گزارش تفصیلی از دیدار با یکی از علمای قم
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥ 

به نام خدا

گزارش تفصیلی از دیدار با یکی از علمای قم

چند وقت پیش با یکی از رفقا رفتیم دیدن یکی از علمای قم، اتفاقا هادی (اون یکی نویسنده وبلاگ) هم همراهمان بود. اولش فکر نمیکردم که دیدار به درد بخوری از آب دربیاید و احتمال میدادم که عالم مورد نظر ما یک روحانیی باشد مثل بقیه روحانیون و همان توصیه ها و نصیحت های همیشگی تکرار شود؛ البته یک وقت برداشت غلط نشودها ماها کلا همیشه محتاج نصیحت هستیم، به خصوص نصیحت روحانیت، که جسم را جلا میدهد و روح را صفا!!! خلاصه، جای شما خالی در آن ظهر گرم تابستان، عرق ریزان ، سوار بر یک پیکان جوانان، سرگردان خیابان های داغان!!! قم شدیم. هر چه بیش، پیش میرفتیم بر قار و قور شکم افزوده میشد و از کارایی مخ کاسته. بالاخره انتظارمان به سر آمد و ستاره امیدمان از پشت ابرهای سیه به در آمد و نشانه هایی از منزل اوستاد یافتیم. چند قدمی که جلوتر رفتیم به سرمنزل مقصود رسیدیم و نشانه ها را درست یافتیم. نشانه ها همانظور بود که دراخبار غیبی آمده بود، محله همان بود. کوچه همان بود. و از قضا خانه هم همان بود.

 

"در شهر فقط یک محله سر و ساده هست و در آن محله فقط یک کوچه سر و ساده هست و در آن کوچه فقط یک خانه ی آجری هست که در غایت پیراستگی و بی آلایشی بنا شده و بقیه به ظواهر دنیا گرائیده و نما کاری شده اند"

شواهد را که درست یافتیم. زنگ درب را کوفتیم تا بلکه چشممان به جمال حاج آقا روشن شود. پس از لختی پای فشاری و پای کوبی بر درب بیت. به ناگه آوای قیژژژ درب برخواست و باب بیت گشوده شد، و ما به داخل رفتیم. و رفیقمان چون ایشان را بدید از ترس از جای پرید و فریاد برآورد و نعره ها کشید و گریبان ها درید و کف بسیار از دهان برآرید و سر به بیابانها گذارید!!! و در اضحک التواریخ  آمده که یکی از اوقاتی که کف از افواه خلق برآمده، بسیار گشته و به فزونی نهاد آنجا بود. که در اثرت آن سیلی عظیم در پاکستانات رخ بداد و جمعیتی به غایت کثیر به فنا رفتند.

چون وارد بیت شدیم. و اندکی پیش رفتیم، ایشان اذن جلوس فرمودند و خود از مجلس برون شدند و پس از مدتی بازگشتند. و دوباره چون رفیقمان هیبت و عظمت ایشان بدید خواست که گریبان چاک دهد و نعره زند و سر به بیایان گذارد که ایشان از او تفقدی کردند .و در اثر آن تفقد بود که رفیقمان مست گشت و چنان دم مسیحایی حاج آقا بر وی کاری شد که او به گوشه ای خزید و کنج عزلت گزید و تا آخر مجلس ندایی از او بر نیامد.

صحبتهای حاج آقا بسیار کاربردی و موثر بود و منی که عموما سخنان وعاظ را - از فرط تکراری و کاربردی نبودن - به گوش نقد میشنوم شدیدا مجذوب و مقهور خود کرد. نه نمونه آن حرفها را در جایی میتوان یافت و نه نمونه ایشان را در مجمعی. روحانی ای با جامعیتی بی نظیر در مباحث مختلف و عمقی بی بدیل. گاه از فلسفه صحبت میکرد و در اوج استدلال بود. گاه از طبیعیات میگفت. گاه از مسیر زندگی و روزمرگی ها و آفات و موانع رستگاری میگفت. از سیاست میگفت، از غرب میگفت. از عرفان که میگفت روحت به پرواز در میامد.

بس است. مسلملا کلام بی ارزش چون منی نمیتواند که بلندای روح چون اویی را به رشته تحریر کشد. سخنان ایشان خود نموداری از تعالی روح ایشان است چرا که بزرگان، کلام را تجلی روح آدمی دانسته اند. خواهشا دقیق و عمیق بخوانید. زیاد است و کاربردی، دقیق بخوانید و بعد در زندگی خود دخالت دهید. تذکر این مطلب لازم است که تیتر گذاری ها و دسته بندی مطالب، از طرف بنده انجام شده است. 

التماس دعا :

بسم الله الرحمن الرحیم

شور وشوق به حوزه رفتن و برکاتش در دانشگاه

- قبل از رفتن به دانشگاه، اصلا به حوزه به عنوان گزینه ای برای ادامه تحصیل فکر نمیکردم اما بعدها که چند تا از بچه ها رفتند و پیشنهاد دادند که من هم بیایم و یک سری بحث هایی در مورد حوزه یا دانشگاه رفتن با برخی افراد داشتم در نهایت تصمیم بر این شد که بروم دانشگاه اما نه به صورت دائمی و بلکه به صورتی که یک سال در دانشگاه باشم و بعد سر سال-که می شود همین چند ماه پیش-تصمیم بگیرم. در ضمن سال تحصیلی هم با مشورت هایی که شد نهایتا تصمیم بر این شد که پس از اتمام دوره کارشناسی به حوزه بروم و البته نگرانی ام از این است که ممکن است دوباره پس از 4 سال تصمیم بر این قرار بگیرد که تا ارشد را بخوانم و این دور همین طور ادامه بیاید من هم از آن سنخ آدمهایی هستم که به هر 2 راه حوزه و دانشگاه علاقه مندم و از این سنخ آدم ها هم زیادند در دانشگاه و بچه های مذهبی معمولا این طور افکاری هم در کله شان هست.

- به خصوص آن ابتدای کار شدیدتر هم هست منتها بعضی ها زمان که می گذرد تشدید می شود و خیلیها ضعیف می شود و بعد از دوره کارشناسی و در دوره ارشد دیگر تقریبا یواش یواش آن اشتیاقشان رو به افول می گذارد. اما بعضیها چون احساس میکنند که حتی ارشد را اگر دارند میخوانند از باب احساس وظیفه میخوانند و شاید میلشان حتی به نظام حوزوی است اما از باب اینکه برایشان حالت وظیفه پیدا کرده دارند ارشد را میخوانند با اینکه آن را خوب هم میخوانند اما شدت شوقشان باز هم به نظام حوزوی است که آن هم به دلیل نظام فطری انسان است که انسان از درون خود قطعا طالب چنین معارفی هست و فکر میکند که این معارف در نظام حوزوی محقق میشود و همان باعث میشود که از شور و نشاطش در راه طلب این معارف کم نمیشود. این اگر باقی بماند خیلی خوب است چون باعث میشود که حرکت ایجاد بشود و حتی اگر کسی این شوق و شور و نشاط درونش باشد ولی حوزه نیاید و تکلیفش درس خواندن در دانشگاه باشد میتواند خارج از حوزه هم از برکات این شوق و نشاط استفاده بکند و در جهت معنوی و کمالات کمتر از کسی که در حوزه هم هست نباشد .

