اخوانیه ای با آنها که هوای رفتن دارند
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩ 

بسم الله الرحمن الرحیم

نسخه ی چکیده مقاله :

نسخه ی کامل تر مقاله را در ادامه ی مطلب بخوانید.

اخوانیه ای با آنها که هوای رفتن دارند

آنان که میخواهند در خارج از کشور به زندگی و تحصیلاتشان ادامه دهند...

یکم : «حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ[1]...»

 قرآن زیاد خوانده ایم، آیه الکرسی را هم :

لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ... فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى...

اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ...[2]

ماجرای زندگی بشر، دو رو دارد:

یک روی قصه خدای بزرگ ما است؛ همو که رفیق گرمابه و گلستان و یار و یاور و غمخوار و مولای بعضی ها است و چه خوب مولایی است. و کمی آن سوتر - به اندازه ی نقطه ای که در رحیم و رجیم فرق است – و در برابرش، هر چه هست و هر چه غیر اوست طاغوت است؛ هر چه میخواهد باشد: آدمی که او را آخر متفکرهای عالم میپندارم و هر روز در برابر تابلوی او در اتاقم تعظیم میکنم و کتابهایش را ورق ورق میکنم، بتی سنگی در خانه ی عربی ملخ خور که با عشق او را میپرستد و برایش نذر میکند و بچه اش را زنده به گور مینماید، گوساله ای که با وزش باد صدای سوت میدهد، گاوی که در خیابان های دهلی راه میرود، سگی که همه ی فکر و ذکر همسایه ی ما شده است و روزاروز برای تعویض لباس و آمپولش از این سر تهران تا آن سر تهران را گز میکند، دلارهایی که من در آرزویش چندین سال است که لا ینقطع میدوم و تلاش میکنم، مدرکی که برایش درس میخوانم و حاضرم در راه رسیدن به آن پای بر هر چه خیر و نیکی و احساس مسئولیت هست بگذارم، شهرتی که از نام دکتر و مهندس شدن در سر میپرورانم، شهوتی که این چند روزه ی جوانی مرا از من گرفته است، دوست دخت...

با خودم میگویم بس کن؛ اینها همه اش روی هم آنقدر حال به هم زن است که ارزش فکر کردن را هم ندارد چه رسد به اینکه آدم آن را خدای خود بگیرد و با او انس پیدا کند... فتأمّل!!

آنها که آن سوی خط اند اسمشان میشود اولیاء الله؛ هر که میخواهند باشند و هر چه میخواهند باشند و هر جا که میخواهند باشند.

و باز -اگر بروی از آن طرف خط نگاه کنی- آنها که آن سوی خط اند!! اسمشان میشود اولیاء الطاغوت؛ آنها هم هر که میخواهند باشند و هر چه میخواهند باشند و هر جا که میخواهند باشند.

و تاریخ به خوبی نشان داده که در سراسر دورانی که بر بشر گذشته است میان این دو دسته جنگ و درگیری بوده و بینشان سلم و آشتی در نگرفته و رنگ سازش و صلح ندیده اند، در اکثر اوقات هم آنکه غلبه کرده...

چرا از خودم بگویم، مولایم این طور گفته است:

حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ‏ فَلَئِنْ أَمِرَ الْبَاطِلُ لَقَدِیماً فَعَلَ‏ وَ لَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ [لَرُبَّمَا] فَلَرُبَّمَا وَ لَعَلَ‏[3]

از دیر باز حقّ و باطل- در پیکارند- و هر یک را گروهى خریدار.  اگر باطل پیروز شود شیوه دیرین او است، و اگر حقّ اندک است، روزى، قدرت قرین اوست.

امروز هم در دورانی از ادوار تاریخ هستیم و تا امروز هم این جنگ دیرین ادامه دارد، و امروز هم من و تویی هستیم و حقی و باطلی و آزمایشی و امتحانی و البته انتخابی!

