنیا هستند.

عالمترین فرد مثلًا آقاى اینشتین است ولى علم اینشتین در خدمت کیست؟ در خدمت روزولت. اینشتین نوکر آقاى روزولت است و نمى‏تواند نباشد. چه در اردوگاه امپریالیسم و چه در اردوگاه سوسیالیسم همین‏طور است، فرق نمى‏کند، در همه جا علم در خدمت قدرت است. الآن دنیا را قدرت مى‏چرخاند نه علم. این جمله را که مى‏گوییم: «دنیاى ما دنیاى علم است» باید اندکى تصحیح کنیم؛ دنیاى‏ ما دنیاى قدرت است نه دنیاى علم، به این معنا که علم هست ولى نه علم آزاد بلکه علم در خدمت قدرت و زور و توانایى. علم امروز اسیر است و آزاد نیست و لهذا هر اختراع و اکتشافى که در دنیا رخ مى‏دهد، اگر بشود آن را در خدمت زور قرار داد، اول آنجا از آن استفاده مى‏شود، بعد در خدمت کارهاى دیگر بشر قرار مى‏گیرد[4]» .

حالا با گوشت و پوستت میفهمی که چرا امام صادق فرموده اند:

مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ عَالِمٌ یَؤُمُّ سُلْطَاناً جَائِراً مُعِیناً لَهُ عَلَى جَوْرِهِ.

ملعون است! ملعون است! معلون است! عالمى که از حاکم ستمگرى پیروى کند و او را در ظلمش یارى رساند.[5]

نیک بنگر که تو در خدمت کیستی؟؟ در خدمت حق یا باطل؟

سوم: «کُونَا لِلظَّالِمِ‏ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا[6]...»

عنوان بحث را خواندید، وصیت امیر المومنین بود به فرزندانش، به امام حسن و امام حسین ع.

و گویی امام این سخنان را برای من و تو گفته است، من و تو خوب میفهمیم او چه میگوید، میفهمیم مهاجرت به کشورهایی که بزرگرین ظلم ها را به ستمدیدگان و پابرهنگان جهان کرده اند و –مثلا- در همین ایران خودمان در سالهای 1917 تا 1919 حدود 10 میلیون ایرانی را با ایجاد قحطی مصنوعی به زیر خاک فرستاده اند[7] و خلاصه پرونده ی هر کدامشان را که بررسی کنی بالاخره یک جوری زیر علم شیطان سینه زده و گریبان دریده اند همان کمک به ظالمینی است که علی ع، ما را از آن نهی کرده است، کمک به سربازانی است که افغانستان و عراق را به خاک و خون کشیده اند؛ کمک به لشکر معاویه ای است که گوشواره و خلخال از گوش و پای زنان عراقی کشیده است[8].

و بدان آنهایی که در علوم انسانی و مدیریتی شان جایی برای هیچ کس غیر از خودشان نیست اما دانشکده های فنی و پزشکی شان مملو از ایرانی ها و هندی ها و... است. بعد از چند صد سال تجربه ی غارت دنیا، امروز دیگر بهتر از همیشه میدانند که ماشین قدرتشان غیر از مدیر و راننده-که خودشان هستند- مسئول تعمیرات و خدمات و نگهداری و... هم میخواهد. مستخدم و خدم و حشم هم میخواهد. برادر، استکبار برده هم میخواهد. هیهات که من و تو آن برده باشیم... هیهات!!!

و آن استاد هوافضای شریف را به یاد میاوریم که وقتی به ایران برگشته بود با دانشجویانش از پروژه ای در ایالت متحده سخن گفته بود که صرفا یک تحقیق علمی و نوآوری در تلکنولوژی هوافضا به حساب میامد، اما پنج سال بعد، آن استاد عزیز سیاهی جوهر قلمش را در سرخی خون زنان و کودکان عراقی دیده بود؛

همان تکلنوژی در بمب های نسل جدید آمریکایی استفاده شده بود.

 استاد، مسئول پروژه بود...

آنجا که باشی دیگر فرقی ندارد که هستی و چه میکنی، هر که باشی هر چه باشی در هر پستی که باشی قطعه ای از پازل طاغوت و چرخ دنده ای از ماشین استکبار هستی، و مطمئن باش که محصول کار توست که گلوله میشود و در قلب مرد و زن و بچه فلسطینی فرود میاید. مطمئن باش.

در زمان امام صادق هم بودند کسانی که خود را محب جبهه ی حق، جبهه ی اهل بیت میدانستند اما در دربار بنی امیه خدمت میکردند، در جبهه ی طاغوت، کارهای نظامی هم نمیکردند، گاهی کاتب بودند، گاهی مالیات جمع میکردند، گاهی فقط سیاهی لشکر بودند و در اجتماعات حضور داشتند و... امام صادق ع خطاب به یکی از آنان میگوید:

لَوْ لَا أَنَّ بَنِی أُمَیَّةَ وَجَدُوا مَنْ یَکْتُبُ لَهُمْ وَ یَجْبِی لَهُمُ الْفَیْ‏ءَ وَ یُقَاتِلُ عَنْهُمْ وَ یَشْهَدُ جَمَاعَتَهُمْ لَمَا سَلَبُونَا حَقَّنَا

اگر بنى امیه کسانى را نمى‏یافتند که براى‏شان بنویسند و مالیات بگیرند و از سوى آنان بجنگند و در اجتماعات‏شان حضور یابند، حق ما را از ما نمى‏گرفتند[9].

این همه، برای آنهایی بود که میروند که بروند...

اما آنهایی که میروند تا علم کسب کنند و بعد برگردند و از آن راه به اسلام و تمدن نوپای اسلامی خدمتی کنند و طرحی نو در اندازند: آنها را شاید بتوان با آن یاور امام کاظم در دربار هارون مقایسه کرد؛ همان که در دستگاه طاغوتی و ظالم و امام کش و حرام خوار هارون بود اما علی رغم رنج و اندوه از نشستن بر خوان رزق ظالمین، در دربار مانده بود. چون آن روز وظیفه اش اقتضا میکرد. چون امام امر کرده بود که در دربار بماند و کارهای شیعیان را رتق و فتق نماید.

چهارم: «َإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ[10]...»

دینداری، مسلمانی و علی وار زیستن سختی دارد، هزینه دارد، جهاد می طلبد؛ و هیهات که در دستگاه خداوندی کسی بدون هزینه ی عاشقی به معشوقش برسد. هیهات... عاشقی هزینه دارد... ماندن، علی وار زیستن است، ماندن هزینه دارد...

فکر میکنید امیرالمومنین در اولین خطبه اش پس از رسیدن به خلافت و جریان یافتن حاکمیت الله و تمدن نوپای اسلامی در سرزمین اسلام چه گفت؟ بخوانید:

ذِمَّتِی بِمَا أَقُولُ رَهِینَةٌ ... وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ... [11]

آن چه مى‏گویم به عهده مى‏گیرم، و خود به آن پاى بندم... به خدایى که او(پیامبر) را به حق فرستاد، سخت آزمایش مى‏شوید و در هم و برهم میگردید، چون دانه‏اى که در غربال ریزند، یا غذایى که در دیگ جوشان گذارند!

و اگر طی این طریق آسان و بی زحمت بود دیگر جهاد فی سبیل الله نام نمی گرفت و دیگر این همه اجر در ورای خود نداشت؛ این همان آزمایشی است که مومنان راستین را از آنان که فقط اسم ایمان را برگزیده اند جدا میکند؛ «دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند وگرنه در هنگام راحت و فراغ و صلح و سلم، چه بسیارند اهل دین، آنجا که شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند بر گرد خانه ای سنگی نباشد[12]»

این راهِ مرد افکن علی رغم سختی هایش بسیار شیرین و دوست داشتنی است و پاداشش، اجر شهدای راه حسین بن علی است، اجر آن غلام سیاهی که در میدان داغ کربلا به خاک افتاد، سرش را بر دامن امامش گذاشت و از پشت لایه ای از اشک و خون و خاک روی حضرت ماه را که با لبانی خشکیده و ترک برداشته به او لبخند میزد و برایش اشک میریخت نگریست و گفت:

«أوفیتُ»...

آیا به عهد خویش وفا کردم؟

أوفیتُ؟؟...

