بحثی کاربردی پیرامون مفهوم " آیه" یا : "همه عالم کتاب حق تعالی است"
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧ 

بخوان، بخوان به نام پروردگار یکتایت که تو را خلق کرد

معمولا در دانشگاه آن دسته از دانشجویان که مذهبی ترند. افکار و روحیات خاصی دارند، روحیاتی که گاه باعث میشود پس از گذشت چند ترم متوالی، توفیقی در دروسشان نیابند و به قول فنی ها "مهندس معارف" بشوند. این روحیات گاه آنها را بالکل از محیط دانشگاه جدا میکند و علی رغم حضور فیزیکی در دانشگاه، روح و فکرشان در جایی دیگر است. آنها عموما خود را در دایره "لفی خسر"ها و بحران زده ها میبینند.

در این وانفسا بعضی که راه عبوری نمیابند، یا جرئت عبور ندارند. سریعتر خود را جمع و جور میکنند و به زندگی عادی دانشجویی برمیگردند و ترجیح میدهند آن افکار و عقایدشان را محکوم و محدود کنند و حتی در مورد آنها فکر هم نکنند. اما اگر اهل آشتی سریع با محیط و اهل تاثیر پذیری سریع از محیط نباشند، دغدغه هایشان ادامه میابد و باعث ایجاد نوعی حسرت و نگرانی دائمی در آنها میشود به طوری که آنها دائما خود را زیان دیده و ناکام در زندگی میابند.

به نظر من این احساس ناشی از نوعی کم اطلاعی از موقعیت های مختلف زندگی و روشهای متفاوت نیل به اهداف عالیه ی الهی است. نوشتار زیر میتواند در بهتر شدن دید همه علم آموزان و دانشجویان و به خصوص این دسته از دانشجویان نسبت به زندگی موثر باشد. موضوع اصلی این متن، مفهوم آیه و نشانه بودن مخلوقات است از خالقی یکتا .

جرقه ی اولیه این بحث در دیدار با یکی از علمای قم زده شد . و بهتر دیدم که، شرحی از آن دیدار را به همراه مقدمه ای که درباره حواشی آن نوشته شده است در اینجا بیاورم. خواهشا دقیق و عمیق بخوانید. زیاد است و کاربردی، دقیق بخوانید و در زندگی خود دخالت دهید.


تذکر چند مطلب لازم است:

1- برای تفهیم بهتر بحث، مقدمه ای از کتاب آشنایی با قرآن شهید مطهری آورده شده و بعد از آن به ارائه ی گزارش پرداخته شده.

2- تیتر گذاری ها و دسته بندی مطالب، از طرف بنده انجام شده است.

چند وقت پیش با یکی از رفقا رفتیم دیدن یکی از علمای قم، اتفاقا هادی (اون یکی نویسنده وبلاگ) هم همراهمان بود. اولش فکر نمیکردم که دیدار به درد بخوری از آب دربیاید و احتمال میدادم که عالم مورد نظر ما یک روحانیی باشد مثل بقیه روحانیون و همان توصیه ها و نصیحت های ملال آور همیشگی تکرار شود؛ البته یک وقت برداشت غلط نشودها! ماها اصالتا همیشه محتاج نصیحت هستیم، به خصوص نصیحت روحانیت، که جسم را جلا میدهد و روح را صفا!!! خلاصه، جای شما خالی در آن ظهر گرم تابستان، عرق ریزان، سوار بر یک پیکان جوانان، سرگردان خیابان های داغان!!! قم شدیم. هر چه بیش، پیش میرفتیم بر قار و قور شکم افزوده میشد و از کارایی مخ کاسته. بالاخره انتظارمان به سر آمد و ستاره امیدمان از پشت ابرهای سیه به در آمد و نشانه هایی از منزل اوستاد یافتیم. چند قدمی که جلوتر رفتیم به سرمنزل مقصود رسیدیم و نشانه ها را درست دیدیم. همه چیز همانطور بود که دراخبار غیبی آمده بود، محله همان بود. کوچه همان بود. و از قضا خانه هم همان بود.