منتها یک بحثی را باید حتما در نظر بگیریم که اگر کسی شرایط برایش معین شود و تکلیف بشود که حوزه بیاید یک نورانیت و یک جای کار باز بیشتری در حوزه هست و اگر شخص همان زحمتی را که در دانشگاه میکشد در حوزه بکشد و در اینجا هم آفت نخورد- این جا هم آفت نباید بخورد چون آفات حوزه خیلی زیاد است حوزه یک جای سربسته و دربسته ای است که خیلی خبر از آفاتش خیلی ها ندارند- و با آن شوق و شور جلو برود البته یک اعجوبه ای میشود.

آفات حوزه و دانشگاه

 منتها معمولا شیطان در دانشگاه یک جور سراغ آدم میاید و در حوزه جور دیگری میآید در دانشگاه یک آفاتی برای یک مومن در تحصیل هست و در حوزه جور دیگری لذا خیلی ها در حوزه با شوق و شور شدیدی میایند ولی به نتیجه نمیرسند و بعد از 20 - 30 سال وقتی برمیگردند و یک نگاه به عقب میکنند میبینند تمام آنها در حد یک آرزو باقی مانده و درصدی از آنها هم حاصل نشده مثل یک کسی که در دانشگاه رفته با یک هدف متعالی اما وقتی برمیگردد میبیند جذب شد در محیط به طوری که کم پیدا میشود کسی که آفات محیطی در دانشگاه یا حوزه رویش اثر نگذارد و آن اهداف متعالی که هدف گیری کرده بود حتی تا آخر برایش بماند یا اقلا در همان مسیر باشد حالا اگر به آن نمیرسد حداقل در همان مسیر باشد .

حالا در دوران جوانی این شوق و شور برای آدم زیاد است اما وقتی که آدم زندگی تشکیل میدهد و همسر و فرزند و شغل پیدا میکند این شور کم میشود- به خصوص شغل، این شغل خیلی هیهات دارد و خیلی ها را ما از دست دادیم به خاطر شغل، نه این که شغل بد است ها اما خیلی جاذبه الی الارضش شدید است و خیلی شدید انسان را به زمین میکشد- ملاحظه کاری ها، احتیاطها، حفظ شغل، رقابتها و اووووه الا ماشاالله که پیش میاید انسان میبیند شور و شوق انسان کم میشود. در دوران جوانی هم انسان باورش هم نمیشود که اینها موثر باشد و اگر بشنود میخندد و میگوید اینها چیست که آدم را گرفتار کند اما وقتی که رفت آن موقع میفهمد که چقدر غایت خیالی وهمی پوچی است، اما چقدر موثر است.

شرط ماندن در مسیر

لذا بودن در حوزه یا دانشگاه به بودن آن هدف و غایتی است که از اول برای خودش هدف گذاری کرده و الا اینکه صرف اینکه بیاید در حوزه هیچ چیزی تغییر نکرده چون در حوزه هم اهداف انحرافی الاماشاالله است - انحرافی که میگویم گاه ساقط شدن از نظام حوزوی است و گاهی نه در نظام حوزوی است اما به هدف اصلی کاری ندارد و سرگرم است. موثر نیست و بود و نبودش کالعدم است این در حقیقت ضایع شدن است هر چند منحرف هم نیست و تکالیفش را هم انجام میدهد نمازی میخواند و روزه ای میگیرد و... اما واقعا در جانب هدفش جلو نرفته، در دانشگاه هم هیمن طور است .

همزمان خواندن حوزه و دانشگاه

- بعضی رفقا میگویند از الان لازم نیست به فکر دروس حوزوی باشی و الان همین دروست را قوی بخوان. اما عده ای میگویند همین الان که هستی شروع کن و خیلی وقتت را به قولی تلف نکن این طوری این سالهایی را هم که خوانده ای ذخیره داری. کدام کار بهتر است؟

- ببینید این دو نوع نگاه است. نگاه من اینست که انسان در هر علمی که وارد میشود نگاهش به قله و آخر آن باشد-البته قله آن علم بودن 20 گرفتن در همه دروس نیست چون انسان وجود جامعی است و ممکن است به قیمت 20 گرفتن همه درسها جامعیتش از بین برود. یعنی ابعاد مختلف آن وجود جامع با هم رشد نکند و انسان یک بعدی شود. یک بعدی هم که شد دیگر سقوطش خیلی ساده است- اما اگر در هر علمی قله را نشانه گرفت میتواند با اراده قوی که دارد هم به سمت قله به خوبی حرکت کند و هم جامع رشد کند. من نگاهم به رشد جامع است. یعنی در کنار اینکه آدم دارد علوم دانشگاهی را قوی میخواند اوقات اضافی را به اینها بپردازد که البته میتواند 2جور باشد: 1- علوم حوزوی را مثل یک طلبه شروع کند و بخواند منتها در حدی که میتواند و 2 - اینکه نتایج این علوم را بخواند، بدون تسلط بر مقدماتش. یعنی نتایج فقه و فلسفه و حدیث... را در آن حد که میتواند بفهمد بخواند. اینها کاربردی است اما نسبت به آنکه مقدمات را هم خوانده تسلطی وجود ندارد. اگر کسی بخواهد به آن قله ها برسد میتواند با نتایج آن علوم هم خودش را همراه کند و برسد اما اگر وقتش وسیع تر است و توان و استعدادش را دارد میتواند این دو را در کنار هم بخواند منتها اصل و فرع قرار بدهد علوم دانشگاهی که در آن قله را هدف گیری کرده اصل قرار بدهد و این ها را هم فرع قرار بدهد و در تابستانش و اوقات تعطیلش و... به اینها بپردازد و یک موقع میبیند 4 سال دانشگاه را که تمام کرده، مثلا 2 سال حوزه را هم خوانده و خوب هم خوانده. میشود و شدنی هم هست اما اگر از من بپرسید و بخواهید در علوم دانشگاهیتان جلو بروید من میگویم نتایج البرهان علوم دیگر را هم داشته باشید مثلا من الان فیزیک را نمیخوانم اما از نتایجش استفاده میکنم و در فکر و اندیشه و علوم حوزویم به کار میاید و این خیلی تفاوت دارد با کسی که فیزیک را ریشه ای میخواند. بله اگر کسی میتوانست هر دو را ریشه ای بخواند، خوب آن اولی بود اما این امکان معمولا کم است و یا یک استعداد فوق العاده میخواهد و یا یک فراغت خیلی عالی میخواهد که معمولا نیست. نه آدم اینقدر فراغت دارد و نه اینقدر استعداد دارد. پس میتواند نتایج البرهان را در کنار آن علم پایه ای داشه باشد و اگر این شرایط را دارد میتواند پایه ای شروع کند منتها اصل و فرع کند.