نمی ارزد؟؟؟



[1]. نهج البلاغه؛ خطبه 16؛ «از دیر باز حقّ و باطل- در پیکارند- و هر یک را گروهى خریدار»

[2]. بقره؛ 256 و 257

[3]. نهج البلاغه؛ خطبه 16

[4]. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى؛ ج‏23؛ ص249؛ انسان کامل؛ نقد و تحلیل مکتب قدرت؛ با اندک تصرفات

[5]. منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعة)؛ آیت الله بروجردی؛ ج‏22 ؛ ص543

[6]. نهج البلاغه؛ نامه ی 47؛ از وصیت‏هاى آن حضرت است به حسنین ع وقتى که ابن ملجم به او ضربت زد؛ «دشمن ستمگر باشید و یار ستمدیده»

[7]. رک قطحی بزرگ؛ محمد قلی مجد؛ انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

[8]. رک نهج البلاغه؛ خطبه 27

[9]. منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعة)؛ آیت الله بروجردی؛ ج‏22، ص: 553

[10]. نهج البلاغه؛ خطبه 27؛ «جهاد درى است از درهاى بهشت، که خداوند آن را به روى اولیاء خاصّ خود گشوده است»

[11]. نهج البلاغة؛ خطبه 16؛ اعلام سیاست‏هاى حکومتى‏

[12]. فتح خون؛ شهید آوینی؛ نشر واحه؛ ص 113؛ سیاره ی رنج


 نسخه ی کامل مقاله:

بسم الله الرحمن الرحیم

اخوانیه ای با آنها که هوای رفتن دارند

آنان که میخواهند در خارج از کشور به زندگی و تحصیلاتشان ادامه دهند...

الحمدلله...

ماشاءالله....

و لا قوه الا بالله...

و صلی الله علی رسوله ...

مرگ، بر بنی آدم، چون گردن آویزی بر گردن دختری زیبا آویخته است، و چه بسیار است وَلَه و اشتیاق من به دیدار اسلافم، چون اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف ...

... و برای من قتلگاهی اختیار شده است که اکنون می بینمش. گویا می بینم که بند بند مرا گرگان بیابان، بین نواویس و کربلا از هم می درند و از من شکمبه های خالی و انبان های گرسنه خویش را پر می کنند. گریزگاهی نیست از آنچه بر قلم تقدیر رفته است. رضایت خدا، رضایت ما اهل بیت است؛ بر بلایش صبر می ورزیم و او نیز با ما در آنچه پاداش صابرین است وفا خواهد کرد.

«اَلا وَ مَنْ کانَ فینا باذِلاً مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلى لِقاءِاللّه نَفْسَهُ فَلْیَرْحَل مَعَنا فَاِنَّى راحِلٌ مُصْبِحاً اِنْشاءَاللّه»

اکنون آن که مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل کند و نفس خود را برای لقای خدا آماده کرده است... پس همراه ما عزم رحیل کند که من چون صبح شود به راه خواهم افتاد. ان شاءالله ...[1]

خدایا چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذی الحجه ی سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را میگویم که عرصه ی حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ی ارض است... هیهات... مَا ذَلِکَ‏ الظَّنُ‏ بِک‏ ما را از فضل تو گمان دیگری است[2] .

یکم : «حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ[3]...»

قرآن زیاد خوانده ایم، آیه الکرسی را هم :

لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ

اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ[4]

نه نه اشتباه نکنید. این بار دیگر قرار نیست بر سر لا اکراه فی الدین و آزادی بیان و محمد خاتمی و مرگ بر... بحث شود این بار با قسمت های دیگر آیه کار داریم آنجا که میگوید خدا ولی کسانی است که ایمان آورده اند... و ادامه اش میدهد به اینکه ولی کسانی که کافر شده اند طاغوتها هستند. بماند که خدا با مومنینش چه میکند و طاغوت با مومنینش چه میکند... فعلا بماند.

پیر مرد از فرط تنگدستی نمیدانست چه کند به کجا رو بیاندازد؛ به تبریز که رسیده بود دیگر یک ریال هم ته جیبش نمانده بود. بغض راه گلویش را تنگ کرده بود. به گمان اینکه فراموشش کرده اند سر بر زانو گذاشت و گریست و گریست و گریست... تا خوابش برد؛ ندایی او را گفت: محمد حسین؛ ما کی تو را فراموش کرده ایم ما از 17 سالگی ات به یادت بوده ایم و هستیم ...

پیرمرد برخواست و خندید و خندید و خندید... لابد میخواهی بگویی: چه فایده مگر به یاد آدم بودن برای آدم نان و آب میشود، بابا ملت گرسنه اند؛ اصلا آن به یاد بودن به چه دردش خورد؟ مثلا از آن ندایی که شنید، نان گیرش آمد؟ چیزی دست و بالش را گرفت؟ جوابش را نمیدانم اما یک چیز را خوب میدانم :  پیرمرد بعدها خوب فهمید که طاغوت چیست و الله کیست! پیرمرد این راخوب فهمید!

نمی ارزد!!؟؟

«کلمه ی طاغوت در مواردى استعمال مى‏شود که وسیله طغیان باشند، مانند اقسام معبودهاى غیر خدا، امثال بتها و شیطانها و جن‏ها و پیشوایان ضلالت از بنى آدم، و هر متبوعى که خداى تعالى راضى به پیروى از آنها نیست، و این کلمه در مذکر و مؤنث و مفرد و تثنیه و جمع، مساوى است و تغییر نمى‏کند[5]

بیا! تازه پیرمرد روشنفکر هم بوده میگوید این طاغوت زن و مرد هم ندارد... این یکی دیگر خداییش می ارزد!

روشنفکری اش را میگویم.

ماجرای زندگی بشر دو رو دارد:

یک روی قصه خدای بزرگ ما است؛ همو که رفیق گرمابه و گلستان و یار و یاور و غمخوار و مولای بعضی ها است و چه خوب مولایی است. و کمی آن سوتر - به اندازه ی نقطه ای که در رحیم و رجیم فرق است - در برابرش هر چه هست و هر چه غیر اوست طاغوت است؛ هر چه میخواهد باشد: آدمی که او را آخر متفکرهای عالم میپندارم و هر روز در برابر تابلوی او در اتاقم تعظیم میکنم و کتابهایش را ورق ورق میکنم، بتی سنگی در خانه ی عربی ملخ خور که با عشق او را میپرستد و برایش نذر میکند و بچه اش را زنده به گور مینماید، گوساله ای که با وزش باد صدای سوت میدهد، گاوی که در خیابان های دهلی راه میرود، سگی که همه ی فکر و ذکر همسایه ی ما شده است و روزاروز برای تعویض لباس و آمپولش از این سر تهران تا آن سر تهران را گز میکند، دلارهایی که من در آرزویش چندین سال است که لا ینقطع میدوم و تلاش میکنم، مدرکی که برایش درس میخوانم و حاضرم در راه رسیدن به آن پای بر هر چه خیر و نیکی و احساس مسئولیت هست بگذارم، شهرتی که از نام دکتر و مهندس شدن در سر میپرورانم، شهوتی که چندی است این چند روزه ی جوانی مرا از من گرفته است، دوست دخت...

با خودم میگویم بس کن؛ اینها همه اش روی هم آنقدر حال به هم زن است که ارزش فکر کردن را هم ندارد چه رسد به اینکه آدم آن را خدایش خود بگیرد و با او انس پیدا کند... فتأمّل!!

آنها که آن سوی خط اند اسمشان میشود اولیاء الله؛ هر که میخواهند باشند و هر چه میخواهند باشند و هر جا میخواهند باشند.

و باز - اگر بروی از آن طرف خط نگاه کنی- آنها که آن سوی خط اند!! اسمشان میشود اولیاء الطاغوت؛ آنها هم هر که میخواهند باشند و هر چه میخواهند باشند و هر جا که میخواهند باشند.

و تاریخ به خوبی نشان داده که در سراسر دورانی که بر بشر گذشته است میان این دو دسته جنگ و درگیری بوده و بینشان سلم و آشتی در نگرفته و رنگ سازش و صلح ندیده اند، در اکثر اوقات هم آنکه غلبه کرده...

چرا از خودم بگویم، مولایم این طور گفته:

حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ‏ فَلَئِنْ أَمِرَ الْبَاطِلُ لَقَدِیماً فَعَلَ‏ وَ لَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ [لَرُبَّمَا] فَلَرُبَّمَا وَ لَعَلَ‏[6]

از دیر باز حقّ و باطل- در پیکارند- و هر یک را گروهى خریدار.  اگر باطل پیروز شود شیوه دیرین او است، و اگر حقّ اندک است، روزى، قدرت قرین اوست.

امروز هم در دورانی از ادوار تاریخ هستیم و تا امروز هم این جنگ دیرین ادامه دارد، و امروز هم من و تویی هستیم و حقی و باطلی و آزمایشی و امتحانی و البته انتخابی!