"در شهر فقط یک محله سر و ساده هست و در آن محله فقط یک کوچه سر و ساده هست و در آن کوچه فقط یک خانه ی آجری هست که در غایت پیراستگی و بی آلایشی بنا شده و بقیه به ظواهر دنیا گرائیده و نما کاری شده اند"

شواهد را که درست یافتیم. زنگ درب را کوفتیم تا بلکه چشممان به جمال حاج آقا روشن شود. پس از لختی پای فشاری و پای کوبی بر درب بیت. به ناگه آوای قیژژژ درب برخواست و باب بیت گشوده شد، و ما به داخل رفتیم. رفیقمان چون ایشان را بدید از ترس و شگفتی از جای پرید و فریاد برآورد و نعره ها کشید و گریبان ها درید و کف بسیار از دهان برآرید و سر به بیابانها گذارید!!! و در اضحک التواریخ  آمده که یکی از اوقاتی که کف، از دهانهای خلق برآمده، بسیار گشته و به فزونی نهاد آنجای بود. که در اثر آن سیلتی عظیم در پاکستانات رخ بداد و جمعیتی به غایت کثیر به فنا رفتند.

چون وارد بیت شدیم. و اندکی پیش رفتیم، ایشان اذن جلوس فرمودند و خود از مجلس برون شدند و پس از مدتی بازگشتند. و دوباره چون رفیقمان هیبت و عظمت ایشان بدید خواست که گریبان چاک دهد و نعره زند و سر به بیابان گذارد که ایشان از او تفقدی کردند. و در اثر آن تفقد بود که رفیقمان مست گشت و چنان دم مسیحایی حاج آقا بر وی کاری شد که او به گوشه ای خزید و کنج عزلت گزید و تا آخر مجلس ندایی از او بر نیامد.

صحبتهای حاج آقا بسیار کاربردی و موثر بود و منی که عموما سخنان وعاظ را - از فرط تکراری و کاربردی نبودن - به گوش نقد میشنوم شدیدا مجذوب و مقهور خود کرد. نه نمونه آن حرفها را در جایی میتوان یافت و نه نمونه ایشان را در مجمعی. روحانی ای با جامعیتی بی نظیر در مباحث مختلف و عمقی بی بدیل. گاه از فلسفه صحبت میکرد و در اوج استدلال بود. گاه از طبیعیات میگفت. گاه از مسیر زندگی و روزمرگی ها و آفات و موانع رستگاری میگفت. از سیاست میگفت، از غرب میگفت. از عرفان که میگفت روحت به پرواز در میامد.

بس است. مسلملا کلام بی ارزش چون منی نمیتواند که بلندای روح چون اویی را به رشته تحریر کشد. سخن ایشان، خود نموداری از تعالی روح ایشان است. چرا که بزرگان، کلام را تجلی روح آدمی دانسته اند.

مفهوم آیه

پیغمبران برای این آمده‏اند که انسانها را مؤمن به غیب بکنند، یعنی غیر از این آشکار و بیان و ظاهر ، نهانی هم‏ هست ، همه هستی و وجود در همانچه که شما به چشم می‏بینید و لمس می‏کنید، در محسوس و ملموس خلاصه نمی‏شود، بلکه اساس عالم در غیب است ، این‏ شهادت یک ظهوری است از غیب . از چه راه (مؤمن کنند)؟ آیا از راه‏ طرد کردن شهادت؟ بگویند این را رها کنید تا به غیب برسید؟ یا نه، خود عالم شهادت آیه است ، نشانه است ، علامت است برای عالم غیب ، یعنی ما از همین عالم شهادت به عالم غیب پی می‏بریم . این است که در تعبیر قرآن همیشه کلمه "آیه"می‏آید. کلمه آیه رساترین کلمه‏ای‏ است که در این زمینه می‏شد گفت . آیه را در جایی می‏گویند که یک چیزی‏ ماهیتش اشاره به جای دیگر باشد . سر چهار راه‏ها یا سر کوچه‏ها و خیابانها می‏بینیم مثلا یک فلش نصب کرده‏اند ، یک وقت فلش سفید در زمینه آبی‏ است ، این را که شما نگاه می‏کنید خودش اشاره است ، می‏گوید راه از این‏ طرف باز است ، یا اگر ( مستطیل ) سفید در زمینه قرمز باشد علامت عبور ممنوع است . این را می‏گویند " آیه " یعنی چیزی که وجودش علامت است ، اصلا وجودش وجود علامتی است ، اشاره به یک چیز دیگر است ، یک مطلبی را دارد به ما می‏فهماند .