تاثیرگذاری در انسان و علوم انسانی از مبدا علوم طبیعی

-  من یک مطلبی را باید عرض کنم و آن اینکه در اطراف من خیلی ها هستند که هم از نظر مذهبی و هم از نظر مسائلی مثل انقلاب و ولایت فقیه و اینها مشکل دارند و من هم معمولا شاهد بحث های دوستان و پدرم با آنها بوده ام و به همین دلیل من تقریبا از همان دوران دبیرستان که یک مقدار این بحث ها سرم میشد با انحرافاتی که در بین جوانها و مخصوصا جوانان تهران هست آشنا شدم و جدای از علاقه به دروس حوزوی، آن ناهنجاریها و کشمکشها هم مرا به سمت حوزه میکشاند. منتها کمی متفاوت فکر میکنم و صرفا فکر تبلیغ در ذهنم نیست و بیشتر در فکر اینم که کار در حوزه در جهت حل مشکلات فرهنگی، مذهبی نظام و جوانان و از طریق تصحیح علوم انسانی موجود و به اصطلاح اسلامی کردن آنها انجام شود تا به این شیوه هم مشکلات جامعه و انقلاب حل شود و هم افرادی که مشکلاتی دارند برگردند به راه صحیح .

- الان که رشته شما که نمیخورد؟

- بله دقیقا مخالف این اهداف است و این همان چیزی است که مرا آذار میدهد و از ادامه دادن مسیر مایوس میکند .

- البته ظاهر اولیه اش شاید این طور است. اما فیزیک و مکانیک جزو رشته هایی هستند که اگر کسی خوب در آنها کار کند و قوانین هستی را خوب بفهمد میتواند شبیه این کاری که غربیها کردند انجام بدهد. آنها قوانین هستی را که بدست آوردند توانستند در پرتوش حتی علوم انسانی را تغییر بدهند. اگر نگاهی بکنید به تاریخ فلسفه غرب میبینید عمده (نه همه) کسانی که (من یک دوری عمدا این را نگاه میکردم) موثر بودند یا فیزیکدان بودند یا ریاضیدان و یا در رشته هایی بودند ظاهرا غیر مرتبط با نظام علوم انسانی. و آنها گاهی حتی مبدع شاخه ای از علوم انسانی بوده اند. لذا میبینید که گاهی حتی آنهایی که در علوم انسانی هستند در رشدشان استفاده شان از این مبادی بوده میخواهم بگویم اولا از رشته خودتان یک موقعی این توهم پیش نیاید که الان ما باید این رشته را تبدیل کنیم به یک رشته علوم انسانی تا بتوانیم به هدف مورد نظرامن برسیم.

آیا امروزه ما هم میتوانیم از علوم طبیعی به علوم انسانی پل بزنیم؟

- در مورد اینکه گفتید علمای غرب از علوم طبیعی به علوم انسانی پل زده اند به نظرتان ما هم الان میتوانیم از این باب وارد شویم ؟

- ما در براهین فلسفی یک برهان علت به معلول داریم و یکی بر عکس معلول به علت. برهان معلول به علت وجهی از وجوه را نشان میدهد و ما با این حرکت علت را به تمامی نمیشناسیم بلکه به اندازه معلول میشناسیم. علت را شناحته ایم اما نه تمام و کمال. بلکه در ظرف و وجه معلول و حتی اگر منتقل هم بشویم در حد معلول، اما در مرتبه علت هستیم. لذا میگویند برهان معلول به علت یقین آور نیست و علم به وجه است. در بین علوم مادی حرکت کردن، حرکت از معلول به معلول است و دو مرتبه درکنار هم هستند. اما اگر توقع داشته باشیم از علوم طبیعی که معلول هستند به علت برسیم نمیشود. در این نوع حرکت اگر از معلول به علت رسیدیم میتوانیم به معلول دیگری که هم رتبه این است برسیم. اینقدر امکان هست. اما اگر در کنار اینکه از این معلول به علت میرسیم، راه از معلول به علت رسیدن را هم یاد گرفته باشیم میتوانیم در کنار انتقال از معلول به علت، به سمت علت حرکت کنیم و این انتقال فقط در حد معلول نیست آن وقت آن میتواند از معلول به علت حرکت کند و در حد علت . 

-         اما این چیزی که ما داریم میخوانیم همه اش کاملا ابزار است. مهندسی است دیگر، و فکر نمیکنم مطلبی که شما میفرمایید شامل حال ما هم بشود؟

راه تاثیرگذاری در علوم انسانی از مبدا علوم طبیعی

1- سلطه بر علم؛

- این سلطه ی بر علم است که میتواند باعث تاثیر شود. شما ببینید دقیق ترین و جزئیترین قواعدی که در مکانیک هست، در نظام روحی انسان هم سرایت دارد. منتها کشف و فهم اینها این یک سلطه میخواهد یک دقت میخواهد یک ممارست میخواهد. ما گاهی با دوستانی این کار را میکردیم، با گروههای مختلفی بحث میکردیم که آنها از منظر علم خودشان قواعد را بیان کنند بعد ما شبیه این قاعده را در نظام روحی انسان پیدا کنیم که این با چه قاعده ای تطبیق پیدا میکند حالا چه گروه فنی چه گروه پزشکی و تجربی و چه سایر گروهها خیلی نمونه دارد اینقدر نمونه زیاد است که اگر برخی قواعد علوم شما را کسی بیاید تطبیق بکند با نظام روحی انسان و نظام علوم انسانی میبیند که چقدر منطبقند. یعنی ممکن است بگویید که مکانیک دیگر خیلی دور است از نظام انسانی ولی من میخواهم بگویم نه؛ چون یک خداست که اینها را وضع کرده و مکانیک را هم براساس قواعد هستی دارد بیان میکند ما نمیگوییم که همه اش درست است اما آن حدی اش که جزء متقناتش میشود و آن قدری که قابل تطبیق و انطباق است خیلی راه دارد.