دوم: و علاماتٍ و بالنجم هم یهتدون...(علامات جبهه های حق و باطل)

اگر خوب نگاه کنیم امروز هم میتوانیم به وضوح جریان حق و باطل را از همدیگر تفکیک کنیم، فقط باید ملاکی داشته باشیم و با آن حق را و باطل را بسنجیم و بدانیم که کدام طرف، حق است و کدام باطل؟ جبهه ی اولیا ء الله کجاست و آغل اولیاء الطاغوت کجا؟

نگارنده میگوید:

پیدا کردن جواب سخت نیست؛ همان خدایی که پیامبران را فرستاد و انسانها را از ضلالت به سوی نور و هدایت راهنمایی کرد، باید جواب را از همو خواست اوست که میداند هر کدام از این گروهها چه ویژگی هایی دارند و چطور رفتار میکنند.

علامت اول:  «وَ لَیَنْصُرَنَ‏ اللَّهُ‏ مَنْ یَنْصُرُه[7]‏...»

و صدای اوست که در گوش تاریخ میپیچد و علامت دیگری از ساکنان جبهه ی حق را مینماید؛ آنجا که میگوید «و لینصرن الله من ینصره»؛ هر که خدا را یاری کند خدا هم او را یاری خواهد کرد. اما یاری خداوند به چیست؟ خودش گفته است:

 یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ کَما قالَ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیِّینَ مَنْ أَنْصاری إِلَى اللَّهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ ...[8]

 اى کسانى که ایمان آورده‏اید، یاران خدا باشید، همان گونه که عیسى‏بن‏مریم به حواریّون گفت: «یاران من در راه خدا چه کسانى‏اند؟» حواریّون گفتند: «ما یارانِ خداییم.»...

عیسی بن مریم فرمود: «من انصاری الی الله»؟ «چه کسی ناصر من است الی الله» و حواریون گفتند: « نحن انصار الله». پس لابد نصرت خدا به نصرت عیسی بن مریم است دیگر!!؟؟ بله نصرت خدا در هر زمان به نصرت ولی خدا در همان زمان است. ولیّ خدا یک روز عیسی بن مریم است یک روز محمّد بن عبدالله ص است یک روز حسین بن علی ع است و یک روز...

علامت دوم: «أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ[9]...»

خود امیرالمونین هم ولی خدا را در هر عصر و زمان معین کرده است:

أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَیْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ‏ بِأَمْرِ اللَّهِ فِیهِ‏...

اى مردم! سزاوارترین اشخاص به خلافت، آن کسى است که در تحقّق حکومت نیرومندتر، و در آگاهى از فرمان خدا داناتر باشد،

وَ لَعَمْرِی لَئِنْ کَانَتِ الْإِمَامَةُ لَا تَنْعَقِدُ حَتَّى یَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ [مَا] فَمَا إِلَى ذَلِکَ سَبِیلٌ‏

به جانم سوگند! اگر شرط انتخاب رهبر، حضور تمامى مردم باشد هرگز راهى براى تحقّق آن وجود نخواهد داشت ،

وَ لَکِنْ أَهْلُهَا یَحْکُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا ثُمَّ لَیْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَرْجِعَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَخْتَارَ

بلکه آگاهان داراى صلاحیّت و رأى، و اهل حل و عقد (خبرگان ملّت) رهبر و خلیفه را انتخاب مى‏کنند، که عمل آنها نسبت به دیگر مسلمانان نافذ است، آنگاه نه حاضران بیعت کننده، حق تجدید نظر دارند و نه آنان که در انتخابات حضور نداشتند حق انتخابى دیگر را خواهند داشت.[10]

و رسول خدا هم آرزوی دیدار آنان را کرده است :

آنجا که فرمود: ای کاش برادرانم را ملاقات میکردم؛ اصحاب گفتند: مگر ما برادران شما نیستیم؛ فرمود: آری، اما...

«انتم اصحابى» شما اصحاب من هستید[11]

«و لکن اخوانى الّذین یأتون من بعدکم» ولى برادران من کسانى میباشند که بعد از شما مى‏آیند

«یؤمنون بى و یحبّونى و ینصرونى و یصدّقونى و ما رأونى» و بمن ایمان مى‏آورند و مرا دوست دارند و یارى میکنند و تصدیق مینمایند و مرا هم ندیده‏اند

«فیا لیتنى قد لقیت اخوانى‏»  اى کاش من برادران خود را میدیدم![12] 

علامت سوم: هلاکت حرث و نسل:

حضرت حق در سوره ی بقره پس از بیان مساله حج و طرح وحدت امت اسلام در پرتو کنگره عظیم حج، درباره جبهه ی باطل میفرماید:

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللَّهَ عَلى‏ ما فی‏ قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ

و از میان مردم کسى است که در زندگى این دنیا سخنش تو را به تعجّب وامى‏دارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مى‏گیرد، و حال آنکه او سخت‏ترین دشمنان است.

وَ إِذا تَوَلَّى سَعى‏ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ

و چون برگردد [یا ریاستى یابد] کوشش مى‏کند که در زمین فساد نماید و کشت و نسل را نابود سازد، و خداوند تباهکارى را دوست ندارد.

این چند آیه کوتاه تصویر جامع و عمیقى از خوى و روش و منش و آثار و نهایت زندگى عنصر خطیر طاغى است.

آنچه افلاطون در کتاب گرانمایه‏اى که بزبان استادش سقراط تدوین نموده و عدالت فردى و اجتماعى را بتفصیل و مانند مسائل ریاضى بحث کرده و چهره درونى و اجتماعى عادل و طاغى را نمایانده، از حدود این آیات پیش نرفته است

افلاطون در کتاب 8 و 9 جمهوریت با توجه به خلاصه آن میگوید: «عنصر مستبد مولود شهوات پست و ثروت است، حامیانش شهوات و طمع او را بر میانگیزند تا او از آنان و آنان از او هرچه بیشتر بهره مند گردند.

او چون زنبور نر نیش بر میآورد و محصول رنج و کوشش زنبوران عسل را میخورد، براى آن که هر مانعى را از راه خود بردارد پرده هاى عصمت و حیا را میدرد، او بنده شهوت و شراب است، و براى اشباع شهوات و خرید فرومایگان دست به غارت اموال عمومى میزند تا آنجا که اموال اوقاف و خرائج را میرباید و بر هیچ کس رحم ندارد[13]».

و در برابر اینان، جبهه ی اولیاء الله هستند که خداوند اینگونه توصیفشان میکند:

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ

و از میان مردم کسى است که جان خود را براى طلب خشنودى خدا مى‏فروشد، و خدا نسبت به [این‏] بندگان مهربان است.[14]

 این کافی نیست برای تشخیص جبهه ی حق از جبهه ی باطل؟ چه کسانی اند آنان که سخنشان درباره دنیا آدمی را به تعجب وامیدارد از بس که خوب و قشنگ حرف میزنند و عملشان و کشت و کشتارشان در میان مظلومان و ستم دیدگان عالم باعث تنفر از آنان میشود اینان همان منافقانی اند که قرآن درباره شان آن جملات را فرمود. و کیست که جانش را برای خدا فدا کرده است و میکند؟ بهترین نمونه اش امیر المونین است و نمونه های دیگر همه پیش روی ما هستند: همت ها و باکری ها و چمران ها و آوینی ها و متوسلیان ها و این اواخر هم اگر خوب بنگری از خیابان های بحرین و یمن و اردن و تونس و لیبی و عراق و فلسطین و لبنان و... صدای جوانانی را میشنوی که در خون خود میغلتند و آنطور که خودشان برای «ابن رسول الله» شان گفته اند: وقتی به خاک می افتند رایحه ی عزت و کرامت را از بوستان خمینی استشمام میکنند و با یادآوری کلمات امامشان جان تازه ای میگیرند.

و از آن طرف مقامات اروپایی و آمریکایی را میبینی که از خون دماغ سگ اروپایی نمیگذرند اما از کرور کرور مسلمان مستضعف به رگبار بسته شده به راحتی میگذرند. چرا؟؟ چون میخواهند قدرتشان را حفظ کنند چون برای حفظ قدرتشان  ناچار از فساد و خونریزی اند... چون قاعده ی «لیهلک الحرث و النسل» امروز هم باید مصداقی پیدا کند...

 

علامت چهارم: «فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُکُمْ مِنَ الْحَرَامِ[15]...»

یک ملاک دیگر برای تشخیص جبهه ی حق از باطل، حرام خواری یا به قول بزرگان «أکلِ مال، بالباطل» است در میان اعدای خداوند:

یا أَیُّهَا النَّاسُ کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلالاً طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ [16]

 اى مردم، از آنچه در زمین است حلال و پاکیزه را بخورید، و از گامهاى شیطان پیروى مکنید که او دشمن آشکار شماست.