دوم: علم در خدمت قدرت...

«قبل از بیکن، اکابر بشر اعم از فلاسفه و بالخصوص ادیان، علم را در خدمت حقیقت گرفته بودند؛ یعنى وقتى انسان را تشویق به فراگیرى علم مى‏کردند، تکیه گاه این تشویق این بود که‏اى انسان، عالم باش! آگاه باش! که علم تو را به حقیقت مى‏رساند؛ و به همین دلیل علم قداست داشت.

بیکن نظر جدیدى ابراز کرد و گفت: انسان علم را باید در خدمت زندگى قرار دهد؛ آن علمى خوب است که بیشتر به کار زندگى انسان بخورد، آن علمى خوب است که انسان را بر طبیعت مسلط کند. این بود که علم جاى جنبه آسمانى خودش را به جنبه زمینى و مادى داد.

البته این نظریه از یک نظر خدمت بسیار بزرگى به بشریت کرد، چرا که علم در مسیر کشف طبیعت براى تسلط انسان بر طبیعت و بهره‏مند شدن او از طبیعت افتاد و از این نظر بسیار خوب بود. اما در کنار این، علم دیگر آن قداست و والایى و مقام قدس و طهارت خود را از دست داد و تدریجاً که بشر از علم، فقط توانایى و قدرت مى‏خواست، به جایى رسید که همه چیز در خدمت قدرت و توانایى قرار گرفت.

الآن چرخ دنیا بر این اساس مى‏گردد که علم به‏طور کلى در خدمت قدرتهاست. هیچ وقت در دنیا علم به اندازه امروز اسیر و در خدمت زورمندان و قدرتمندان نبوده است و علماى طراز اول عالَم، اسیرترین و زندانى ترین مردم دنیا هستند.

عالمترین فرد مثلًا آقاى اینشتین است ولى علم اینشتین در خدمت کیست؟ در خدمت روزولت. اینشتین نوکر آقاى روزولت است و نمى‏تواند نباشد. چه در اردوگاه امپریالیسم و چه در اردوگاه سوسیالیسم همین‏طور است، فرق نمى‏کند، در همه جا علم در خدمت قدرت است. الآن دنیا را قدرت مى‏چرخاند نه علم. این جمله را که مى‏گوییم: «دنیاى ما دنیاى علم است» باید اندکى تصحیح کنیم؛ دنیاى‏ ما دنیاى قدرت است نه دنیاى علم، به این معنا که علم هست ولى نه علم آزاد بلکه علم در خدمت قدرت و زور و توانایى. علم امروز اسیر است و آزاد نیست و لهذا هر اختراع و اکتشافى که در دنیا رخ مى‏دهد، اگر بشود آن را در خدمت زور قرار داد، اول آنجا از آن استفاده مى‏شود، بعد در خدمت کارهاى دیگر بشر قرار مى‏گیرد[4]» .

حالا با گوشت و پوستت میفهمی که چرا امام صادق فرموده اند:

مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ عَالِمٌ یَؤُمُّ سُلْطَاناً جَائِراً مُعِیناً لَهُ عَلَى جَوْرِهِ.

ملعون است! ملعون است! معلون است! عالمى که از حاکم ستمگرى پیروى کند و او را در ظلمش یارى رساند.[5]

نیک بنگر که تو در خدمت کیستی؟؟ در خدمت حق یا باطل؟

سوم: «کُونَا لِلظَّالِمِ‏ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا[6]...»

عنوان بحث را خواندید، وصیت امیر المومنین بود به فرزندانش، به امام حسن و امام حسین ع.

