شعر جعلی منتسب به فردوسی
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥ 

بسم الله الرحمن الرحیم

چند وقتی است شعری منتسب به مرحوم فردوسی (علیه الرحمه) در شبکه های پست الکترونیک (همون ایمیل خودمون) پخش میشود (نکنه توسط کی رو هم میخوای من بگم!!؟؟) و ادعا میشود که این شعر از کتابهای ادبیات فارسی ما حذف شده. مضمون شعر نشان میدهد مسلمانان در جنگ ایران و اعراب پس از حمله به ایران چه غارت گریها و بی فرهنگیها که کردند و فرهنگ متدمن ایران را نابود نمودند!!! .

با توجه به اهمیت دیدگاه فردوسی در ادبیات و اهمیت شاهکار عظیم او تصمیم گرفتم که نتایجی از یک تحقیق شخصی در باب این شعر را در اختیار عموم بگذارم .

هر چی گشتم عکس واضح تر پیدا نکردم

 


 

چو بخت عرب بر عجم چیره گشت همه روز ایرانیان تیره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و راه تو گویی نتابد دگر مهر و ماه
ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال به بستند اندیشه را پر و بال
جهان پر شد از خوی اهریمنی زبان مهر ورزیده و دل دشمنی
کنون بی غمان را چه حاجت به می کران را چه سودی از آوای نی
که در بزم این هرزه گردان خام گناه است در گردش آریم جام
به جایی که خشکیده باشد گیاه هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود

همه نام بوبکر و عمر شود

ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو تفو برتو ای چرخ گردون تفو

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

این شعر به نظرم مشکوک بود به دلیل اینکه:

1- کلمه "فرهنگ"در شعر اومده بود که فکر میکردم سابقه خیلی زیادی نداره

2- وزن شعر درست نبود

3- «دریغ است ایران که ویران شود.....کنام پلنگان و شیران شود» برای شعر دیگری است

4- اصولا فردوسی شاعری است اسلام دوست و در اکثر اشعارش بابی در ستایش پیامبر و ... دارد و حتی دلایلی بر شیعه بودن او هم هست .

دست به کار شدم و :

1- در شاهنامه کلمه ی "فرهنگ" را جستجو کردم 84 بار آمده بود و البته بیتی که در این شعر کلمه ی فرهنگ داشت را پیدا نکردم .

2-کلمه ی "کنام" را جستجو کردم و بیت زیر را در بخش "رزم کاووس با شاه هاماوران" پیدا کردم :

«دریغ است ایران که ویران شود       کنام پلنگان و شیران شود»

که هیچ ربطی به جنگ یزدگرد و اعراب ندارد .

3-کلمه "تفو" را جستجو کردم. هیچ بیتی در شاهنامه این کلمه را نداشت

4-کلمه ی "بوبکر" را جستجو کردم بخش دوم از پادشاهی یزدگرد آمد (که فردوسی در آن تقریبا صرفا به بیان تاریخ - بدون هیچ قضاوتی - اکتفا کرده)  با این بیت :

            «چو با تخت منبر برابر کنند                         همه نام بوبکر و عمر کنند »

اما بیتی که در شعر جعلی آمده بود :

«چو با تخت منبر برابر شود                          همه نام بوبکر و عمر شود»

به جز چند تا از ابیات بقه بیتها در این مجموعه نبودند. (گرفتی چی شد یا نه !!؟؟)

یک بابای معلوم الحالی میاید و چند بیت از اشعار فردوسی را انتخاب میکند و چند تا بیت دیگه هم نمیدانم از کجایش میاورد و اینها را با راست و ریست کردن قافیه به عنوان شعر ملی و ضد مذهبی و به اسم فردوسی خدابیامرز به خورد ما عزیزان دانشجو و فرهیخته و تحصیلکرده میدهد ما هم با کمال میل میشنویم ، قبول میکنیم و منتشرش میکنیم .