و طبق آنچه خداوند بیان فرموده خوردن مال حرام اولین گام شیطان است که پیروانش را به آن سوق میدهد.

و در مقابل، به ساکنان جبهه ی الله میفرماید:

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ اشْکُرُوا لِلَّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ[17]

اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از نعمتهاى پاکیزه‏اى که روزى شما کرده‏ایم، بخورید و خدا را شکر کنید اگر تنها او را مى‏پرستید .

و حسین بن علی ع را میبینی که در حلقه ی سگان عمر بن سعد گرفتار شده است و در این دم آخر نیز از هدایت آنان نا امید نیست ولی چه چاره که "مه فشاند نور و سگ، عوعو کند" چگونه میتوان کسی را که نمیخواهد چیزی بشنود چیزی شنواند: 

وَیْلَکُمْ مَا عَلَیْکُمْ أَنْ تُنْصِتُوا إِلَیَّ فَتَسْمَعُوا قَوْلِی وَ إِنَّمَا أَدْعُوکُمْ إِلَى سَبِیلِ الرَّشَادِ...

واى بر شما! چه مانعى دارد که ساکت شوید و سخن مرا گوش کنید؟ جز این نیست که من شما را براه هدایت دعوت میکنم... ،

وَ کُلُّکُمْ عَاصٍ لِأَمْرِی غَیْرُ مُسْتَمِعٍ قَوْلِی فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُکُمْ مِنَ الْحَرَامِ وَ طُبِعَ عَلَى قُلُوبِکُم‏[18]

شما عموما امر مرا اطاعت نمى‏کنید، گوش بسخن من نمیدهید. زیرا شکم‏هاى شما از حرام پر شده و بقلب‏هاى شما مهر (قساوت) زده شده است: واى بر شما! آیا ساکت نمى‏شوید!؟ آیا نمى‏شنوید؟ [19]

این رشته سر دراز دارد و اگر کمی بیشتر و پیشتر ماجرا را پی بگیری زنی را میبینی که در وسط مسجدی ایستاده و بر سر مردمانی بانگ میزند که تا همین دیروز و پریروز یار و غمخوار پدرش بودند و مطیع امر او و چون کار پدر به سرانجام رسید دختر مظلوم ماند و دختر حقش پایمال شد و دختر فرزندش سقط شد و دختر سیلی...

و اگر تاریخ را بخوانی میبینی آنچه که مانع رسیدن فاطمه زهرا و امیر المومنین به حقشان شد؛ یک چیز بود: میل به مال حرام، آنجا که مردمان میترسیدند از اینکه فدک به دست صاحبان اصلی اش باز گردد و دیگر از این سرمایه ی عظیم کشت خرما محصولی به انبان شکم شغالان نرسد و شد آنچه شد...

و باز همسرش امیر المونین فرمود:

إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ‏ فِی‏ أَمْوَالِ‏ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِیٌّ وَ اللَّهُ تَعَالَى [جَدُّهُ‏] سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِک[20]

 خداوند روزى تهیدستان را در ثروت اغنیا واجب نموده، تهیدستى گرسنه نماند جز با منع ثروتمند، و خداوند والا مقام گرسنگى فقیران را از ثروتمندان باز خواست خواهد کرد

این همان حرام است که جبهه ی اولیاء الشیطان برایش سر و دست میشکنند؛ ملتها را غارت میکنند و معادن را تصاحب می نمایند. و گویی همین دیروز بود که آن مرد غامدى -فرمانده ی لشکر معاویه- به عراقِ امیر المومنین حمله کرد و کشت و کشت و کشت و غارت کرد و غارت کرد و غارت کرد تا آنجا که خلخال و گوشواره از پا و گوش زنان کشید در حالی که آن زنان در برابرش هیچ راهی جز خواهش و التماس نداشتند....

این همان خبری است که امیر المومنین پس ازشنیدنش فرمود:

فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیرا[21]

اگر بعد از این حادثه مسلمانى از غصه بمیرد جاى ملامت نیست‏، بلکه مرگ او در نظر من شایسته است.‏

و گویی همین دیروز بود که لشکر چشم آبی های سیاه دل به طمع چاههای نفت، باز به عراق امیر المومنین، عراق مستضعف، حمله کرد و این بار نه فقط شهری غارت شد و زنی بیوه شد که طبق آمارهای خودشان دست کم یک میلیون نفر در این کشور به خاک و خون کشیده شدند؛

میبینی!

یک روز معاویه بود و علی ع؛ یک روز یزید بود و حسین بن علی ع؛ و یک روز ناتو بود و ایتام آل علی ع. و در هر سه جا یک طرف دنبال مال حرام بود و یک طرف دنبال نهی از حرام

علامت از این واضح تر؟

علامت پنجم: وَ اسْتَکْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ[22]...

علامت دیگر این فرقه ی ضالّه این است که به دنبال برتری خود و تحقیر ملتهای دیگر هستند؛ خداوند متعال در کتاب خود -قرآن کریم- از فرعون و فرعونیان میگوید:

إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ یَسْتَحْیی‏ نِساءَهُمْ إِنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ

فرعون در زمین برتری جویی کرد و خود را بزرگ پنداشت و مردم را طبقه طبقه و فرقه فرقه کرد؛ او میخواست طائفه ای از آنان را با کشتن پسرانشان و نگه داشتن زنانشان ضعیف و خوار کند

وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ [23]

و ما میخواهیم بر آنان که مظلوم واقع شدند و ضعیف شدند و خوار شدند منت نهیم و آنها را امامان و پیشوایان زمین و وارثان {و حاکمان آن }قرار دهیم.

و در آیات بعدی سوره قصص فرعونیان، همان ها به عنوان ائمه الکفر معرفی میشوند:

وَ اسْتَکْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنا لا یُرْجَعُونَ

و او و سپاهیانش در آن سرزمین به ناحق سرکشى کردند و پنداشتند که به سوى ما بازگردانیده نمى‏شوند.

فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الظَّالِمینَ

تا او و سپاهیانش را فرو گرفتیم و آنان را در دریا افکندیم، بنگر که فرجام کار ستمکاران چگونه بود.

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ لا یُنْصَرُونَ [24]

و آنان را پیشوایانى که به سوى آتش مى‏خوانند گردانیدیم، و روز رستاخیز یارى نخواهند شد.

وَ أَتْبَعْناهُمْ فی‏ هذِهِ الدُّنْیا لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحینَ [25]

و در این دنیا لعنتى بدرقه [نامِ‏] آنان کردیم و روز قیامت [نیز] ایشان از [جمله‏] زشت‏رویانند.

اما فراعنه ی دیروز، حالا کجایند؟ فراعنه ی امروز هم به همان سرنوشت دچار خواهند شد:

وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْقُرُونِ السَّالِفَةِ لَعِبْرَةً أَیْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ أَیْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ أَیْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ وَ أَطْفَئُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِینَ‏ أَیْنَ الَّذِینَ سَارُوا بِالْجُیُوشِ وَ هَزَمُوا [الْأُلُوفَ‏] بِالْأُلُوفِ وَ عَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ‏[26]

براى شما در نسلهاى گذشته عبرت است. کجایند عمالقه و فرزندان عمالقه؟! کجایند فراعنه و فرزندان فراعنه؟! کجایند آنان که در شهرهاى منطقه رس بودند و انبیاء را کشتند، و سنن فرستادگان حق را خاموش نمودند، و روش گردنکشان را زنده کردند؟ کجایند آنان که با لشگریان فراوان به راه افتادند، و هزاران‏ نفر را فرارى دادند، و سپاهیان گرد آوردند، و شهرها بنا کردند؟!

علامت ششم: خدا پرستی & هوس پرستی = پول پرستی

 فَإِنْ لَمْ یَسْتَجیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّما یَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ[27]

 پس اگر تو را اجابت نکردند، بدان که فقط هوسهاى خود را پیروى مى‏کنند؛ و کیست گمراه‏تر از آنکه بى‏راهنمایى خدا از هوسش پیروى کند؟ بى‏تردید خدا مردم ستمگر را راهنمایى نمى‏کند. 

 خدای مشرکین گاهی بتهایشان است؛ گاهی هوا و هوسشان است؛ و گاهی شکمشان است و گاهی سکه هایشان؛ آنچنان که رسول خدا میفرماید:

یَأْتِی عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ بُطُونُهُمْ آلِهَتُهُمْ وَ نِسَاؤُهُمْ قِبْلَتُهُمْ وَ دَنَانِیرُهُمْ دِینُهُمْ وَ...  فَتَعَجَّبَتِ الصَّحَابَةُ فَقَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ أَیَعْبُدُونَ الْأَصْنَامَ قَالَ نَعَمْ کُلُّ دِرْهَمٍ عِنْدَهُمْ صَنَمٌ[28].