تفاوت یک نفر موحد و غیرموحد در این است که غیرموحد وقتی که به این‏ عالم نگاه می‏کند مثل این است که یک بچه سه ساله یا یک آدم بی‏خبر از این علائم قراردادی (به این علائم نگاه می‏کند). اگر یک آدم دهاتی که به‏ عمرش شهر را ندیده و با مقررات راهنمایی و رانندگی آشنا نیست ، بیاید سر کوچه آن فلش را ببیند از آن چه می‏فهمد ؟ فقط یک‏ تابلویی می‏بیند ، یک زمینه آبی و یک (رنگ سفید). برایش معنی ندارد . آن دهاتی بی‏خبر از همه مقررات راهنمایی همان را می‏بیند که شما می‏بینید ، چشم او با چشم شما یک چیز می‏بیند ، دو چیز نمی‏بیند ، چنین نیست که‏ چشم شما از او بیشتر ببیند چشم او کمتر ببیند ، ممکن است چشم او تیزتر هم باشد و بیشتر هم ببیند ، ولی برای او آن تابلو معنی ندارد ، اما برای‏ شما معنی دارد . یا خطی که روی کاغذ می‏نویسند ، بچه که آن را نگاه می‏کند همان را می‏بیند که آدم بزرگ می‏بیند ولی برای آدم بزرگ معنی دارد ، هر حرفش ، هر نقطه‏اش اشاره به چیزی است ولی برای آدم بی‏سواد معنی و مفهوم‏ ندارد . معنی ، باطن است و لفظ ظاهر . آنجا هم تابلو ظاهر است ، آن‏ مقصودی که میان مردم قراردادی است معنی است . اما عالم برای یک نفر موحد معنی دارد، یعنی کتابی است نوشته، معنی دار و هر لفظش اشاره به یک‏ معناست، اما برای آدم غیر موحد، برای آدم مادی معنی ندارد، مثل خطوطی‏ است که یک آدم بی‏سواد آن را نگاه می‏کند . از نظر آدم بی‏سواد غیر از خطهایی چیز دیگری وجود ندارد ، این خطوط برای فهماندن یک مقصود نیست .

عالم کتاب حق تعالی

اینکه قرآن کریم این همه روی کلمه " آیه" تکیه دارد برای همین است ، یعنی می‏خواهد یک نفر موحد عالم را آنچنان مطالعه کند که یک آدم باسواد کتابی را مطالعه می‏کند ، از آن ، معنی و مقصود بفهمد ، لذا تعبیر به "کتاب" می‏شود ، عالم کتاب حق تعالی است و این تعبیری بوده که از قدیم‏ به کار می‏بردند . محمود شبستری می‏گوید :

به نزد آن که جانش در تجلاست

همه عالم کتاب حق تعالی است

اساسا تعبیرات خود قرآن از این مطلب حکایت می‏کند . در آن شعر منسوب‏ به امیرالمؤمنین که می‏فرماید :

دواءک فیک و ما تشعر

و داءک منک و ما تبصر

أتزعم انک جرم صغیر

و فیک انطوی العالم الاکبر

منظورم این شعر سوم است :

 

و انت الکتاب المبین الذی

باحرفه یظهر المضمر[1]

تو یک کتابی هستی که حروف و کلماتی که در آن هست رازها را نشان می‏دهد . قرآن ، هم آیات خود را می‏گوید " آیه " و هم به کوه و دریا و خورشید و ماه و ستاره و خلقت انسان می‏گوید " آیه " . چرا قرآن‏ کلمه‏ای را انتخاب کرده است که آن را همان طور که درباره جمله‏هایی از قرآن تعبیر می‏کند و مجموعی از جمله‏های قرآن را " آیه " می‏گوید ، دستگاهی از دستگاههای آفرینش را هم " آیه " می‏گوید ؟ می‏خواهد بگوید این هم کتاب خداست ، آن هم کتاب خداست . همین طور که این ، حروف و الفاظی است دارای معانی ، آنها هم حروف و الفاظی هستند دارای معانی ، پس کوشش کنید که به معنای آنها پی ببرید . یک شعری هست که در کتب‏ فلسفه ذکر می‏کنند ، خطاب به خداوند می‏گوید :

الکل عبارش و انت المعنی

یا من هو للقلوب مغناطیس

همه ما به منزله عبارت و لفظ هستیم و معنی تویی ، ای کسی که مغناطیس‏ قلبها هستی. معنی معانی ، آن که از همه معنیها معنی‏تر است خود خداوند متعال است . چرا به عیسی بن مریم گفته می‏شود"کلمه" « بکلمة منه اسمه المسیح» (آل عمران / 45) ؟ عیسی که یک انسان است ، چرا به او " کلمه " گفته‏ می‏شود ؟ به اعتبار اینکه معنی دارد، پر از معنی است. چرا ما نسبت به‏ ائمه می‏گوییم"الکلمات التامات"، یا خودشان فرموده‏اند: «نحن‏ الکلمات التامات» ما کلمه‏های کامل و تمام هستیم ؟ ( چون پر از معنی‏ هستند ) . اینجا می‏فرماید : در آسمانها و زمین آیاتی است برای اهل ایمان‏ . نکته‏ای در بعضی تفاسیر مثل تفسیر المیزان آمده است ، می‏گویند که در قرآن بعضی جاها این جور آمده که " در خلقت آسمان و زمین آیه است " و بعضی جاها آمده : " خلقت آسمان و زمین آیه است " ، آیا اینها تفاوت‏ دارد؟ می‏گویند بله ، قرآن گاهی می‏گوید که اصلا این آسمان آیه است ، زمین‏ آیه است ، یعنی این مجموع دستگاه را به منزله یک آیه تلقی می‏کند ، ولی‏ گاهی می‏گوید در این آسمان آیات است ، می‏خواهد بگوید این جنبه‏هایی دارد، معناهایی دارد ، از جنبه‏های مختلف می‏شود پی برد .