در ضمن ادعای موجود بودن این شعر در کتاب ادبیات ما ادعایی واهی است چه اینکه: " بابا ما خودمونم مدرسه میرفتیما!! ما هم ادبیات خوندیما!! خدا وکیلی این شعر هیچ جایی نبود. اگرم بخوای بگی زمان شاه بوده و بعد حذف شده که خوب سندی بر خباثت اون رژیمه. "

ذکر یک نکته لازم است آنهم اینکه آن روزها اصلا بحث تشیع و تسنن مطرح نبوده تا کسی بتواند بگوید که اسلام اصحاب قادسیه عمری بوده و از این حرفا...  و برخی از بهترین اصحاب پیغمبر هم در آن جنگ ها شرکت داشته اند .

 

حالا بد نیست برای اطلاع بیشتر از قادسیه این مطلب را هم از شهید مطهری بخوانید :

شکست ایرانیان از مسلمانان

مسئله برخورد مسلمانان با دولت ایران و سرانجام پیروز شدن آنان بر حکومت ساسانی یکی از مسائلی بود که عظمت و واقعیت اسلام را در نظر ایرانیان بهتر جلوه گر می‏ساخت .در روزگاری که مسلمانان با دولت ساسانی می‏جنگیدند کشور ایران با همه‏ اغتشاشات و از هم پاشیدگیهائی که داشت از نظر نظامی بسیار نیرومند بود. ایران آنروز در مقایسه با مسلمانان آنروز اصلا طرف نسبت نبود . در آن زمان دو قدرت درجه اول بر جهان حکومت می‏کرد : ایران و روم . سایر کشورها یا تحت الحمایه آنها بودند یا باج گزار آنها . ایرانیان آنروز چه از نظر سرباز و اسلحه و وسائل جنگی و چه از نظر کثرت جمعیت ، و چه از نظر آذوقه و تجهیزات و امکانات دیگر ، برتری‏ فوق العاده ای نسبت به مسلمانان داشتند .

اعراب مسلمان حتی با فنون جنگی آنروز در سطحی که ایرانیان و رومیان‏ آشنا بودند ، آشنا نبودند اعراب فنون جنگی را به طور کامل نمی‏دانستند لذا احدی در آن زمان نمی توانست آن شکست عظیم ایران را به دست اعراب‏ مسلمان پیش بینی کند . در اینجا ممکن است گفته شود که علت پیروزی مسلمانان شور ایمانی و هدفهای روشن و ایمان و اعتقاد آنها به رسالت تاریخی شان و اطمینان کامل‏ به پیروزی و بالاخره ایمان و اعتقاد محکم آنان نسبت به خدا و روز جزا بود .

البته در اینکه این حقیقت در این پیروزی خیلی دخیل بوده است حرفی‏ نیست ، فداکاریها و جانبازیهای آنان و سخنانی که از آنان در آن اوقات‏ باقی مانده نشان می‏دهد که ایمان آنان به خدا و قیامت و صدق رسالت نبی‏ اکرم و رسالت تاریخی خودشان کامل بوده است، معتقد بوده اند جز خدا را نباید پرستش کرد و مللی را که غیر خدا را به هر شکل و هر صورت پرستش‏ می‏کنند باید نجات داد ، برای خود رسالتی قائل بوده اند که توحید الهی و عدل اجتماعی را برقرار کنند ، طبقات مظلوم را از چنگ طبقات ستمگر رها سازند .

سخنانی که در مواقع مختلف در مقام تشریح هدفهای خود گفته اند نشان‏ می‏دهد که صد در صد آگاهانه گام بر می‏داشته اند و هدف مشخص و معینی‏ داشته اند و واقعا به تمام معنی نهضتی را رهبری می‏کرده‏اند ، واقعا آنچنان‏ بوده‏اند که علی علیه السلام توصیف می‏کند:«و حملوا بصائرهم علی‏ اسیافهم »{ نهج البلاغه ، خطبه 148 ، این تعبیر را امیرالمؤمنین برای مؤمنین‏ زمان رسول خدا آورده است . } همانا بینشهای روشن خویش را بر دوش شمشیرهای خویش‏ حمل می‏کردند .