روزگاری بر مردم خواهد رسید که شکمشان خدایشان است و زنانشان قبله ی ایشان اند و سکه هایشان دینشان است و ... پس اصحاب تعجب کردند و گفتند: ای رسول خدا آیا آنان بت پرستی میکنند و ایشان فرمودند: بله هر سکه ای نزد ایشان خود بُتی است!!!

علامت هفتم: قدرت و ثروت

و کسی هم هست که در میان جمع برخیزد و بگوید:

قدرت امروز قدرتمندان و اردوگاه لیبرالیسم - همانها که شما جبهه ی استکبارشان مینامید- نشان دهنده ی این است که راهی که آنان طی نموده اند درست بوده و بر خط صحیح طی طریق کرده اند وگرنه هرگز کسی که به غلط گام بردارد به مقصد نرسد و آنکه درست نیاندیشد سرانجام نیابد و همین دلیلی است بر حقانیت آنان.

لازم نیست کسی از میان جمع برخیزد، نشسته پاسخش را میدهد که این کلامی است به قدمت زندگی بشر و به قدمت تاریخچه ی نبردی که بر سرش این صحیفه نگاشته شده است:

وَ لَوْ لا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَیْها یَظْهَرُونَ[29]

وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیْها یَتَّکِؤُنَ

وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقینَ

 و اگر نه آن بود که [همه‏] مردم [در انکار خدا] امّتى واحد گردند، قطعاً براى خانه‏هاى آنان که به [خداى‏] رحمان کفر مى‏ورزیدند، سقفها و نردبانهایى از نقره که بر آنها بالا روند قرار مى‏دادیم.

و براى خانه‏هایشان نیز درها و تختهایى که بر آنها تکیه زنند.

و زر و زیورهاى [دیگر نیز]. و همه اینها جز متاع زندگى دنیا نیست، و آخرت پیش پروردگار تو براى پرهیزگاران است.

و خداوند مثال میزند و یکی از آن مثالها قارون است که کلید صندوقچه های گنجش را باید چند مرد قوی هیکل حمل میکردند:

إِنَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ فَبَغى‏ عَلَیْهِمْ وَ آتَیْناهُ مِنَ الْکُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحینَ

قارون از قوم موسى بود و بر آنان ستم کرد، و از گنجینه‏ها آن قدر به او داده بودیم که کلیدهاى آنها بر گروه نیرومندى سنگین مى‏آمد، آنگاه که قوم وى بدو گفتند: «شادى مکن که خدا شادى‏کنندگان را دوست نمى‏دارد.

قالَ إِنَّما أُوتیتُهُ عَلى‏ عِلْمٍ عِنْدی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً وَ لا یُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ

[قارون‏] گفت: «من اینها را در نتیجه دانش خود یافته‏ام.» آیا وى ندانست که خدا نسلهایى را پیش از او نابود کرد که از او نیرومندتر و مال‏اندوزتر بودند؟ و[لى این گونه‏] مجرمان را [نیازى‏] به پرسیده‏شدن از گناهانشان نیست.

فَخَرَجَ عَلى‏ قَوْمِهِ فی‏ زینَتِهِ قالَ الَّذینَ یُریدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظیمٍ

پس [قارون‏] با کوکبه خود بر قومش نمایان شد؛ کسانى که خواستار زندگى دنیا بودند گفتند: «اى کاش مثل آنچه به قارون داده شده به ما [هم‏] داده مى‏شد؛ واقعاً او بهره بزرگى [از ثروت‏] دارد.»

وَ قالَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ لا یُلَقَّاها إِلاَّ الصَّابِرُونَ

و کسانى که دانش [واقعى‏] یافته بودند، گفتند: «واى بر شما! براى کسى که گرویده و کار شایسته کرده پاداش خدا بهتر است، و جز شکیبایان آن را نیابند.»

فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ فَما کانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما کانَ مِنَ المُنْتَصِرینَ

آنگاه [قارون‏] را با خانه‏اش در زمین فرو بردیم، و گروهى نداشت که در برابر [عذابِ‏] خدا او را یارى کنند و [خود نیز] نتوانست از خود دفاع کند.

وَ أَصْبَحَ الَّذینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْکَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ

و همان کسانى که دیروز آرزو داشتند به جاى او باشند، صبح مى‏گفتند: «واى، مثل اینکه خدا روزى را براى هر کس از بندگانش که بخواهد گشاده یا تنگ مى‏گرداند، و اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود، ما را [هم‏] به زمین فرو برده بود؛ واى، گویى که کافران رستگار نمى‏گردند.»

تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ[30]

آن سراى آخرت را براى کسانى قرار مى‏دهیم که در زمین خواستار برترى و فساد نیستند، و فرجام [خوش‏] از آنِ پرهیزگاران است.

سوم: علم، در خدمت قدرت...

«در حدود چهار قرن پیش یعنى در قرن شانزدهم، تحولى در علم و منطق پیدا شد و دو نفر از فیلسوفان بزرگ جهان که یکى انگلیسى (بیکن) و دیگرى فرانسوى (دکارت) است، پیشرو علم جدید خوانده شدند. بالخصوص بیکن نظرى در باب علم دارد که این نظر همه نظریات گذشته را دگرگون کرد. این نظر که منشأ ترقى علوم و تسلط زیاد و فوق العاده انسان بر طبیعت شد، عیناً منشأ فاسد شدن انسانها گردید؛ یعنى این نظریه، هم طبیعت را به دست انسان آباد کرد و هم انسان را به دست خود انسان خراب و فاسد کرد. این نظریه چیست؟

قبل از بیکن، اکابر بشر اعم از فلاسفه و بالخصوص ادیان علم را در خدمت حقیقت گرفته بودند نه در خدمت قدرت و توانایى؛ یعنى وقتى انسان را تشویق به فراگیرى علم مى‏کردند، تکیه گاه این تشویق این بود که‏اى انسان، عالم باش! آگاه باش! که علم تو را به حقیقت مى‏رساند؛ علم وسیله رسیدن انسان به حقیقت است.

و به همین دلیل علم قداست داشت، یعنى حقیقتى مقدس و مافوق منافع انسان و امور مادى بود. همیشه علم را در مقابل مال و ثروت قرار مى‏دادند: آیا علم بهتر است یا مال و ثروت؟ مى‏بینید در ادبیات ما- چه فارسى و چه عربى- میان علم و ثروت مقایسه مى‏کنند و آنوقت علم را بر ثروت ترجیح مى‏دهند:

 همیشه به علم به عنوان امرى مقدس و مافوق امور و منافع مادى نگاه مى‏کردند و معلم یک مقام قدسى داشت. على علیه السلام مى‏فرماید: مَنْ عَلَّمَنى حَرْفاً فَقَدْ صَیَّرَنى عَبْداً «کسى که یک حرف به من بیاموزد، مرا بنده خودش ساخته است».

بیکن نظر جدیدى ابراز کرد و گفت: انسان علم را باید در خدمت زندگى قرار دهد؛ آن علمى خوب است که بیشتر به کار زندگى انسان بخورد، آن علمى خوب است که انسان را بر طبیعت مسلط کند، آن علمى خوب است که به انسان توانایى بدهد. این بود که علم جاى جنبه آسمانى خودش را به جنبه زمینى و مادى داد؛ یعنى مسیر علم و تحقیق عوض شد و علم در مسیر کشف اسرار و رموز طبیعت افتاد براى اینکه انسان بیشتر بر طبیعت مسلط شود و بهتر بتواند زندگى کند و به عبارت دیگر رفاهش را بهتر و بیشتر فراهم کند.

البته این نظریه از یک نظر خدمت بسیار بزرگى به بشریت کرد، چرا که علم در مسیر کشف طبیعت براى تسلط انسان بر طبیعت و بهره‏مند شدن او از طبیعت افتاد و از این نظر بسیار خوب بود. اما در کنار این، علم دیگر آن قداست و والایى و مقام قدس و طهارت خود را از دست داد[31].

این نظریه در ابتدا اثر بد خودش را ظاهر نکرد. ولى تدریجاً که بشر از علم، فقط توانایى و قدرت مى‏خواست، به جایى رسید که همه چیز در خدمت قدرت و توانایى قرار گرفت.

الآن چرخ دنیا بر این اساس مى‏گردد که علم به‏طور کلى در خدمت قدرتهاست.

هیچ وقت در دنیا علم به اندازه امروز اسیر و در خدمت زورمندان و قدرتمندان نبوده است و علماى طراز اول عالَم، اسیرترین و زندانى ترین مردم دنیا هستند.