آیه بودن انسان

در این آیه « ان فی السموات و الارض لایات للمؤمنین » یک نگاه‏ جمعی کلی به همه عالم کرده است ، ولی بعد به طور خصوصی بعضی موضوعات را که مهمتر بوده ذکر کرده است و کلمه‏ای بالاتر از کلمه " مؤمنین " یعنی‏ درجه کاملی از ایمان را هم برایش ذکر فرموده : « و فی خلقکم و ما یبث من دابة آیات لقوم یوقنون » در خلقت شما انسانها و در آنچه که‏ خدا می‏پراکند یعنی متفرق و پخش می‏کند و به حرکت وامی‏دارد از جنبنده‏ها (آیه‏هایی برای اهل یقین است ) . در اینجا انسان مطرح است بالخصوص و سایر جنبنده‏ها ، یعنی از میان همه مخلوقات عجالتا جنبنده‏ها انتخاب شده‏ است و از جنبنده‏ها انسان به طور خصوصی انتخاب شده است . این برای آن‏ است که انسان یک آیه مخصوص و خیلی عجیب و پر معنایی است . مسلم آیه بودن گیاهها از آیه‏ بودن جمادها بیشتر است چون وجود کاملتری است ، آیه بودن حیوانها از آیه‏ بودن گیاهها بیشتر است و آیه بودن انسان از آیه بودن هر موجود دیگری‏ بیشتر است و مضاعف است . این است که در قرآن کریم راجع به آیه بودن‏ خود انسان یک عنایت خاصی هست ، یعنی حساب این ( موجود ) را جدا می‏کند ، مثل اینکه در سوره " و الذاریات " می‏فرماید: « و فی الارض ایات‏ للموقنین »در زمین آیه‏هایی هست برای اهل یقین . انسان هم جزو موجوداتی است که در زمین هستند ، ولی او را یک امر جداگانه ذکر می‏کند: «و فی انفسکم افلا تبصرون » و در خود شما ، نمی‏بینید ؟ این‏ " در خود شما " حسابش جداگانه است ، با کلمه «افلا تبصرون » هم‏ ذکر شده : و در خود شما ، آیا نمی‏بینید ؟ یا در آیه سوره فصلت: «سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق » همه چیز را به نام " آفاق " نام برده است ولی برای انسان یک حساب‏ جدا باز کرده ، با اینکه انسان هم به یک اعتبار جزو موجودات آفاقی است‏ . این برای این است که آیه بودن انسان از هر موجود دیگری بیشتر است. قرآن درباره انسان می‏فرماید : « و نفخت فیه من روحی »  این‏ مظهری از روح الهی است. چیزی در انسان هست که در غیر انسان وجود ندارد.