اما جیره خواران استعمار ناجوانمردانه نهضت اسلامی را در ردیف حمله‏ اسکندر و مغول قرار می‏دهند . اینها همه درست ، ولی تنها قدرت روحی و ایمانی آنان کافی نبود که‏ چنین فتوحاتی نصیب آنها بشود ، هر چه باشد محال است جمعیت کمی آن هم‏ با آن شرایطی که گفتیم بتواند با حکومتی همچون حکومت ساسانی مقابله کند و آن را به کلی محو و نابود سازد }همان طور که اصحاب حضرت امام حسین ( ع ) با آن همه ایمانشان در مدت قلیلی به دست سپاهیان یزید کشته شدند . همین اعراب مسلمان در اروپا پیشروی کردند ، اما پس از آنکه مقاومت شدیدی در برابرشان شد خواه‏ ناخواه فتوحاتشان در اروپا متوقف گشت پس معلوم می‏شود یکی از علل‏ پیروزی مسلمانان این بود که مقاومت شدید و جدی در برابر آنها نمی‏شد ، بلکه در اثر نابسامانیهای داخلی کشورهای فتح شده مقدمشان گرامی داشته‏ می‏شد} جمعیت آنروز ایران را در حدود 140 میلیون تخمین زده‏اند {این تخمین از سعید نفیسی است در کتاب تاریخ اجتماعی ایران } که گروه‏ بی شماری از آنان سرباز بودند و حال آنکه تمام سربازان اسلام در جنگ‏ ایران و روم به شصت هزار نفر نمی‏رسیدند و وضع طوری بود که اگر مثلا ایرانیان عقب نشینی می‏کردند این جمعیت در میان مردم ایران گم می‏شدند ، ولی با این همه‏ چنانکه گفتیم حکومت ساسانی به دست همین عده برای همیشه محو و نابود شد. پس علت اساسی شکست ایران را در جای دیگری باید جستجو کنیم .

ناراضی بودن مردم

حقیقت این است که مهمترین عامل شکست حکومت ساسانی را باید ناراضی‏ بودن ایرانیان از وضع دولت و آیین و رسوم اجحاف آمیز آن زمان دانست . این نکته از نظر مورخین شرقی و غربی مسلم است که رژیم حکومت و اوضاع‏ اجتماعی و دینی آن روز بقدری فاسد و خراب بود که تقریبا همه مردم از آن‏ ناراضی بودند .

این نارضایی ناشی از جریانهای چند سال اخیر بعد از خسرو پرویز نبود زیرا اگر روح مردمی به اساس یک رژیم یا یک آیین خوشبین باشد نارضایی‏ موقت سبب نمی شود که هنگامی که دشمن مشترک رو می‏آورد آن مردم نجنگند ، بر عکس اگر روح ملی زنده باشد هر چند اوضاع ظاهر خراب باشد ، در اینگونه مواقع ملت خود را جمع و جور می‏کند اختلافات داخلی را کنار می‏گذارد ، و یکدست به دفع دشمن مشترک می‏پردازد ، همچنانکه نظیر آنرا در تاریخ زیاد دیده‏ایم .

خدمات متقابل اسلام و ایران ص95 تا 98 ؛شهید مطهری

 

اما شعر اصلی فردوسی :

 

بخش پادشاهی یزدگرد از شاهنامه :