و گویی امام این سخنان را برای من و تو گفته است، من و تو خوب میفهمیم او چه میگوید، میفهمیم مهاجرت به کشورهایی که بزرگرین ظلم ها را به ستمدیدگان و پابرهنگان جهان کرده اند و –مثلا- در همین ایران خودمان در سالهای 1917 تا 1919 حدود 10 میلیون ایرانی را با ایجاد قحطی مصنوعی به زیر خاک فرستاده اند[7] و خلاصه پرونده ی هر کدامشان را که بررسی کنی بالاخره یک جوری زیر علم شیطان سینه زده و گریبان دریده اند همان کمک به ظالمینی است که علی ع، ما را از آن نهی کرده است، کمک به سربازانی است که افغانستان و عراق را به خاک و خون کشیده اند؛ کمک به لشکر معاویه ای است که گوشواره و خلخال از گوش و پای زنان عراقی کشیده است[8].

و بدان آنهایی که در علوم انسانی و مدیریتی شان جایی برای هیچ کس غیر از خودشان نیست اما دانشکده های فنی و پزشکی شان مملو از ایرانی ها و هندی ها و... است. بعد از چند صد سال تجربه ی غارت دنیا، امروز دیگر بهتر از همیشه میدانند که ماشین قدرتشان غیر از مدیر و راننده-که خودشان هستند- مسئول تعمیرات و خدمات و نگهداری و... هم میخواهد. مستخدم و خدم و حشم هم میخواهد. برادر، استکبار برده هم میخواهد. هیهات که من و تو آن برده باشیم... هیهات!!!

و آن استاد هوافضای شریف را به یاد میاوریم که وقتی به ایران برگشته بود با دانشجویانش از پروژه ای در ایالت متحده سخن گفته بود که صرفا یک تحقیق علمی و نوآوری در تلکنولوژی هوافضا به حساب میامد، اما پنج سال بعد، آن استاد عزیز سیاهی جوهر قلمش را در سرخی خون زنان و کودکان عراقی دیده بود؛

همان تکلنوژی در بمب های نسل جدید آمریکایی استفاده شده بود.

 استاد، مسئول پروژه بود...

آنجا که باشی دیگر فرقی ندارد که هستی و چه میکنی، هر که باشی هر چه باشی در هر پستی که باشی قطعه ای از پازل طاغوت و چرخ دنده ای از ماشین استکبار هستی، و مطمئن باش که محصول کار توست که گلوله میشود و در قلب مرد و زن و بچه فلسطینی فرود میاید. مطمئن باش.

در زمان امام صادق هم بودند کسانی که خود را محب جبهه ی حق، جبهه ی اهل بیت میدانستند اما در دربار بنی امیه خدمت میکردند، در جبهه ی طاغوت، کارهای نظامی هم نمیکردند، گاهی کاتب بودند، گاهی مالیات جمع میکردند، گاهی فقط سیاهی لشکر بودند و در اجتماعات حضور داشتند و... امام صادق ع خطاب به یکی از آنان میگوید:

لَوْ لَا أَنَّ بَنِی أُمَیَّةَ وَجَدُوا مَنْ یَکْتُبُ لَهُمْ وَ یَجْبِی لَهُمُ الْفَیْ‏ءَ وَ یُقَاتِلُ عَنْهُمْ وَ یَشْهَدُ جَمَاعَتَهُمْ لَمَا سَلَبُونَا حَقَّنَا

اگر بنى امیه کسانى را نمى‏یافتند که براى‏شان بنویسند و مالیات بگیرند و از سوى آنان بجنگند و در اجتماعات‏شان حضور یابند، حق ما را از ما نمى‏گرفتند[9].

این همه، برای آنهایی بود که میروند که بروند...

اما آنهایی که میروند تا علم کسب کنند و بعد برگردند و از آن راه به اسلام و تمدن نوپای اسلامی خدمتی کنند و طرحی نو در اندازند: آنها را شاید بتوان با آن یاور امام کاظم در دربار هارون مقایسه کرد؛ همان که در دستگاه طاغوتی و ظالم و امام کش و حرام خوار هارون بود اما علی رغم رنج و اندوه از نشستن بر خوان رزق ظالمین، در دربار مانده بود. چون آن روز وظیفه اش اقتضا میکرد. چون امام امر کرده بود که در دربار بماند و کارهای شیعیان را رتق و فتق نماید.