تمثیل مولوی

مولوی افسانه‏ای نقل می‏کند که مردی طالب گنج بود و همیشه دعا و تضرع و زاری و خدا خدا می‏کرد که خدایا این همه گنجها را مردم زیر خاک کردند بعد رفتند و اینها مانده زیر خاکها و کسی استفاده نمی‏کند ، خدایا به من گنجی‏ را بنمایان که بروم آن را اکتشاف کنم و بعد یک عمر راحت زندگی کنم . مدتها خدا خدا می‏کرد ، تا بالاخره در عالم رؤیا خواب‏ نما شد که می‏روی در فلان جا ، بالای فلان کوه ، فلان نقطه می‏ایستی و تیری هم‏ به کمان می‏کنی ، هر جا که این تیر افتاد گنج آنجاست . بیل و کلنگ و دستگاهش را برداشت و رفت به آن نقطه ، دید همه علامتها درست است . شک نکرد که گنج را پیدا کرده . تیر را به کمان کرد ، گفت حالا به کدام‏ طرف پرتاب کنیم ، یادش افتاد که به او نگفته‏اند به کدام طرف ، گفت‏ حالا یک طرف پرتاب می‏کنم ، به قوت کشید و به یک طرف پرتاب کرد . نگاه کرد تیر کجا افتاد ، بعد با بیل و کلنگش رفت برای گنج ، کند و کند ، هر چه کند پیدا نکرد ، بالاخره آنقدر کند که گفت دیگر اگر کسی هم گنجی‏ زیر خاک کند از این بیشتر پایین نمی‏رود . حتما من اشتباه کرده‏ام ، باید به یک طرف دیگر پرتاب کنم ، رفت به یک طرف دیگر پرتاب کرد ، باز آمد کند و هر چه کند پیدا نکرد ، شمال و جنوب و مشرق و مغرب ، چند روز کارش این بود ، بعد شمال شرقی و جنوب غربی و همه جهات . مدتی این‏ بیچاره زحمت کشید چیزی پیدا نکرد . دو مرتبه رفت در مسجد و دعا و فریاد ، تا بار دیگر خواب نما شد ، همان شخص به خوابش آمد ، به او گفت این‏ چه ارائه‏ای بود که به ما کردی ، ما که هر چه گشتیم پیدا نکردیم . گفت‏ چکار کردی ؟ گفت من رفتم آنجا ایستادم تیر به کمان کردم ، یک دفعه از این طرف پرتاب کردم ، یک دفعه از آن طرف . گفت ما کی به تو گفتیم‏ تیر را به قوت بکش و پرتاب کن ؟ ما گفتیم تیر را به کمان بگذار هر جا خودش افتاد . روز بعد رفت و تیر را به کمان کرد و هیچ نکشید ، رهایش‏ کرد، همان جا جلوی پایش افتاد، زیر پای خودش را کند و گنج را پیدا کرد.
شخصی بود در مشهد به نام آقای آقاشیخ مجتبی قزوینی ، می‏گفت ما این‏ داستان را در مثنوی خواندیم ، به مرحوم میرزای کرمانشاهی (معروف است، مرد عارف و با حالی بوده در مشهد، منبر هم میرفته) رسیدم و گفتم آقای میرزا ، این ملا در این شعر چه می‏خواهد بگوید ؟ این داستان‏ هدفش چیست ؟ فقط یک جمله در جواب من گفت: « و فی انفسکم افلا تبصرون » می‏خواهد بگوید مطلب در خودت است ، کجا این طرف و آن طرف‏ می‏روی؟! این خودش یک منطقی است در قرآن که « و فی انفسکم ». بزرگترین‏ آیتهای الهی در جان و روح آدمی است ، یا بگوییم بزرگترین آئینه‏های الهی‏ خود انسان است و لهذا در اینجا کلمه "ایقان" به کار رفته. آنجا فرمود : « و فی الارض ایات للموقنین و فی انفسکم »در اینجا هم‏ می‏فرماید : « و فی خلقکم و ما یبث من دابة ایات لقوم یوقنون» برای مردمی که به یقین می‏رسند، یعنی این یک چیزی است که انسان را به‏ مرحله یقین می‏رساند . مقصود از "مرحله یقین" این است که ایمان مطلق‏ مثل ایمان از پشت پرده‏هاست ، ایمان داریم که در پشت پرده‏ها چیزی هست‏ ، ولی یقین آن مرحله‏ای است که یا شهود است یا مثل شهود ، یعنی دیگر پرده‏ها برداشته شده است (لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا)[2] انسان یک موجود ملکوتی است، اگر انسان خودش را آنچنان که هست بشناسد، به عالم ملکوت آشنا شده و عالم ملکوت را شناخته است ، و شناختن انسان‏ خودش را مساوی است با پی بردن به عالم ملکوت، و اگر کسی پی نبرده است‏ به دلیل این است که خودش را آنچنان که باید نشناخته است . در داستان‏ ابراهیم علیه‏السلام می‏خوانیم: «و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین »(انعام / 75) صحبت ارائه ملکوت که (پیش) می‏آید اسم " ایقان " در کار می‏آید.