پادشاهی یزدگرد

بخش ۲

عمر سعد وقاس را با سپاه

فرستاد تا جنگ جوید ز شاه

چو آگاه شد زان سخن یزگرد

ز هر سو سپاه اندر آورد گرد

بفرمود تا پور هرمزد راه

به پیماید و بر کشد با سپاه

که رستم بدش نام و بیدار بود

خردمند و گرد و جهاندار بود

ستاره شمر بود و بسیار هوش

به گفتارش موبد نهاده دو گوش

برفت و گرانمایگان راببرد

هر آنکس که بودند بیدار و گرد

برین گونه تا ماه بگذشت سی

همی رزم جستند در قادسی

بسی کشته شد لشکر از هر دو سوی

سپه یک ز دیگر نه برگاشت روی

بدانست رستم شمار سپهر

ستاره شمر بود و با داد و مهر

همی‌گفت کاین رزم را روی نیست

ره آب شاهان بدین جوی نیست

بیاورد صلاب و اختر گرفت

ز روز بلا دست بر سر گرفت

یکی نامه سوی برادر به درد

نوشت و سخنها همه یاد کرد

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو دید نیک و بد روزگار

دگر گفت کز گردش آسمان

پژوهنده مردم شود بدگمان

گنهکارتر در زمانه منم

ازی را گرفتار آهرمنم

که این خانه از پادشاهی تهیست

نه هنگام پیروزی و فرهیست

ز چارم همی‌بنگرد آفتاب

کزین جنگ ما را بد آید شتاب

ز بهرام و زهره‌ست ما را گزند

نشاید گذشتن ز چرخ بلند

همان تیر و کیوان برابر شدست

عطارد به برج دو پیکر شدست

چنین است و کاری بزرگست پیش

همی سیر گردد دل از جان خویش

همه بودنیها ببینم همی

وزان خامشی برگزینم همی

بر ایرانیان زار و گریان شدم

ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ این سر و تاج و این داد و تخت