2- دیدن ارتباط و پیوستگی علوم و آیه بودن آنها؛

در آن نگاه همه چیز آیه میشود یعنی مثلا به یک عرب میگویند "افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت" و به شما هم در حقیقت قواعد دقیق مکانیک را نشان میدهند و میگویند "افلا ینظرون الی این قواعد کیف احکمت" ما اینها را محکم کردیم و چقدر اینها را دقیق قرار دادیم. مهندس بازرگان که در ترمودینامیک تسلط داشت چقدر توانسته بود قواعد ترمودینامیک را با نظام روحی انسان تطبیق  بدهد. مثلا کتاب "عشق و پرستش" ایشان را بخوانید.

یعنی راه دارد و هر جا را شما به عنوان نقطه آغاز شروع کنید نقطه پایانش خداست و اگر ما به این باور برسیم، آن وقت هر جا هستیم همه چیز را مرتبط میبینیم نه گسسته. عیب کار ما این است که در هر جایی که هستیم گسسته میبینیم. کسی که قدرت ندارد و گسسته میبیند اگر برگردد و در دقیق ترین علوم انسانی هم وارد شود آن ها را هم گسسته میبیند چون آن هم از این منظر گسسته است. و بالعکس آن کسی که پیوسته میبیند در دورترین جاها هم برود مثلا برود در دل خاک زیست شناسی بخواند یا نمیدانم برود زمین شناسی بخواند میبیند که این هم پیوسته است و آنی که مبدا هبوط و نزول را میبیند، میفهمد که این دقیقا عین ربط است. اگر کسی این باور را داشته باشد که همه عالم ظهور انسان است و به آن دقت کند میبیند که همه عالم دارند انسان را نشان میدهند لذا او از همه عالم به انسان مرتبط میشود و از انسان با خدا رابطه برقرار میکند در این نگاه هیچ جا دور نیست و این طور نیست که یک کشاورز نزدیک تر باشد به خدا از یک کسی که رشته اش فنی است [ یا بالعکس ] .

لذا در هر علمی اگر نگاه الهی باشد و این باور در وجودمان ایجاد بشود آن موقع انسان میبیند که در هر جا باشد اصلا با غیر خدا حشر ندارد و دقیق ترین فرمول های عالم که دارند حقایق هستی را بیان میکنند میتوانند ارتباطمان را با خدا بیشتر خدا کنند منتها این نگاه ایجاد شدنش خود یک ریاضت و ممارستی میخواهد که اگر ایجاد شد آن وقت آن فرمولها هم خودشان را نشان میدهند و یک حالت دیگری پیدا میکنند و حی میشوند یعنی همان فرمول مرده میشود حی، چون مرتبط است آن وقت اگر انسان با حی ارتباط داشت دیگر این علوم، علوم آلی نیستند که سروکارشان فقط با آلات و وسایل باشد. وسایل یعنی مرده ها. وقتی مرده اند که گسسته اند و این گسستگی است که مردن را در پی دارد اما اگراین مرتبط شد آن وقت قطعا یک فرمول سنگین و سختی که انسان به سختی حفظش میکند هم یک حی است یک موجود حی است چون یک قاعده الهی است چون هر چیز که مرتبط با خدای تبارک و تعالی باشد مطمئنا حی است و وجود دارد. آن وقت انسان میبیند که با یک موجود حی سروکار دارد. موجود حی تاثیر و تاثر دارد یعنی من که او را ادراک میکنم، هم از او تاثیر میپذیرم و هم در او تاثیر میگذارم. این یک نگاه دیگری است در این نگاه فرمول فقط حفظ کردنی نمیشود، رابطه میشود، منتها اینها سخت است برای انسان تا یواش یواش اینها را ذی شعور ببیند و رابطه برقرار کند بعد میبیند که عین آیات قرآن، اینها هم میشوند آیات قرآن. منتها آیات قرآن تکوینی، آن وقت است که دست بی وضو به اینها هم نمیزند. آن وقت انسان در هر علمی که باشد برایش شیرین میشود و مست میشود آن وقت اینجور نیست که انسان فقط اگر بیاید در حوزه مست میشود چون آدم همیشه فکر میکند اگر فلان شراب را بخورد مست میشود ولی بعد میاید و میبیند که این شراب هم که مستی نداشت. چون آنجا بود فکر میکند که این شراب فقط مستی میاورد من نمیگویم که نیایید یا بیاییدها میخواهم بگویم خدا کاری کرده که هر که، هر جا باشد میتواند آن رابطه را برقرار کند اگر غیر از این بود نقص داشت. منتها بله اگر کسی توانش خوب بود و در این علوم هم وارد شد آن وقت هدف دیگری دارد. منتها در اینجاها [که شما هستید] سخت تر است ولی امکانش هست و راه بسته نیست.

3- عدم دلبستگی به دنیا و جاذبه های آن؛

دکتر شریعتی یک تذی دارد که میگوید: انبیا عمدتا چوپان بودند نه کشاورز، علتش هم این است که به جایی علقه نمیبستند کشاورز به یک زمین علقه میبندد که در آن ثبات است و این باعث میشود که ثقلش شدید تر شود اما چوپان از این زمین به آن زمین گله اش را حرکت میدهد و علقه ای نبسته. یک همچه استدلالی را در رابطه با تاریخ ادیان دارد که در بحثی که راجع به انبیا دارد میگوید. این به یک وجهی درست است اما از یک وجهی غلط است وجه درستش این است که قطعا انسان به یک چیز اگر خیلی دلبسته شد آن دلبستگی برای انسان سقوط میاورد اما این دلبستگی هر چیزی میتواند باشد. معروف است که درویش آمده بود به مرحوم نراقی یا مجلسی- نسبت به هر دو نقل شده- گفت چرا چسبیدی به این مقام و در اینجا شده ای قاضی القضات و درس و شاگرد و بساط و... داری. رها کن این تعلقات را تا بزنیم به بیابان. طرف هم گفت باشد من بروم خانه بگویم که داریم میرویم. گفت یعنی اینقدر وابسته ای که نمیتوانی همین جا رها کنی و بیایی. او هم گفت باشد و مقداری که مسیر را رفتند گفت من باید برگردم. درویش گفت چرا. گفت من کشکولم را جا گذاشتم و من همه مسند و هر چه که بود را رها کردم اما بدون کشکول نمیشود یعنی یک کشکول هم دلبستگی میاورد. کشکول که میدانید طبق تعاریفی که در نظام خودشان دارند اصل و اساسش بر گسستگی از تعلقات است اصلا خود کشکول گسستن است اما او آنقدر به این کشکول دلبسته که از آن زمینی که میخواهد این را نگه دارد نگهدارنده تر است. ولذا یک موقع حتی این لباس است که اساسش گسستن است اما همین لباس انسان را گیر میاندازد.