گردش منظم شب و روز ، آیه ای برای قدرت و حکمت خدا

مطلب را با یک موضوع دیگر تفصیل می‏دهد ، که باز درجه پایین تر است :« و اختلاف اللیل و النهار و ما انزل الله من السماء من رزق‏ فاحیا به الارض بعد موتها و تصریف الریاح ایات لقوم یعقلون ». سه‏ مطلب به سه عبارت ذکر شد : یکی ( اینکه ) به طور کلی در آسمانها و زمین‏ آیاتی است برای اهل ایمان ، در خلقت انسان و خلقت جاندارها آیات است‏ برای اهل یقین بالخصوص . بعد جریانهایی از عالم ما را ذکر می‏کند برای‏ کسانی که لااقل اهل فکر و تعقل باشند . یکی از آنها گردش منظم شب و روز است . قرآن همیشه این گردش منظم شب و روز و این نظام را به عنوان یک‏ آیه و یک شی‏ء معنی دار برای نشان دادن قدرت و حکمت پروردگار ذکر می‏کند «و ما انزل الله من السماء من رزق » روزی شما را از آسمان فرود می‏آورد . مقصود باران است چون بعدش می‏گوید: « فاحیا به الارض بعد موتها » و به وسیله این روزی شما که از آسمان می‏آید زمین را زنده‏ می‏کند . می‏خواهد بگوید این باران که شما می‏بینید اوضاع عالم این جور است‏، یکدفعه می‏بینید از بالا آب را گویی در غربیل کرده باشند یا با آب پاش‏ می‏پاشند روی زمین ، این را شما یک امر تصادفی تلقی نکنید ، خیال نکنید که همین طور تصادفا این آبها می‏آید و تصادفا برای گیاههای زمین نافع است‏ و تصادفا برای حیوانها نافع است و تصادفا برای انسانها نافع است ، صحبت تصادف نیست ، اینها کارهای حساب شده است . آن ابر و باد و حرکت باد و حرکت ابر و ریزش باران و روییدن گیاه و تمام اینها تقدیر و حساب و در نظر گرفته شده و با نقشه و حساب قبلی بوده است و محال است‏ که علل تصادفی به اینجا کشیده شود . کریسی موریسون کتابی دارد به نام " آفرینش انسان " ، در آن کتاب‏ این موضوعات را خیلی خوب شرح داده است . از جمله بعد از آنکه اوضاع‏ زمین و جو زمین و اکسیژن و گازهای دیگری که در مجموع زمین وجود دارد و مجموع اوضاعی که در روی زمین رخ داده و وضع ابرها و وضع هوا را کاملا تشریح می‏کند ، می‏گوید اصلا محال و ممتنع است که جریانات بی‏هدف عالم‏ منتهی به اینجا شده باشد . مثل این است که کسی فرض کند که کتابی مثل‏ کلیات سعدی نوشته شده ولی همین سعدی که این شعرها را گفته آدمی بوده در نهایت بی‏سوادی و بی‏ذوقی ، اصلا شعر نمی‏فهمیده ، معنی شعر هم نمی‏فهمیده ، همین طور که با قلم خط خط می‏کرده این طور در آمده است ، تصادفا این جور شده! محال و ممتنع است که تصادف چنین اثری را به وجود بیاورد [3]

این مطالب، صحبتهای حاج آقاست:

دیدن ارتباط و پیوستگی علوم و آیه بودن آنها؛

در آن نگاه(مطالبی که گذشت) همه چیز آیه میشود یعنی مثلا به یک عرب میگویند "افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت" و به شما هم در حقیقت قواعد دقیق مکانیک را نشان میدهند و میگویند "افلا ینظرون الی این قواعد کیف احکمت" ما اینها را محکم کردیم و چقدر اینها را دقیق قرار دادیم. مهندس بازرگان که در ترمودینامیک تسلط داشت چقدر توانسته بود قواعد ترمودینامیک را با نظام روحی انسان تطبیق  بدهد. مثلا کتاب "عشق و پرستش" ایشان را بخوانید.

یعنی راه دارد و هر جا را شما به عنوان نقطه آغاز شروع کنید نقطه پایانش خداست و اگر ما به این باور برسیم، آن وقت هر جا هستیم همه چیز را مرتبط میبینیم نه گسسته. عیب کار ما این است که در هر جایی که هستیم گسسته میبینیم. کسی که قدرت ندارد و گسسته میبیند، همه جا همین طور است. مثلا اگر این شخص در دقیق ترین علوم انسانی هم وارد شود آن ها را هم گسسته میبیند چون آن هم از این منظر گسسته است. و بالعکس آن کسی که پیوسته میبیند در دورترین جاها هم برود مثلا برود در دل خاک زیست شناسی بخواند یا نمیدانم برود زمین شناسی بخواند میبیند که این هم پیوسته است و آنی که مبدا هبوط و نزول را میبیند، میفهمد که این دقیقا عین ربط است. اگر کسی این باور را داشته باشد که همه عالم ظهور انسان است و به آن دقت کند میبیند که همه عالم دارند انسان را نشان میدهند لذا او از همه عالم به انسان مرتبط میشود و از انسان با خدا رابطه برقرار میکند در این نگاه هیچ جا دور نیست و این طور نیست که یک کشاورز نزدیک تر باشد به خدا از یک کسی که رشته اش فنی است [یا بالعکس] .