چهارم: «َإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ[10]...»

دینداری، مسلمانی و علی وار زیستن سختی دارد، هزینه دارد، جهاد می طلبد؛ و هیهات که در دستگاه خداوندی کسی بدون هزینه ی عاشقی به معشوقش برسد. هیهات... عاشقی هزینه دارد... ماندن، علی وار زیستن است، ماندن هزینه دارد...

فکر میکنید امیرالمومنین در اولین خطبه اش پس از رسیدن به خلافت و جریان یافتن حاکمیت الله و تمدن نوپای اسلامی در سرزمین اسلام چه گفت؟ بخوانید:

ذِمَّتِی بِمَا أَقُولُ رَهِینَةٌ ... وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ... [11]

آن چه مى‏گویم به عهده مى‏گیرم، و خود به آن پاى بندم... به خدایى که او(پیامبر) را به حق فرستاد، سخت آزمایش مى‏شوید و در هم و برهم میگردید، چون دانه‏اى که در غربال ریزند، یا غذایى که در دیگ جوشان گذارند!

و اگر طی این طریق آسان و بی زحمت بود دیگر جهاد فی سبیل الله نام نمی گرفت و دیگر این همه اجر در ورای خود نداشت؛ این همان آزمایشی است که مومنان راستین را از آنان که فقط اسم ایمان را برگزیده اند جدا میکند؛ «دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند وگرنه در هنگام راحت و فراغ و صلح و سلم، چه بسیارند اهل دین، آنجا که شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند بر گرد خانه ای سنگی نباشد[12]»

این راهِ مرد افکن علی رغم سختی هایش بسیار شیرین و دوست داشتنی است و پاداشش، اجر شهدای راه حسین بن علی است، اجر آن غلام سیاهی که در میدان داغ کربلا به خاک افتاد، سرش را بر دامن امامش گذاشت و از پشت لایه ای از اشک و خون و خاک روی حضرت ماه را که با لبانی خشکیده و ترک برداشته به او لبخند میزد و برایش اشک میریخت نگریست و گفت:

«أوفیتُ»...

آیا به عهد خویش وفا کردم؟

أوفیتُ؟؟...

نمی ارزد؟؟؟



[1]. نهج البلاغه؛ خطبه 16؛ «از دیر باز حقّ و باطل- در پیکارند- و هر یک را گروهى خریدار»

[2]. بقره؛ 256 و 257

[3]. نهج البلاغه؛ خطبه 16

[4]. مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى؛ ج‏23؛ ص249؛ انسان کامل؛ نقد و تحلیل مکتب قدرت؛ با اندک تصرفات

[5]. منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعة)؛ آیت الله بروجردی؛ ج‏22 ؛ ص543

[6]. نهج البلاغه؛ نامه ی 47؛ از وصیت‏هاى آن حضرت است به حسنین ع وقتى که ابن ملجم به او ضربت زد؛ «دشمن ستمگر باشید و یار ستمدیده»

[7]. رک قطحی بزرگ؛ محمد قلی مجد؛ انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

[8]. رک نهج البلاغه؛ خطبه 27

[9]. منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعة)؛ آیت الله بروجردی؛ ج‏22، ص: 553

[10]. نهج البلاغه؛ خطبه 27؛ «جهاد درى است از درهاى بهشت، که خداوند آن را به روى اولیاء خاصّ خود گشوده است»

[11]. نهج البلاغة؛ خطبه 16؛ اعلام سیاست‏هاى حکومتى‏

[12]. فتح خون؛ شهید آوینی؛ نشر واحه؛ ص 113؛ سیاره ی رنج


کلمات کلیدی: مذهبی ، ظلم ستیزی ، دلنوشته