چه کنیم که نگاهمان به همه چیز به عنوان آیه الهی تقویت بشود؟

1- ممارست و در اوایل راه تصنع؛

این ممارست میخواهد و اوایلش تصنع میخواهد، یعنی در اوایل انسان باید خودش را به زور وادار به این طرز تفکر کند. مثلا سعی کند کلاس را بدون وضو نرود. احساس بکند که کلاس معبد است و او دارد در عبادتگاه وارد میشود ولو اینکه الان نمیفهمدها اما حتی اگر شده تصنعی و با یک تصور تصنعی این کار را بکند و وقتی که میخواهد اینها را بخواند این را برای خودش یاد آوری کند یا مثلا به کتابش، به اتاقش، به جاییش(این یکی را بگذاید به حساب شیطنت من) بزند تا یادش نرود و مدام به خودش تذکر بدهد که اینها آیه است.

2- گفتگو با مظاهر و آیات الهی و در نتیجه ایجاد مراقبه؛

با تصنع از ابتدا برای خودش یادآوری کند. آن وقت روی آیه بودن کار بکند که آیه بودن برایش محقق بشود. اینها را کم کم احساس بکند که باهاشان گفتگو میکند. یعنی با کتابش، با قواعدش، با حقایقی که میخواند، آدم گفتگو بکند. آدم باورش نمیشود که اینها زنده اند و چون باورش نمیشود ممکن است خجالت هم بکشد و مواظب باشد که کسی هم نبیند. البته عیبی هم ندارد کسی هم نبیند. اما انسان کم کم با اینها میتواند گقتگو بکند، حرف بزند و حرف بشنود و واقعا باور کنیم که در و دیوار عالم شعور دارند و "ان من شی الا یسبح بحمده و لکن لاتفقهون تسبیحهم"  [ تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً                  الإسراء/ 44

 آسمانهاى هفتگانه و زمین و هر کس که در آنهاست او را تسبیح مى‏گویند، و هیچ چیز نیست مگر اینکه در حال ستایش، تسبیح او مى‏گوید، ولى شما تسبیح آنها را درنمى‏یابید. به راستى که او همواره بردبار [و] آمرزنده است.] ما تسبیح اینها را احساس نمیکنیم اما واقعا اینها اهل تسبیح هستند و شعورشان سرجایش محفوظ است. منتها نه شعور انسانی بلکه شعور مطابق خودشان. آن وقت این مراقبه میاورد. آدمی را فرض کنید که همه چیز در اطرافش حیات داشته باشد و مرتبط باشد و با آنها حشر داشته باشد و دیگری را که همه اینها برایش مرده باشد. چقدر تفاوت دارد. این البته باید کم کم ایجاد بشود.

تذکر: انگشت نما نشوید؛

 منتها انسان باید حواسش باشد که در اطراف خودش انگشت نما نشود یعنی اینها درون سرش باشد و در بین دوستان نباید افشا شود -البته اگر دو سه نفری این زمزمه و این جور رابطه را با هم داشته باشند خیلی میتواند موثر باشد-  باید جوری حرکت کند که از نظر عمومی مثل بقیه باشد. یعنی مراقب حرکات و سکناتش باشد. انگشت نما شدن خیلی بد است. یک جوری نشود که در کلاس بگویند این عارف است و این دیگر خیلی اهل حال است. آدم نباید اینجوری بشود چون اگر انگشت نما شد، دیگر خراب میشود و حرکاتش تصنعی میشود و کم کم حفظ وجهه میشود و درونش از حقیقت خالی میشود و آدم دیگر مجبور میشود که همچه حرکاتی داشته باشد. البته اگر به واقعیت رسید، ظهورش هم اشکالی ندارد اما معمولا قبل از اینکه به آنجاها برسد ظهورش آثار منفی میگذارد و باید سعی کند در زندگی عمومی مثل عموم باشد تا انگشت نما نشود. عیب ندارد که بگویند آدم متدینی است اما عارف که میگویند، بعضی ها یک حالی میشوند و بالاخره یک هاله ای از نور احاطه شان میکند و خلاصه این خوب نیست چون دیگر مجبور است که قدمهاش را عارفانه بردارد.

3-در وجودتان کثرت ایجاد نکنید؛

- با توجه به مسائلی که در مورد شغل فرمودید، به نظرتان سر کار رفتن ما مفید خواهد بود یا نه؟ آیا با اهدافمان مغایر است یا نه؟؟

- الان زود است یعنی شما در این مراحل اولیه فعلا درستان را محکم بخوانید و در کنار درستان به آن حقایق بپردازید و بگذارید تثبیت شود. این با کثرت بیش از حد سازگار نیست. انسان اگر کثرت گرفت آن وقت دیگر وحدت پیدا نمیکند.

با همه امکاناتی که ممکن است پیش بیاید و وسوسه انگیز هم باشد و حتی شاید احساس وظیفه هم انسان بکند. سعی کنید وحدتتان را حفظ کنید چون لازم است و باید یک قدری در آن جهات معنوی وقت بگذارید، اراده بکنید، وحدت داشته باشید هر اندازه هم سالها جلوتر برود ارتباطات و کثرت ها و جاذبه ها بیشتر میشود. ممکن است کسی یک سال یا دوسال مقاومت کند اما بالاخره زیاد میشود و هر کسی هم به شکلی است یکی ممکن است به جنس مخالف علاقه پیدا کند یکی به یک شغل مناسب و خلاصه هر کسی به یک جهتی جاذبه برایش ایجاد میشود شیطان هم بلد است و نقاط ثقل ما را خوب میشناسد و با همه یک جور ور نمیرود. تجربه زیادی دارد. قدرت زیادی دارد. او ما را میبیند ولی ما او را نمیبینیم و او میخواهد نگذارد که ما هم به هدف برسیم.

4- توسل به امام عصر (عج)داشته باشید؛

 لازم است که کمی رابطه تان را با نظام توسل قوی کنید. به خصوص با حضرت مهدی (عج) یک رابطه انس برایتان ایجاد بشود. چون او غایت حرکت ماست، ولی ماست. با این توسلات و رابطه ها خود را از بعضی تهاجمات شیطانی حفظ کنید این رابطه ها میتواند ما را حفظ کند .

آیا آیات انفسی به مقصد رساننده تر از آیات آفاقی نیستند؟  

جهت حرکت از آیات آفاقی به آیات انفسی و به علم مطلق است ؛

- درست است منتها حرکت از آیات آفاقی شروع میشود و اینها انگیزه اند و انتقال از اینجا شروع میشود چون انسان هم خودش و هم علمش جسمانیه الحدوث است یعنی علم در ابتدا باید جسمانی باشد و گوش بشنود و چشم ببیند منتها میتواند در ابتدا در همین حد بماند و فقط تحلیل مادی بشود و میتواند برسد به یک حقیقت و خزانه ای که این دیدن در آنجا یک حقیقت ارتباطی از بالا به پایین است. میتواند به عالم مثال برسد و بعد به عالم عقل برسد. لذا برای برخی ها به دلیل توان و بینششان خواب هایی که میبینند برایشان درس است.