لذا در هر علمی اگر نگاه الهی باشد و این باور در وجودمان ایجاد بشود آن موقع انسان میبیند که در هر جا باشد اصلا با غیر خدا حشر ندارد و دقیق ترین فرمول های عالم که دارند حقایق هستی را بیان میکنند میتوانند ارتباطمان را با خدا بیشتر کنند منتها این نگاه ایجاد شدنش خود یک ریاضت و ممارستی میخواهد که اگر ایجاد شد آن وقت آن فرمولها هم خودشان را نشان میدهند و یک حالت دیگری پیدا میکنند و حی میشوند یعنی همان فرمول مرده میشود حی، چون مرتبط است آن وقت اگر انسان با حی ارتباط داشت دیگر این علوم، علوم آلی نیستند که سروکارشان فقط با آلات و وسایل باشد. وسایل یعنی مرده ها. وقتی مرده اند که گسسته اند و این گسستگی است که مردن را در پی دارد اما اگراین مرتبط شد آن وقت قطعا یک فرمول سنگین و سختی که انسان به سختی حفظش میکند هم یک حی است یک موجود حی است چون یک قاعده الهی است چون هر چیز که مرتبط با خدای تبارک و تعالی باشد مطمئنا حی است و وجود دارد. آن وقت انسان میبیند که با یک موجود حی سر وکار دارد. موجود حی تاثیر و تاثر دارد یعنی من که او را ادراک میکنم، هم از او تاثیر میپذیرم و هم در او تاثیر میگذارم. این یک نگاه دیگری است. در این نگاه، فرمول فقط حفظ کردنی نمیشود، رابطه میشود، منتها اینها سخت است برای انسان، تا یواش یواش اینها را ذی شعور ببیند و رابطه برقرار کند. بعد میبیند که عین آیات قرآن، اینها هم میشوند آیات قرآن. منتها آیات قرآن تکوینی، آن وقت است که دست بی وضو به اینها هم نمیزند. آن وقت انسان در هر علمی که باشد برایش شیرین میشود و مست میشود .چون آدم همیشه فکر میکند اگر فلان شراب را بخورد مست میشود ولی بعد میاید و میبیند که این شراب هم که مستی نداشت. چون آنجا بود فکر میکند که این شراب فقط مستی میاورد. خدا کاری کرده که هر که، هر جا باشد میتواند آن رابطه را برقرار کند اگر غیر از این بود نقص داشت. منتها در اینجاها [که شما هستید] سخت تر است ولی امکانش هست و راه بسته نیست.

چه کنیم که نگاهمان به همه چیز به عنوان آیه الهی تقویت بشود؟

1-    ممارست و در اوایل راه تصنع؛

این ممارست میخواهد و اوایلش تصنع میخواهد، یعنی در اوایل انسان باید خودش را به زور وادار به این طرز تفکر کند. مثلا سعی کند کلاس را بدون وضو نرود. احساس بکند که کلاس معبد است و او دارد در عبادتگاه وارد میشود  ولو اینکه الان نمیفهمدها اما حتی اگر شده تصنعی و با یک تصور تصنعی این کار را بکند و وقتی که میخواهد اینها را بخواند این را برای خودش یاد آوری کند یا مثلا به کتابش، به اتاقش، به جاییش (این یکی را بگذاید به حساب شیطنت من) بزند تا یادش نرود و مدام به خودش تذکر بدهد که اینها آیه است.

2-     گفتگو با مظاهر و آیات الهی و در نتیجه ایجاد مراقبه؛

با تصنع از ابتدا برای خودش یادآوری کند. آن وقت روی آیه بودن کار بکند که آیه بودن برایش محقق بشود. اینها را کم کم احساس بکند که باهاشان گفتگو میکند. یعنی با کتابش، با قواعدش، با حقایقی که میخواند، آدم گفتگو بکند. آدم باورش نمیشود که اینها زنده اند و چون باورش نمیشود ممکن است خجالت هم بکشد و مواظب باشد که کسی هم نبیند. البته عیبی هم ندارد کسی هم نبیند. اما انسان کم کم با اینها میتواند گقتگو بکند، حرف بزند و حرف بشنود و واقعا باور کنیم که در و دیوار عالم شعور دارند و "ان من شی الا یسبح بحمده و لکن لاتفقهون تسبیحهم" 

" تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً   (الإسراء/ 44)