عالمترین فرد مثلًا آقاى اینشتین است ولى علم اینشتین در خدمت کیست؟ در خدمت روزولت. اینشتین نوکر آقاى روزولت است و نمى‏تواند نباشد. چه در اردوگاه امپریالیسم و چه در اردوگاه سوسیالیسم همین‏طور است، فرق نمى‏کند، در همه جا علم در خدمت قدرت است. الآن دنیا را قدرت مى‏چرخاند نه علم. این جمله را که مى‏گوییم: «دنیاى ما دنیاى علم است» باید اندکى تصحیح کنیم؛ دنیاى‏ ما دنیاى قدرت است نه دنیاى علم، به این معنا که علم هست ولى نه علم آزاد بلکه علم در خدمت قدرت و زور و توانایى. علم امروز اسیر است و آزاد نیست و لهذا هر اختراع و اکتشافى که در دنیا رخ مى‏دهد، اگر بشود آن را در خدمت زور قرار داد و از آن یک سلاح مهیب خطرناک و وحشتناکى براى کشتن انسانها ساخت، اول آنجا از آن استفاده مى‏شود، بعد در خدمت کارهاى دیگر بشر قرار مى‏گیرد؛ یعنى اول در خدمت زور قرار مى‏گیرد، مگر اینکه اکتشافى باشد که به درد زور نخورد. احیاناً در ابتدا اکتشاف را بروز نمى‏دهند و تا وقتى که لازم باشد، این سرّ را حفظ مى‏کنند براى اینکه «زور» به آن احتیاج دارد[32] ».

حالا با گوشت و پوستت میفهمی که چرا امام صادق فرموده اند:

مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ عَالِمٌ یَؤُمُّ سُلْطَاناً جَائِراً مُعِیناً لَهُ عَلَى جَوْرِهِ.

ملعون است! ملعون است! معلون است! عالمى که از حاکم ستمگرى پیروى کند و او را در ظلمش یارى رساند.[33]

چهارم: «کُونَا لِلظَّالِمِ‏ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا[34]...»

عنوان بحث را خواندید، وصیت امیر المومنین بود به فرزندانش، به امام حسن و امام حسین ع.

و گویی امام این سخنان را برای من و تو گفته است، من و تو خوب میفهمیم او چه میگوید، میفهمیم مهاجرت به کشورهایی که بزرگرین ظلم ها را به ستمدیدگان و پابرهنگان جهان کرده اند و –مثلا- در همین ایران خودمان در سالهای 1917 تا 1919 حدود 10 میلیون ایرانی را با ایجاد قحطی مصنوعی به زیر خاک فرستاده اند[35] و خلاصه پرونده ی هر کدامشان را که بررسی کنی بالاخره یک جوری زیر علم شیطان سینه زده و گریبان دریده اند همان کمک به ظالمینی است که علی ع، ما را از آن نهی کرده است، کمک به سربازانی است که افغانستان و عراق را به خاک و خون کشیده اند؛ کمک به لشکر معاویه ای است که گوشواره و خلخال از گوش و پای زنان عراقی کشیده است.

و بدان آنهایی که در علوم انسانی و مدیریتی شان جایی برای هیچ کس غیر از خودشان نیست اما دانشکده های فنی و پزشکی شان مملو از ایرانی ها و هندی ها و... است. بعد از چند صد سال تجربه ی غارت دنیا، امروز دیگر بهتر از همیشه میدانند که ماشین قدرتشان غیر از مدیر و راننده-که خودشان هستند- مسئول تعمیرات و خدمات و نگهداری و... هم میخواهد. مستخدم و خدم و حشم هم میخواهد. برادر، استکبار برده هم میخواهد. هیهات که من و تو آن برده باشیم... هیهات!!!

و آن استاد هوافضای شریف را به یاد میاوریم که وقتی به ایران برگشته بود با دانشجویانش از پروژه ای در ایالت متحده سخن گفته بود که صرفا یک تحقیق علمی و نوآوری در تلکنولوژی هوافضا به حساب میامد، اما پنج سال بعد، آن استاد عزیز سیاهی جوهر قلمش را در سرخی خون زنان و کودکان عراقی دیده بود؛

همان تکلنوژی در بمب های نسل جدید آمریکایی استفاده شده بود.

 استاد مسئول پروژه بود...

 آنجا که باشی دیگر فرقی ندارد که هستی و چه میکنی، هر که باشی هر چه باشی در هر پستی که باشی قطعه ای از پازل طاغوت و چرخ دنده ای از ماشین استکبار هستی، و مطمئن باش که محصول کار توست که گلوله میشود و در قلب مرد و زن و بچه فلسطینی فرود میاید. مطمئن باش.[36]

در زمان امام صادق هم بودند کسانی که خود را محب جبهه ی حق، جبهه ی اهل بیت میدانستند اما در دربار بنی امیه خدمت میکردند، در جبهه ی طاغوت، کارهای نظامی هم نمیکردند، گاهی کاتب بودند، گاهی مالیات جمع میکردند، گاهی فقط سیاهی لشکر بودند و در اجتماعات حضور داشتند و... امام صادق ع خطاب به یکی از آنان میگوید:

لَوْ لَا أَنَّ بَنِی أُمَیَّةَ وَجَدُوا مَنْ یَکْتُبُ لَهُمْ وَ یَجْبِی لَهُمُ الْفَیْ‏ءَ وَ یُقَاتِلُ عَنْهُمْ وَ یَشْهَدُ جَمَاعَتَهُمْ لَمَا سَلَبُونَا حَقَّنَا

اگر بنى امیه کسانى را نمى‏یافتند که براى‏شان بنویسند و مالیات بگیرند و از سوى آنان بجنگند و در اجتماعات‏شان حضور یابند، حق ما را از ما نمى‏گرفتند[37].

این همه، برای آنهایی بود که میروند که بروند...

اما آنهایی که میروند تا علم کسب کنند و بعد برگردند و از آن راه به اسلام و تمدن نوپای اسلامی خدمتی کنند و طرحی نو در اندازند: آنها را شاید بتوان با آن یاور امام کاظم در دربار هارون مقایسه کرد؛ همان که در دستگاه طاغوتی و ظالم و امام کش و حرام خوار هارون بود اما علی رغم رنج و اندوه از نشستن بر خوان رزق ظالمین، در دربار مانده بود. چون آن روز وظیفه اش اقتضا میکرد. چون امام امر کرده بود که در دربار بماند و کارهای شیعیان را رتق و فتق نماید.

پنجم: «َإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ[38]...»

هیچ وقت کار بی مشکل نیست؛ همیشه انواع مشکلات وجود دارد. مرد میدان کار کسی است که با مشکلات دست و پنجه نرم کند. جاده ی آسفالته در مقابل ما نیست. برای صعود به قله های کمال، در برابر هیچ انسانی جاده ی هموار وجود ندارد. ما در جاده های پر سنگلاخ زندگی باید تلاش کنیم. جهاد و مجاهدت، اینجا معنی میدهد. و الا اگر راه سراشیب راحت خوش طراوتی بود، دیگر مجاهدتی نداشت؛ آدم همینطور قدم زنان میرفت...[39]

دینداری، مسلمانی و علی وار زیستن سختی دارد، هزینه دارد، جهاد می طلبد؛ و هیهات که در دستگاه خداوندی کسی بدون هزینه ی عاشقی به معشوقش برسد. هیهات... عاشقی هزینه دارد... ماندن، علی وار زیستن است، ماندن هزینه دارد...

 

فکر میکنید امیرالمومنین در اولین خطبه اش پس از رسیدن به خلافت و جریان یافتن حاکمیت الله در سرزمین اسلام چه گفت؟ بخوانید:

ذِمَّتِی بِمَا أَقُولُ رَهِینَةٌ ... وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ...

آن چه مى‏گویم به عهده مى‏گیرم، و خود به آن پاى بندم... به خدایى که او(پیامبر) را به حق فرستاد، سخت آزمایش مى‏شوید و در هم و برهم میگردید، چون دانه‏اى که در غربال ریزند، یا غذایى که در دیگ جوشان گذارند!

وَ اللَّهِ مَا کَتَمْتُ وَشْمَةً وَ لَا کَذَبْتُ کِذْبَةً وَ لَقَدْ نُبِّئْتُ بِهَذَا الْمَقَامِ وَ هَذَا الْیَوْمِ‏ ‏

 به خدا سوگند، کلمه‏اى از حق را نپوشاندم، و دروغى بر زبان نراندم که از چنین حال و چنین روز، آگاهم کرده‏اند.[40]

و خداوند در سوره ی قصص میفرماید:

 أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ

 آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها مى‏شوند و مورد آزمایش قرار نمى‏گیرند؟

وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ [41]

و به یقین، کسانى را که پیش از اینان بودند آزمودیم، تا خدا آنان را که راست گفته‏اند معلوم دارد و دروغگویان را [نیز] معلوم دارد.