رشد همه جانبه؛

من که عرض میکنم که انسان باید همه جانبه رشد کند، این نگاه همه جانبه این جا ایجاد میشود. وقتی وجود انسان جامع رشد کرد و کسی از علم جزئی و معلول به سمت علت حرکت کرد علمش در حد معلول متوقف نمیشود. چون وجودش همه جانبه است و فقط همین حد و جنبه را ندارد. این معلول در این وجود همه جانبه بهش نگاه میشود و امکان انتقال به علوم دیگر را هم پیدا میکند. لذا صرفا این علم، انتقال دهنده نیست و انسان است که با جامعیتش میتواند این را منتقل کند. لذا هر چه وجود ما همه جانبه تر جلو برود و تطهیر وجودی اش شدیدتر باشد هر چیز برای او انتقال به علت است اما اگر وجود یک جانبه جلو برود و تطهیر نداشته باشد در هر علمی که باشد یک جانبه است. باید وجود را کامل و تطهیر کرد و باور داشت که اینها آیات الهی هستند و یک واحداند و مرتبط با هم اند. این شخص هم در وجود خودش همه جانبه است و هم در بیرون همه چیز را مرتبط میبیند اگر بیرون را گسسته میبیند یعنی درونش گسسته است. نگاه بیرونی ما از درون ما نشئت میگیرد آن وقت همه بیرون را با هم مرتبط میبینیم. یک مطلبی هم هست که میگویند در روز محشر همه انسان ها با هم در یک جا جمع اند . علامه این را اینطور تفسیر میکنند: افعال انسان مرتبط با تمام تاریخ انسانی است- از آدم تا حالا- و موثر در تمام تاریخ انسانی بعد از این است لذا چون این فعل او متاثر از ابتدا تا اینجاست و موثر در اینجا تا بعد از این است وقتی این فعل میتواند محقق شود که همه از اول تا آخر یک جا جمع باشند و این تاثیر و تاثر با هم دیده شود. اصلا اگر این طور نشود این فعل مرتبط اصلا معنی پیدا نکرده و حقیقت این فعل این ظاهر گسسته نیست بلکه مرتبط با تمام هستی از آغاز تا انجام است لذا وقتی همه اینها آنجا حاضر باشند میتواند این فعل آشکار شود. هر انسانی وجودش این طور مرتبط با کل نظام عالم است. نه عالم ماده و انسان بلکه کل عالم وجود، از ملائکه و... . این نگاه توحیدی و مرتبط است. لذا شما هم همه چیز را مرتبط ببینید و هر فرمول و حل هر مساله و یا هر چیزی که هست را مرتبط ببینید آن وقت است که قدم های انسان هم محکم تر و موثرتر میشود و اثر کار شدیدتر میشود چون به افق دید طرف بر میگردد.

افق دید؛

همیشه کسی که مثلا با یک علم متوسط وارد یک آزمایشگاهی میشود و معتقد است که کارش تاثیر جهانی دارد تاثیر بیشتری دارد و موفق تر است تا مثلا نابغه ی یک کشور جهان سومی که اصلا امید به موفقیت ندارد. اما همان فرد اگر با آن نگاه وسیع میامد خیلی بهتر بود چون باور دارد که کارش اثر دارد و لذا بیشتر پای سختی هایش می ایستد اما چون باور و اعتماد به نفس ندارد در حد یک کلاس و نمره و آزمایش کارش تمام میشود. علم متوسط با آن باور آن جور ثمر میدهد اما علم عالی با این دید بی نتیجه میماند لذا افق دیدتان را دور قرار دهید چون باعث افزایش تحمل و صبر و تقویت اراده میشود چون میخواهید به آنجا برسید. من برای همین همیشه میگویم که قله ها را هدف گیری کنید تا افق دیدتان بیشتر شود. در آن افق همین مطلب خیلی بازتر میشود. شما الان میگویید من تا کارشناسی را میخوانم، افق دیدتان هم همین قدر میشود لذا هر مطلبی را در این افق میبینید. مثلا فرض کنید که از قم بخواهید بروید تهران یا بخواهید بروید مشهد. در حالت اول چون افق نگاهتان تهران است به حوالی حسن آباد که رسیدید خسته میشوید و میگویید پس چرا نمیرسیم اما همین فرد با همین توان در حالت دوم به حوالی نیشابور که رسید کم کم احساس خستگی میکند هر دو یک شخص اند اما افق متفاوت، اراده را هم تحت تاثیر قرار داده. هر چه افق وسیع تر باشد، اراده تقویت میوشد و موانع کمتر جلوه میکنند و راحت تر میشوند. موانع همان ها هستند ها اما راحت تر انسان از آن ها عبور میکند.

چه کنیم که این دلبستگی ها ایجاد نشود؟

- حالا که من قصد آمدن دارم، برنامه ای لازم دارم تا وقتی میایم از این چند ساله به خوبی استفاده کرده باشم و بخشی از راهی که قرار است آن طرف طی شود را طی کنم حالا با توجه به این مسیر و هدفگیری، چه کنم که عطشم به این مسائل از بین نرود و کشیده نشوم به دلبستگیهای دنیایی و پست و یک طوری نشود که این دلبستگیها مشکل پیش بیاورد و باعث بشود که من اطرافم را نبینم. البته در عین حال ممکن است بعدا بدون دلبستگی به این نتیجه برسم که اصلا اگر بمانم بهتر است منتها چه کنم که این دلبستگی ها ایجاد نشود؟

- در دانشگاههایی که ما میرفتیم، خوابگاه بچه های سال اولی جدا بود. خوابگاه بچه های سال اولی خیلی باصفاست همین فرد را در سالیان بالاتر که میبینم- چون من در طول سالیان متمادی با برخی از این بچه ها در ارتباط بودم حتی تا جایی که فارغ التحصیل میشوند و زن میگیرند و بچه دار میشوند و شغل پیدا میکنند و خلاصه با همه ارتباط داشتم- احساس میکنم که عموما (البته نه همه اما اکثرا) برخی زوایا ناخواسته و بدون اینکه متوجه باشند شکل میگرد و بعد میبینی بدون اینکه خودش متوجه شود زاویه گرفته و خودش هم باورش نشده اینقدر این زاویه آرام و غیر محسوس بوده که خودش هم احساس نکرده لذا این دغدغه را باید داشته باشیم و هیچ اطمینانی به خودمان نداشته باشیم که ما دیگر الحمدلله حواسمان جمع است و این کارهایی که در نظر داریم و میخواهم بکنیم تضمین آفرین است، نه، همچه تضمینی نیست و این جور تضمینها وجود ندارد. منتها میشود کاری کرد که انسان سعیش را بکند که دغدغه اش کمتر نشود حالا اگر هم یک وقت کمتر شد دیگر او زحمتش را کشیده و قابل ملامت نیست.