 آسمانهاى هفتگانه و زمین و هر کس که در آنهاست او را تسبیح مى‏گویند، و هیچ چیز نیست مگر اینکه در حال ستایش، تسبیح او مى‏گوید، ولى شما تسبیح آنها را درنمى‏یابید. به راستى که او همواره بردبار [و] آمرزنده است. "

ما تسبیح اینها را احساس نمیکنیم اما واقعا اینها اهل تسبیح هستند و شعورشان سرجایش محفوظ است. منتها نه شعور انسانی بلکه شعور مطابق خودشان. آن وقت این مراقبه میاورد. آدمی را فرض کنید که همه چیز در اطرافش حیات داشته باشد و مرتبط باشد و با آنها حشر داشته باشد و دیگری را که همه اینها برایش مرده باشد. چقدر تفاوت دارد. این البته باید کم کم ایجاد بشود.

تذکر: انگشت نما نشوید؛

 منتها انسان باید حواسش باشد که در اطراف خودش انگشت نما نشود یعنی اینها درون سرش باشد و در بین دوستان نباید افشا شود -البته اگر دو سه نفری این زمزمه و این جور رابطه را با هم داشته باشند خیلی میتواند موثر باشد-  باید جوری حرکت کند که از نظر عمومی مثل بقیه باشد. یعنی مراقب حرکات و سکناتش باشد. انگشت نما شدن خیلی بد است. یک جوری نشود که در کلاس بگویند این عارف است و این دیگر خیلی اهل حال است. آدم نباید اینجوری بشود چون اگر انگشت نما شد، دیگر خراب میشود و حرکاتش تصنعی میشود و کم کم حفظ وجهه میشود و درونش از حقیقت خالی میشود و آدم دیگر مجبور میشود که همچه حرکاتی داشته باشد. البته اگر به واقعیت رسید، ظهورش هم اشکالی ندارد اما معمولا قبل از اینکه به آنجاها برسد ظهورش آثار منفی میگذارد و باید سعی کند در زندگی عمومی مثل عموم باشد تا انگشت نما نشود. عیب ندارد که بگویند آدم متدینی است اما عارف که میگویند، بعضی ها یک حالی میشوند و بالاخره یک هاله ای از نور احاطه شان میکند و خلاصه این خوب نیست چون دیگر مجبور است که قدمهاش را عارفانه بردارد.

3-    در وجودتان کثرت ایجاد نکنید؛

در این مراحل اولیه فعلا درستان را محکم بخوانید و در کنار درستان به آن حقایق بپردازید و بگذارید تثبیت شود. این با کثرت بیش از حد سازگار نیست. انسان اگر کثرت گرفت آن وقت دیگر وحدت پیدا نمیکند.

با همه امکاناتی که ممکن است پیش بیاید و وسوسه انگیز هم باشد و حتی شاید احساس وظیفه هم انسان بکند. سعی کنید وحدتتان را حفظ کنید چون لازم است و باید یک قدری در آن جهات معنوی وقت بگذارید، اراده بکنید، وحدت داشته باشید هر اندازه هم سالها جلوتر برود ارتباطات و کثرت ها و جاذبه ها بیشتر میشود. ممکن است کسی یک سال یا دوسال مقاومت کند اما بالاخره زیاد میشود و هر کسی هم به شکلی است یکی ممکن است به جنس مخالف علاقه پیدا کند یکی به یک شغل مناسب و خلاصه هر کسی به یک جهتی جاذبه برایش ایجاد میشود شیطان هم بلد است و نقاط ثقل ما را خوب میشناسد و با همه یک جور ور نمیرود. تجربه زیادی دارد. قدرت زیادی دارد. او ما را میبیند ولی ما او را نمیبینیم و او میخواهد نگذارد که ما هم به هدف برسیم.

4-    توسل به امام عصر (عج)داشته باشید؛

 لازم است که کمی رابطه تان را با نظام توسل قوی کنید. به خصوص با حضرت مهدی (عج) یک رابطه انس برایتان ایجاد بشود. چون او غایت حرکت ماست، ولی ماست. با این توسلات و رابطه ها خود را از بعضی تهاجمات شیطانی حفظ کنید این رابطه ها میتواند ما را حفظ کند .


[1] . دیوان خطی امیرالمؤمنین ، ص 35 ( به جای کلمه "أتزعم" کلمه "و تحسب " است)

.[2] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید؛ چاپ مصر؛ ج 10؛ ص 142

[3]. آشنایی با قرآن ؛ شهید مطهری؛ ص 162-170


کلمات کلیدی: مذهبی ، دلنوشته