دریغ این بزرگی و این فر و بخت

کزین پس شکست آید از تازیان

ستاره نگردد مگر بر زیان

برین سالیان چار صد بگذرد

کزین تخمهٔ گیتی کسی نشمرد

ازیشان فرستاده آمد به من

سخن رفت هر گونه بر انجمن

که از قادسی تا لب جویبار

زمین را ببخشیم با شهریار

وزان سو یکی برگشاییم راه

به شهری کجاهست بازارگاه

بدان تا خریم و فروشیم چیز

ازین پس فزونی نجوییم نیز

پذیریم ما ساو و باژ گران

نجوییم دیهیم کند او ران

شهنشاه رانیز فرمان بریم

گر از ما بخواهد گروگان بریم

چنین است گفتار و کردار نیست

جز از گردش کژ پرگار نیست

برین نیز جنگی بود هر زمان

که کشته شود صد هژبر دمان

بزرگان که بامن به جنگ اندرند

به گفتار ایشان همی‌ننگرند

چو میروی طبری و چون ارمنی

به جنگ‌اند با کیش آهرمنی

چو کلبوی سوری و این مهتران

که گوپال دارند و گرز گران

همی سر فرازند که ایشان کیند

به ایران و مازنداران برچیند

اگرمرز و راهست اگر نیک و بد

به گرز و به شمشیر باید ستد

بکوشیم و مردی به کار آوریم

به ریشان جهان تنگ و تار آوریم

نداند کسی راز گردان سپهر

دگر گونه‌تر گشت برما به مهر

چو نامه بخوانی خرد را مران

بپرداز و بر ساز با مهتران

همه گردکن خواسته هرچ هست

پرستنده و جامهٔ برنشست

همی تاز تا آذر آبادگان

به جای بزرگان و آزادگان

همی دون گله هرچ داری زاسپ

ببر سوی گنجور آذرگشسپ

ز زابلستان گر ز ایران سپاه

هرآنکس که آیند زنهار خواه

بدار و به پوش و بیارای مهر

نگه کن بدین گردگردان سپهر

ازو شادمانی و زو در نهیب

زمانی فرازست و روزی نشیب

سخن هرچ گفتم به مادر بگوی

نبیند همانا مرانیز روی

درودش ده ازما و بسیار پند

بدان تا نباشد به گیتی نژند

گراز من بد آگاهی آرد کسی

مباش اندرین کار غمگین بسی

چنان دان که اندر سرای سپنج

کسی کو نهد گنج با دست رنج

چوگاه آیدش زین جهان بگذرد

از آن رنج او دیگری برخورد

همیشه به یزدان پرستان گرای

بپرداز دل زین سپنجی سرای

که آمد به تنگ اندرون روزگار

نبیند مرا زین سپس شهریار

تو با هر که از دودهٔ ما بود

اگر پیر اگر مرد برنا بود

همه پیش یزدان نیایش کنید

شب تیره او را ستایش کنید

بکوشید و بخشنده باشید نیز

ز خوردن به فردا ممانید چیز

که من با سپاهی به سختی درم

به رنج و غم و شوربختی درم

رهایی نیابم سرانجام ازین

خوشا باد نوشین ایران زمین

چو گیتی شود تنگ بر شهریار

تو گنج و تن و جان گرامی مدار

کزین تخمهٔ نامدار ارجمند

نماندست جز شهریار بلند

ز کوشش مکن هیچ سستی به کار

به گیتی جزو نیستمان یادگار

ز ساسانیان یادگار اوست بس

کزین پس نبینند زین تخمهٔ کس

دریغ این سر و تاج و این مهر و داد

که خواهدشد این تخت شاهی بباد

تو پدرود باش و بی‌آزار باش

ز بهر تن شه به تیمار باش

گراو رابد آید تو شو پیش اوی

به شمشیر بسپار پرخاشجوی

چو با تخت منبر برابر کنند

همه نام بوبکر و عمر کنند

تبه گردد این رنجهای دراز

نشیبی درازست پیش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

ز اختر همه تازیان راست بهر

چو روز اندر آید به روز دراز

شود ناسزا شاه گردن فراز

بپوشد ازیشان گروهی سیاه

ز دیبا نهند از بر سر کلاه

نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش

نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

به رنج یکی دیگری بر خورد

به داد و به بخشش همی‌ننگرد

شب آید یکی چشمه رخشان کند

نهفته کسی را خروشان کند

ستانندهٔ روزشان دیگرست

کمر بر میان و کله بر سرست

ز پیمان بگردند وز راستی

گرامی شود کژی و راستی

پیاده شود مردم جنگجوی

سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر

نژاد و هنر کمتر آید ببر

رباید همی این ازآن آن ازین

ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود

دل شاهشان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر

پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

شود بندهٔ بی‌هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی رانماند وفا

روان و زبانها شود پر جفا

از ایران وز ترک وز تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

سخنها به کردار بازی بود

همه گنجها زیر دامن نهند

بمیرند و کوشش به دشمن دهند

بود دانشومند و زاهد به نام

بکوشد ازین تا که آید به کام

چنان فاش گردد غم و رنج و شور

که شادی به هنگام بهرام گور

نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام

همه چارهٔ ورزش و ساز دام

پدر با پسر کین سیم آورد

خورش کشک و پوشش گلیم آورد

زیان کسان از پی سود خویش

بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار و زمستان پدید

نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار ازین داستان بگذرد

کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون ازپی خواسته

شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و روی زرد

دهن خشک و لبها شده لاژورد

که تامن شدم پهلوان از میان

چنین تیره شد بخت ساسانیان

چنین بی‌وفا گشت گردان سپهر

دژم گشت و ز ما ببرید مهر

مرا تیز پیکان آهن گذار

همی بر برهنه نیاید به کار

همان تیغ کز گردن پیل و شیر

نگشتی به آورد زان زخم سیر

نبرد همی پوست بر تازیان

ز دانش زیان آمدم بر زیان

مرا کاشکی این خرد نیستی

گر اندیشه نیک و بد نیستی

بزرگان که در قادسی بامنند

درشتند و بر تازیان دشمنند

گمانند کاین بیش بیرون شود

ز دشمن زمین رود جیحون شود

ز راز سپهری کس آگاه نیست

ندانند کاین رنج کوتاه نیست

چو برتخمهٔ‌یی بگذرد روزگار

چه سود آید از رنج و ز کارزار

تو را ای برادر تن آباد باد

دل شاه ایران به تو شاد باد

که این قادسی گورگاه منست

کفن جوشن و خون کلاه منست

چنین است راز سپهر بلند

تو دل را به درد من اندر مبند

دو دیده زشاه جهان برمدار

فدی کن تن خویش در کارزار

که زود آید این روز آهرمنی

چو گردون گردان کند دشمنی

چو نامه به مهر اندر آورد گفت

که پوینده با آفرین باد جفت

که این نامه نزد برادر برد

بگوید جزین هرچ اندر خورد

 

 

التماس دعا

 


کلمات کلیدی: فتننه ، سیاسی