1- داشتن رفیق دردمند؛ 

شاید یکی از راهها این است که انسان رفیق دردمند داشته باشد که دردش دائما از او به این سرایت کند این دردها هم خوش است ها. این دردها درد خوشی است نه درد ناراحتی. این درد، یعنی طلب دارد و آرام و بی دغدغه و حیوان نیست. انسان است و آرزوهای بزرگ و الهی دارد. انبیا دردمندترین انسانها بوده اند. ارتباطاتان را با دوستانی داشته باشید که این دغدغه ها در درونشان کهنه نشده باشد کسانی که سالیانی در این راه بوده اند و شل نشده اند و بلکه محکم تر شده اند. این ارتباطات شاید مهم ترین عامل حفظ است. چون میتواند یک وجهی باشد که انسان با بودن با اینها دائما تقویت شود و با ارتباط با اینها از تجاربشان استفاده کند چون اگر انسان دائما تقویت نشود، ناخواسته و با شیب خیلی ملایمی این نیروهای منفی رویش اثر میگذارند، خیلی هم ملایم است. شیطان خیلی صبور است شیطان همشیه هم عجول نیست و گاهی برخوردهایش آنقدر قوی است که اصلا نسلی عمل میکند یعنی چند نسل صبر میکند تا یک نتیجه ای محقق شود. این را درنظر بگیرید و ببینید برای برخوردهای ماهی و سالی چه صبری دارد و چقدر برایش ساده است و به این هم توجه کنید که انسان به تدریج عوض میشود و حتی گاهی به اخلد الی الارض هم میرسد. من همیشه به بچه هایی که قصد رفتن به خارج را دارند این توصیه را میکنم که چند نفری با هم باشید حتی اگر شده جایی که از نظر علمی کمتر است بروید اما چند نفری با هم باشید. این شیوه تضمین کننده تر است تا یک جای بهتر اما تنها. باید چند نفر باشند که همدیگر را بپایند و به هم تذکر بدهند و هر از چند گاهی این دغدغه ها را با هم مطرح کنند و حرفهایی رد و بدل کنند و به فکر راهکار باشند. این دغدغه ها بودنش، تازه شدنش، تذکرش، گفتنش، دنبال راهکار بودنش، شوقش و نشاطش باعث میشود که انسان تا حدی حفظ شود.

2-  داشتن هدف گذاری مکتوب و دقیق؛

یک راه دیگر این است که حالا که این درد را دارید بنشینید و دقیق هدف نهایی را ببیینید و برنامه ریزی و هدف گذاری کنید. البته میدانید که ممکن است هر چه جلو میروید احساس کنید که این هدف نهایی، جزئیاتش تطبیق ندارد. اما انسان وقتی به سمت هدفی حرکت کرد، ممکن است خیلی هم به هدف نرسد اما درصدی از آن و درصد قابل توجهی از آن محقق میشود. لذا شما یک هدف گذاری دقیق برای خودتان تعیین کنید و بگویید مثلا من از این رشته تحصیلم فلان هدف را دارم و میخواهم به فلان جا برسم و میخواهم این ارزش را هم در کنارش داشته باشم. یک هدف بلندمدت، متوسط و کوتاه مدت داشته باشید. این را برای خودتان ترسیم کنید که افق و آینده تان را ببینید. مکتوب هم باشد.

3- داشتن یک عهد نامه و نوشتن عهدها و دغدغه ها در آن و مقید کردن خودمان به اینکه هر از چند گاهی آنها را بخوانیم؛

دردها و دغدغه هاتان را بنویسید و خودتان را مقید کنید که هر از چند گاهی اینها را بخوانید. بچه ها گاهی ایراد از مسئولین میگرفتند که چرا فلانی فلان جور است و... میگفتم: ببینید آنها هم در دانشگاه، مثل شما بودند همین جور که شما هستید، همین حرفها را میزدند که شما میزنید، همین دردها را احساس میکردند، از شما هم گاهی دردمندتر بودند. اما الان رفته اند آنجا، این چیزها یادشان رفته، زندگی سردشان کرده. زندگی عادی شان کرده حالا دیگر این درد را ندارند. شما هم اگر میخواهید یادتان نرود و مثل آنها نشوید یادداشت کنید و یکی از بندهایش را هم بگذارید عهدهایی که میکنید، و عهدنامه تان باشد. و یکی از عهدهایتان این باشد که هر چند وقت یکبار آن را مرور کنید تا این دردها برایتان تازه بشود و یادتان نرود. در یکی از همین خوابگاهها دیدم یکی از بچه ها یک عهد نامه ای با خودش نوشته بود و به در کمد اتاقش زده بود. به طوری که هر وقت در را باز میکرد یک مرتبه آن را میدید. کار قشنگی بود و آن قدر برایش مهم بود که هر از گاهی آن راببیند.

خلاصه؛

این ها 3 تا راهکار ساده است 1- داشتن ارتباط با یک یا چند رفیق دردمند 2- تعیین هدف های کوتاه مدت و بلند مدت و مکتوب کردن آنها 3-یک عهد نامه با خودتان داشته باشید و عهد هایی را که دارید مکتوب کنید و رجوع مرتب به آن هم جزء بندهای آن باشد. اینها ساده ترینهاش بود. البته مسائل کلی تری هم هست. اما فکر میکنم اگر بخواهیم جوانی و کاربردی و عملی بگوییم اینهاست.