و این قاعده شامل حال پیامبران الهی هم شده است آنها هم در راه خدا و برای خدا صبر و مجاهدت کردند؛ و رسیدند به آنچه رسیدند؛ نمی ارزد!!؟؟

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ

آیا پنداشتید که داخل بهشت مى‏شوید و حال آنکه هنوز مانند آنچه بر [سرِ] پیشینیان شما آمد، بر [سرِ] شما نیامده است؟

 مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا

آنان دچار سختى و زیان شدند و به [هول و] تکان درآمدند،

حَتَّى یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ

تا جایى که پیامبر [خدا] و کسانى که با وى ایمان آورده بودند گفتند: «یارى خدا کى خواهد بود؟»

أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَریبٌ[42]

هش دار، که پیروزى خدا نزدیک است.

و اگر طی این طریق آسان و بی زحمت بود دیگر جهاد فی سبیل الله نام نمیگرفت و دیگر این همه اجر در ورای خود نداشت؛ این همان آزمایشی است که مومنان راستین را از آنان که فقط اسم ایمان را برگزیده اند جدا میکند؛ «مردانگی و وفا را کجا می توان آزمود، جز در میدان جنگ؟... دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند وگرنه در هنگام راحت و فراغ و صلح و سلم، چه بسیارند اهل دین، آنجا که شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند بر گرد خانه ای سنگی نباشد[43]» اسلام بدون جهاد، اسلام بدون سختی، اسلام بدون هزینه، اسلام کنج محراب و منبر، اسلام فردی، اسلام آمریکایی... این است یزیدی که امروز به مصاف لشکر حسین بن علی آمده است و مباد که... مباد...

 پس از اینکه امام علیه السلام بر سر کوفیان فریاد زدند و آنان را بر مجاهدت نکردن در راه خدا سرزنش کردند و ناله ی "این عمار" و "این ذو الشهادتین" سر دادند دست بر محاسن شریفشان کشیده، و زمانى طولانى اشک ریخته، و با صدای بلند فریاد زدند :

الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ‏ أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ فَلْیَخْرُجْ‏[44]

جهاد! جهاد! اى بندگان خدا، بدانید امروز لشگر را مى‏آرایم، و هر که اراده رفتن به سوى حق را دارد بیرون آید...

در دوره ای که فرمان هجرت به مدینه به مومنین مکه داده شد، اطاعت این امر برای بسیاری از مومنین کاری بس دشوار بود، چراکه آنان تمام خانه و زندگی و ما یملکشان در مکه بود و اگر به مدینه هجرت میکردند و در خدمت تمدن نوپای اسلامی پیامبر قرار میگرفتند تمام سرمایه ی زندگیشان توسط مشرکین مکه ضبط میشد و دارایی شان به توسط کفار غصب میگردید. در این شرایط آنان که مهاجرت کردند در مدینه معمولا به خانه ی مردم پناه آوردند و یا در کوچه ها و خیابان ها روزگار میگذرانیدند و به سختی و فقر شدیدی افتادند. خداوند فرمود:

 إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ

کسانى که ایمان آورده و هجرت کرده‏اند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد نموده‏اند

 وَ الَّذینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ

و کسانى که [مهاجران را] پناه داده‏اند و یارى کرده‏اند، آنان یاران یکدیگرند؛

وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلایَتِهِمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ حَتَّى یُهاجِرُوا

و کسانى که ایمان آورده‏اند ولى مهاجرت نکرده‏اند هیچ گونه خویشاوندى [دینى‏] با شما ندارند مگر آنکه [در راهِ خدا] هجرت کنند؛

و در خداوند در ادامه از انجام ندادن این فرمان بیم میدهد:

وَ الَّذینَ کَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ

و کسانى که کفر ورزیدند یاران یکدیگرند.

إِلاَّ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کَبیرٌ [45]

اگر این [دستور] را به کار نبندید، در زمین فتنه و فسادى بزرگ پدید خواهد آمد.

فتنه و فسادی از این بزرگتر هم هست که حق و حقوق یک میلیارد مسلمان در دنیا توسط جبهه ی استکبار پایمال شود و کسی صدایش در نیاید؟

فتنه و فسادی از این بزرگتر هم هست که نیم قرن مردم سرزمینی را از خانه شان بیرون کنند و فرزندانشان را تکه تکه کنند و کسی صدایش در نیاید؟

فتنه و فسادی از این بزرگتر هم هست که حدود 10 میلیون از مردم همین سرزمین را در جریان جنگ جهانی اول با ایجاد و توسعه یک قحطی از گرسنگی بکشند و کسی صدایش درنیاید؟

فتنه و فسادی از این بزرگتر هم هست که کسی که خود را شیعه علی میداند، کسی که خود را محب اهل بیت مینامد، یا نه؛ بگو کسی که خود را انسان میداند به جبهه ی استکبار بپیوندد و دست از یاری مظلومان و پابرهنگان جهان بکشد و به زندگی دنیا، به خوراکی و مسکنی و لباسی دل ببندد و این زندگی حیوانی را بر عشق به خدا و یاری مظلومان ترجیح دهد... به حق که آنان که چنین کنند «أُولئِکَ‏ کَالْأَنْعامِ‏ بَلْ هُمْ أَضَل[46]»‏ هستند.

و این همه همان چیزی است که امیرالمومنین از آن بر من و تو میترسیده است:

إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَتَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَل[47]

ترسناکترین چیزى که از آن بر شما مى‏ترسم پیروى هوس و آرزوى دراز است‏.

و در هر زمان بوده اند کسانی که به هر بهانه ای جهاد در راه خدا را به تاخیر میانداخته اند و هر کدام هم برای خود بهانه ای میتراشیده اند: خداوند فرمود:

قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها

بگو: «اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى که گرد آورده‏اید و تجارتى که از کسادش بیمناکید و سراهایى را که خوش مى‏دارید،

أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فی‏ سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ [48]

نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه وى دوست‏داشتنى‏تر است، پس منتظر باشید تا خدا فرمانش را [به اجرا در]آورد.» و خداوند گروه فاسقان را راهنمایى نمى‏کند.

و به راستی کیست ستمکارتر از آنکه به جای لبیک گفتن به حضرت حق، به یاری اعدای خداوند بشتابد و بر مستضعفین و مظلومان عالم شمشیر ستم بکشد؟؟

ششم: « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ...‏[49] »

و پیش از هر تصمیمی بدان که این مسیر و ثابت قدم ماندن در آن سخت است و خون دل خوردن میخواهد، اما پاداشش، اجر شهدای راه حسین بن علی است، اجر آن غلام سیاهی که در میدان داغ کربلا به خاک افتاد، سرش را بر دامن امامش گذاشت و از پشت لایه ای از اشک و خون و خاک روی حضرت ماه را که با لبانی خشکیده و ترک برداشته به او لبخند میزد و برایش اشک میریخت نگریست و گفت: «أوفیتُ» آیا به عهد خویش وفا کردم؟ أوفیتُ؟؟

نمی ارزد؟؟؟

راه جهاد، راه خدا، مسیر عشق، سخت است و خون دل خوردن میخواهد، بهشت، کمترین پاداش کسانی است که در محضر پروردگارشان بها بیاورند، بهانه نیاورند. کمترین پاداش:

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ

یُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ...

همان کسانى که در راه خدا مى‏جنگند و مى‏کُشند و کشته مى‏شوند.

...فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ

پس به این معامله‏اى که با او کرده‏اید شادمان باشید، و این همان کامیابى بزرگ است.[50]

***

اَلا وَ مَنْ کانَ فینا باذِلاً مُهْجَتَهُ....  فَلْیَرْحَل مَعَنا....

اکنون آن که مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل کند... پس همراه ما عزم رحیل کند...