تعمق در امام شناسی و مهدویت، راه برون رفت از حالت انفعال

یک مقدار احساس میکنم که کار دوستان ما در تشکلات منفعلانه است و همیشه منتظر یک واقعه ای هستند. این حالت، حالت خوبی نیست و یک آفت شیطانی است. چون اوقاتی که آرامش حاکم است تازه موقع کار است اما شیطان میخواهد این اوقات را از ما بگیرد. به نظر میرسد طراحی نداریم. باید در دوران آرامش کار را جدی پیش ببریم و ما جریان سازی را با ظرافت و زیرکی شروع کنیم و فقط موضع گیری نکنیم و بلکه قدرت جریان سازی پیدا کنیم. برای جریان سازی من حرکت به سمت مهدویت به عنوان جامعه ایده آل را پیشنهاد میکنم که برای خودمان حلش کنیم و بعد انقلاب را یک نقطه گذار به سوی او ببینیم و باور به حضرت در ما ایجاد شود. باور به کسی که عظیم ترین نقطه کمالی قهری عالم و غایت ایجاد و انسان است. اگر این باور در ما ایجاد شود که او غایت ایجاد و ذخیره الهی است خیلی میتواند کارگشا باشد. باید بچه ها در امام شناسی حقیقی یک مقدار قویتر کار کنند و به خصوص امام شناسی که بتواند برای انسان رابطه ایجاد کند یعنی امام شناسی کاربردی نه امام شناسی نظری محض و یک مقدار مراقبه در رابطه امامت و توسل برایشان تقویت شود به خصوص امام معصوم و فرماندهی را در این رابطه احساس بکند -به خصوص بسیج که قائل به فرماندهی است- این رابطه را احساس کند. ماها به عنوان علمای امت -هر کسی در رشته خودش- که میخواهیم به علم مطلق (امام معصوم) وصل شویم وظیفه بیشتری هم داریم.{چند دقیقه ضبط نشده}از این مسئله و تاثیراتش غفلت شده چون گروههایی مثل انجمن حجتیه و اینها دست گرفتند. ماها میترسیم در این جهات وارد شویم و حالا هم که آقای مشایی یک مقدار دم از این چیزها میزند آدم میترسد فوری به او بگویند که اینها مشائیسم اند یا حجتیسم اند و از این چیزها. اما ما باید وظیفه خودمان را بدانیم و عمل کنیم من به یک مسئولی هم گفتم خوب است که این جریان را اصیل تر و دقیقتر کار بکنیم نه ظاهری نه اینکه بخواهیم نمایشگاه بزنیم و کتاب بفروشیم و... نه بلکه یک مقدار میزان امام شناسی و باور به آن در بین بچه های مذهبی ما اصیل تر و واقعی تر و جا افتاده تر جا باز کند و مراقبه ایجاد کند یعنی هم از جهت نظری عمیق تر بشود و هم از جهت عملی رابطه ایجاد بشود. خوب آن بنده خدا گفت که متهم میشویم به انجمن حجتیه و اینها. به او گفتم: پس شیطان موفق شد و توانست این انگیزه قوی را با مطرح کردن انجمن حجتیه از ما بگیرد و اگر این طوری باشد ما واقعا شکست خورده ایم. ایشان که قبول نکرد اما به نظر من جایش خالی است نه اینکه بنشینیم کتاب فروشی و نمایشگاه راه بیاندازیم ها ممکن است یک وقت اینها هم لازم باشد اما اولا باید در بین خود بچه های کادر یک قدری در مسئله مهدویت کار اساسی دقیق و واقعی و برنامه دار و کاربردی انجام شود. فقط هم این نیست که بنشینند و دعای ندبه بخوانندها یا مثلا هر روز صبح دعای عهد بخوانند. اینها خوب است اما به شرطی که اینها را عمیق کنیم و اینها را باز کنیم و با اینها رابطه ایجاد کنیم و اینها مراقبه و ذکر باشد و توجه و عهد ایجاد کند نه اینکه یک جلسه خلسه ای باشد و آدم برود گریه ای بکند و راحت بشود باید جمعی با هم در این رابطه متعهد بشوند. اینها در جمعهای کوچک میشود اگر آن وقت این قضیه ایجاد بشود چقدر دنبالش توان و استعداد و همت برای کار میاورد و همت ها را مضاعف و توانایی ها را زیاد میکند، چون آدم به یک منبعی متصل میشود که هر چه به آن بیشتر متصل شوند توانایی هایشان شدیدتر میشود و حفظ انسان از این آفاتی که پیش میاید هم قویتر میشود و انسان جزئی بینی اش هم کمتر میشود و نگاهش افقهای دور دست و کرانه های بلند را میبیند. روی این قضایا فکر کنید. وگرنه توانتان روی جزئیات صرف میشود. وقتی هدف از دست میرود جزئیات میایند و در یک حد بزرگی جلوه میکنند و اصلا دشمن این را میخواهد و اصلا گاهی اینها شیطنت های دشمن است برای به هم زدن فضا. حساسیت انسان خوب است اما به اندازه یعنی یک موقع طوری نشود که امام شناسی ما تاریک است و چیزی نداریم اما یک جایی اگر به یک امام معصومی مطلبی گفته شده آنچنان برآشفته شویم که... . خوب تو خودت هم اگر بخواهی حرف بزنی همین طور حرف میزنی. چون بلد نیستی، چون نمیشناسی و رابطه نداری ولی حالا این جور پرخاش میکنی این غیرت خوب است اما باید بفهمیم که این کار از ضعف بصیرت نشئت گرفته، همین ضعفی که من هم دارم. امام شناسی و توسل و ارتباط و تطهیر وجودی اگر شدید تر شود و آن غیرت ایجاد شود این خوب است وگرنه یک چیز شیطانی میشود در وجود من، چون من هم عمق لازمه را ندارم. مگر نه اینکه این موضع گیری های غلط برخی ها به خاطر عمق نداشتن است پس ما هم باید عمق وجودیمان را زیاد کنیم و قدم برداریم. در این حالت طبق گفته امام سجاد(ع) دیگران عبرت میشوند برای من نه من برای دیگران. و من دیگر مبتلا به درد او نمیشوم. اما اگر من با وجود ناآگاهی مواضع داغی هم گرفتم میشوم مثل همین ها که دیروز خیلی داغ موضع میگرفتند و امروز جزء ساقطین هستند. چی شد که اینها ساقط شدند؟ چون پشتوانه و عمق نداشتند ما باید از اینها عبرت بگیریم. آقای محمد نوری زاد چقدر مقالات قشنگی مینوشت. الان کجاست؟ با آن که خیلی هم متفکر بود؟ تفکرش عمق نداشت، سطحش قوی بود و عمق نداشت. ماها مبتلا هستیم یا نه؟ اگر نکنیم آیا همچه چیزی منتظر ما هست یا نه؟ این عبرت است. من احساس میکنم که این خطر الان برای دوستان هست اما باید برایش راه پیدا کنند و از این حالت انقلابی سطحی که مدت هم دارد عبور کنند این حالت زمان دارد و میگذرد. خداوند به ما حجت را تمام کرده و گفته اگر منحرف شدی من راه را به تو نشان دادم و سرگذشت تو را قبل از تو به تو نشان دادم اما تو خودت نخواستی این دیگر خیلی خباثت بیشتری میخواهد. واقعا امام و رهبری خیلی مسائل کاربردی را مطرح کرده اند. شما باید هم برای خودتان و هم برای عموم راهکار طرح کنید. برگردید و این مطالبی که در فرمایشات ایشان هست را بیشتر بهش توجه کنید چون کمرنگ میشود و گم میشود. ما برگردیم و اینها را پر رنگ کنیم و زنده کنیم و پر و بال بهش بدهیم و راهکارهای جزئی و تاکتیکی و... برایش پیدا کنیم. عرضه کنیم و خودمان حتی اجرا کنیم. اینجوری یک کمی تثبیت میشود .

مرداد 1389- رمضان 1431         


 

 

 


کلمات کلیدی: مذهبی ، تغییر رشته