فرزندان او امروز هم میتوانند به کاروان عشق بپیوندند، امروز هم میتوانند ندای مولایشان را لبیک گویند:

 «لَبّیکَ یا حُسَین» ... یَعنی أنَّکَ تَکونُ حاضِراً فی المَعرَکَة،

وَلو کُنتَ وَحدَه ، وَلو تَرَکَکَ النّاس ، وَاتَّهَمَکَ النّاس ، وَخَذَلَکَ النّاس؛

«لَبّیکَ یا حُسَین » یَعنی أن تَکونَ أنتَ و مالُکَ وَ أهلُکَ وَ أولادُکَ فی هذه المَعرَکة ؛


هذا یَعنی « لَبّیکَ یا حُسَین ...[51]



[1]. فتح خون؛ سید مرتضی آوینی؛ نشرواحه؛ روایتی از خطبه ی امام حسین ع در مکه

[2]. فتح خون؛ سید مرتضی آوینی؛ نشرواحه؛ مناظره ی عقل و عشق؛ ص 45

[3]. نهج البلاغه؛ فراز ای از خطبه 16؛ «از دیر باز حقّ و باطل- در پیکارند- و هر یک را گروهى خریدار»

[4] . بقره؛ 256 و 257

[5]. ترجمه تفسیر المیزان؛ علامه محمد حسین طباطبایی؛ ج‏2؛ ص: 526؛ معناى" طاغوت" و موارد استعمال آن

[6]. نهج البلاغه؛ خطبه 16

[7]. حج/40؛ «یقینا، قطعا، به تحقیق، کسی که خدا را یاری کند خداوند یاریش میکند»

[8]. صف/14

[9]. نهج البلاغه؛ خطبه 173؛ شایسته ترین مردم به این کار (رهبری امت)...

[10]. نهج البلاغة؛ ترجمه دشتى؛ خطبه 173

[11]. اصحاب به کسى مى‏گویند که از نزدیک پیغمبر را دیده باشد، و این دلیل بر نیکى و سعادت وى نیست. چه بسا که اصحاب، مردمى فاسد و فاسق و گمراه باشند.

[12]. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى - دوانى، على؛ مهدى موعود (ترجمه جلد 51 بحار الأنوار)؛ ص905

[13] . پرتوى از قرآن؛ آیت الله سید محمود طالقانی؛ ج‏2؛ ص: 100

[14] سوره بقره؛ 204 تا 206

[15]. فرازی از خطبه امام حسین در روز عاشورا؛ «شکم‏هاى شما از حرام پر شده است...»

[16]. بقره/ 168 و 169

[17]. بقره/ 172

[18]. مجلسى؛ محمد باقر بن محمد تقى؛ بحار الأنوار (ط - بیروت)؛ ج‏45 ؛ ص8

[19]. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى - نجفی، محمد جواد، زندگانى حضرت امام حسین علیه السلام (ترجمه جلد 45 بحار الأنوار)، ص14؛ چاپ اسلامیه

[20]. نهج البلاغة؛ حکمت 328

[21]. نهج البلاغة؛ خطبه 27

[22]. فرازی از آیه ی شریفه ی 39 سوره ی قصص: «او و لشکریانش تکبّر و خود کامگی ورزیدند...»

[23]. قصص/ آیات 3 تا 5

[24]. قصص/ آیات 39 تا 41

[25]. قصص/آیات 39 تا 42

[26]. نهج البلاغة (للصبحی صالح) ؛ ص263؛ خطبه 182

[27]. قصص/ 50

[28]. شعیری، محمد بن محمد؛ جامع الأخبار؛ ص130؛ مطبعة حیدریة - نجف، چاپ: اول؛ بى تا

[29]. زخرف/33 تا 35

[30] . قصص/ 76 تا 83

[31]. الآن هم اگر توجه کنید براى دانشجویان و طلاب علوم دینیه‏اى که در حوزه‏ها و با معیارهاى قدیم تحصیل مى‏کنند، علم همان ارزش را دارد، این است که براى آنها علم یک قداست و طهارتى دارد. مثلًا معتقدند که وقتى‏ مى‏خواهیم درس بخوانیم [بهتر است‏] وضو بگیریم و با طهارت براى تحصیل برویم. براى یک طلبه، استاد و معلم یک احترام و جلالت و قداست خاصى دارد. یک طلبه واقعاً در عمق روحش نسبت به استادش خضوع دارد. اگر بخواهد علم را براى مال تحصیل کند، در خودش احساس شرم مى‏کند که من علم را تحصیل کنم براى اینکه در عاقبت پولى گیر من بیاید! یا یک معلم اگر بخواهد تعلیم دهد و تعلیمش را در ازاى پول و مزد و اجر قرار دهد، این را تنزل مقام علم مى‏داند.

ولى در تحصیلات جدید که ادامه همان روش بیکن است، مسئله تعلیم و تعلّم آن قداست خود را بکلى از دست داده است. یک دانشجو وقتى تحصیل مى‏کند، تحصیل براى او یک عمل مقدماتى براى زندگى است. دیگر فرقى نیست بین اینکه یک انسان در مدرسه و دانشگاه درس بخواند براى اینکه فردا دکتر و مهندس شود و یک زندگى خوب فراهم کند، و اینکه در بازار شاگرد یک تاجر شود یا یک عطار و بقال گردد. او دنبال پول مى‏دود و آن دیگرى هم دنبال پول مى‏دود. درباره معلم خودش هم فکر مى‏کند که این فرد در ماه چند هزار تومان حقوق مى‏گیرد و در ازاى حقوقش باید این حرفها را در اینجا بزند. عملًا هم ما مى‏بینیم که شاگرد پشت سر استاد ده تا فحش هم ممکن است بدهد و هیچ در وجدان خود احساس شرم نمى‏کند و براى او مسئله‏اى نیست.

[32]. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى؛ ج‏23؛ ص249؛ انسان کامل؛ نقد و تحلیل مکتب قدرت؛ با اندک تصرفات

[33]. آیت الله بروجردی، منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعة)، 31جلدی، انتشارات فرهنگ سبز - تهران، چاپ: اول، 1386 ق؛ ج‏22؛ ص543

[34]. نهج البلاغه؛ نامه 47؛ از وصیت‏هاى آن حضرت است به حسنین علیهما السّلام وقتى که ابن ملجم لعنة اللّه علیه به او ضربت زد؛ «دشمن ستمگر باشید و یار ستمدیده».

[35]. رک قطحی بزرگ؛ محمد قلی مجد؛ انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

[36]. وقتی که نگارنده مشغول نوشتن این مقاله برای چاپ در نشریه بسامد در دانشکده ی مکانیک دانشگاه تهران بوده است سردبیر بسامد اعتراض کرده نگارنده را متهم میکند به اینکه شعاری نوشته است. سیاسی نوشته است؛ نویسنده میگوید: من سیاسی ننوشته ام، امام صادق سیاسی حرف زده اند: آنجا که در تفسیر آیه ی «وَ لا تَرْکَنُوا إِلَى‏ الَّذینَ‏ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ...» «و به کسانى که ستم کرده‏اند متمایل مشوید که آتش [دوزخ‏] به شما مى‏رسد.(هود/113)» فرموده اند: «او کسى است از شیعیان ما که به این سطانین جور میل پیدا کند» یکی جلوی امام صادق را بگیرد، یکی هم جلوی خدا را !!!

[37]. منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعة)، آیت الله بروجردی؛ ج‏22، ص: 553

[38]. فرازی از خطبه 27 نهج البلاغه؛ «جهاد درى است از درهاى بهشت، که خداوند آن را به روى اولیاء خاصّ خود گشوده است »

[39]. آیت الله خامنه ای  1/11/1382

[40]. نهج البلاغة؛ ترجمه دشتى؛ ترجمه خطبه 16؛ اعلام سیاست‏هاى حکومتى‏

[41]. قصص/ آیات 2 و 3

[42]. بقره/214

[43]. فتح خون؛ شهید آوینی؛ نشر واحه؛ ص 113؛ سیاره ی رنج؛ و سید شهیدان اهل قلم چه زیبا این فرمایش امیر المومنین را تصویر کرده است، آنجا که فرمود: «کَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ وَ کَمْ مِنْ قَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ قِیَامِهِ إِلَّا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ حَبَّذَا نَوْمُ الْأَکْیَاسِ وَ إِفْطَارُهُم» بسا روزه‏دارى که بهره‏اى جز گرسنگى و تشنگى از روزه‏دارى خود ندارد، و بسا شب زنده‏دارى که از شب زنده‏دارى چیزى جز رنج و بى‏خوابى به دست نیاورد! خوشا خواب زیرکان، و افطارشان‏: نهج البلاغه؛ حکمت 145

[44]. نهج البلاغة؛ خطبه 182

[45]. انفال/ 72 تا 74

[46]. اعراف/ 179

[47] نهج البلاغة؛ خطبه 28

[48]. توبه/ 24

[49]. فرازی از آیه 111 سوره توبه: «حقّا که خداوند از مؤمنان جان‏ها و مال‏هایشان را خریدارى کرده به بهاى آنکه بهشت از آن آنها باشد»

[50]. توبه/ 111

[51]. سید حسن نصر الله؛ دبیر کل حزب الله لبنان


کلمات کلیدی: مذهبی ، ظلم ستیزی ، دلنوشته